هر زنی اگه خیلی خوش شانس باشه٬ فکر کنم فقط یکبار توی عمرش یه عاشق واقعی داشته باشه...
-----------------------
میدونم که از دستش داده ام ولی هنوز مرور خاطرات برام جالبه...
توجه ها ی ظریفی که به من میکرد٬
ابراز عشقی که در قالب یک داستان بهم داد تا بخونم و مثلآ نقدش کنم!
چیزای مزخرف من درآوردی که میپختم و او مودبانه طرز تهیه شو ازم میپرسید و بدقت یادداشت میکرد!
چندین بار توی خونه اش برام تولد گرفت و هر دفعه با کارای عجیبش و ذوق هنری خاصش یه حال و هوای دوست داشتنی به مجلس داد. مثلآ یه ساقه سبز کرفس با روبان قرمز بجای کادو (!) یا کیک خیلی حرفه ای و خوشمزه ای که خودش پخته بود یا یه سخنرانی خیلی خنده دار!
کلآ طنز قویش به عشقش میچربید چون روح لطیف و پرشوری داشت و من را که بدلیل قوی بودن بخش زنانه ی وجودم از مردهای پررنگ و مردانه خوشم میومد٬ میرماند.
همه کار کرده: از گریموری و فیلمنامه نویسی و طراحی داخلی و بیشتر از همه خواندن...
همه چیز میخوند٬ بیشتر کتابای درست و حسابی رو که خوندم به او مدیونم...و البته به خواهرم
با اون هوش سنجیده ای که داشت میدونست من به چه چیزایی حساسم و دقیقن همونارو توی قالبی زیبا و خاص مطرح میکرد طوری که خود من هرگز نمیتونستم.
وقتی باهاش حرف میزدم خودمو پیدا میکردم٬ زیر اون نگاه مهربون میشکفتم و میبالیدم و پروبال میگرفتم و پر میزدم و میرفتم و او همانجا میموند تا من برگردم و من برنگشتم...
حرصشو در میاوردم٬ بیشتر دوستاش بخاطر تعریفای بی رویه ای که خودش ازم میکرد کم کم یه جورایی داشتن عاشقم میشدن. آخه میخواست همه بدونن که عاشق آدم کمی نشده!
بازیگر بی بدیلی بود و بهترین نقشش عاشقی بود...
از بچگی میشناختمش و از همون موقع کاراش توی محل زبانزد بود: یه روز پسرای کوچه رو به شکل دزد دریائی گریم میکرد یا سینما را ه مینداخت یا جلسه احضار ارواح...مطمئنم همه این برنامه ها که محتوای طنز هم داشتن٬ در خاطر همه ی بچه ها مونده....
بزرگتر که شدیم یهو میدیدیم ازش هیچ خبری نیست٬ سه ماه٬ چهار ماه٬ بعدش میفهمیدیم رفته کویر یا ابیانه یا نمیدونم کدوم دهات کردستان...
توی دوران جنگ یه جای خیلی خطرناک خدمت کرد و سالم سالم برگشت...با کله تراشیده و همون عینک مطالعه ٬ هنوز هم سمبل بود٬ سمبل یه آدم روشنفکر٬یه هنرمند٬ یه عاشق که افه های عاشقی رو خوب میشناسه٬ عاشقی که میترسه٬ و ترس پایان عشقه...
-------------------------
آخرین باری که دیدمت روی دیوار خونه ات با گچ رنگی نوشتی "حدیث دل مگو با نقش دیوار"...
نه٬ من نقش دیوار نیستم...هیچوقت نبودم...فقط میخواستم رها باشم...چیزی که الان ازش میترسم...دیگه اونی که دوستش داشتی نیستم...زندگی خیلی تغییرم داده...نمیدونم الان اگه منو ببینی چی میگی؟ بازم ازون تفسیرای دقیق دلنشینت داری که توش زیر و بم وجودمو در نیم ساعت بریزی بیرون یا اینکه مثل وقتایی که نمیخواستی نظری بدی ٬ طفره میری و از آسمون و ریسمون میگی و میگذاری بگذره...
شنیدم هنوز ازدواج نکردی...هنوز با طبیعت حال میکنی٬ کار چوب و فرفوژه میکنی٬ مینویسی٬ فیلمنامه میفروشی...
مرسی ازینکه من رو بعنوان سوژه ی عشق پرشورت انتخاب کرده بودی...
من هم امشب تو رو بعنوان موضوعم انتخاب کردم که بی حساب شیم!
ولی حتی امروز هم اگه ازم بپرسی بازم جوابم منفیه! میدونی که٬ من کلآ جفتک انداز نابی هستم (با کمی افه های روشنفکری البته!!)