تبليغاتX
سهم من اینست

از در که اومدی، سرمو انداختم پائین و بهت نگاه نکردم

ولی نمیدونستی تو دلم چه آشوبیه

ازم احوالپرسی کردی

با ادب وسرد و متین جواب دادم

 

میدونی...

 

انگار وقتی توی چشمهای مشتاقت نگاه کردم و جواب دادم، محو اون انرژی ای شدم که بطرفم جاری میشد و از پوستم عبور میکرد و وارد خونم میشد و تا چند روزتوی وجودم میچرخید و گرمم میکرد. نمیدونم  همونو بطرفت برگردونم یا نه؟

اگه منو شناخته باشی و بدونی چطوری باید از اون فیلتر اولیه، بی اینکه به روم بیاری ردبشی، دیگه حله! ولی تو مغرورتر از این حرفائی و همین بود که کشوندت اینجا توی این پراکنده ها....

 

.........................................

-به! سلام...حالتون خوبه؟

-مرسی. شما چطورین؟

-ممنون...مشتاق دیدار!

-منم همینطور....

 

-مممم...میخوام ببینمتون...

-منظورتونو نمیفهمم....یعنی...

-من؟ اینو من گفتم؟ شاید...عجب!...حالا... اشکالی داره بازم همدیگه رو ببینیم؟ نه توی این جمع شلوغ...با یه قهوه توی کافه ایکس چطورین؟ اصلآ میتونیم بریم تماشای قوهای پارک یا بیلیارد بازی کنیم یا سوار چرخ فلک شیم...نمیدونم...ولی میخوام بین ما دوتا یه اتفاقی بیفته...

-موافقم...

-با اتفاق؟

-نه! با قهوه و پارک...با بارونی که شاید بباره...با حس مشترکی که تجربه میشه واون جذبه  کشنده ای که دوباره از راه میرسه و نفسمو میبره و نمیدونم به کجا میبرتم و نمیخوام فکرشم بکنم...

 

-فردا؟

-اوهوم...

 

-حالتون خوب نیست؟

-چرا...خوبم...فقط احساس میکنم همین الآن از توی کشتی پرت شدم وسط یه اقیانوس خروشان...شنام زیاد خوب نیست... شبه... میترسم...

-با هم میپریم! پرت نمیشیم...بذار ببینیم اقیانوس چه طعمی داره...شایدم باهامون مهربون باشه....بیا...

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/30 و ساعت |
 

امروز از آن من است

و من بسان کودکی٬ آنرا در هزارتوهای بازیچه ای نو میجویم

و من آن را چون دانه گیاهی عجیب٬ در وقفه ای بی انتها می رویانم

و به رویا ئی دور و دراز میسپارم

وچون بادبادکی در سرخی غروب پروازمیدهم...

..............................

 و آنگاه مشتاقانه عبوری دیگر را دل خواهم بست

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/29 و ساعت |

 

سه تا پیرزن بودن. سه تا خواهر. هر سه تا پوستهای ذغال اخته ای سبزه ی تندی داشتن و معلوم بود به عروسهای سفید و تپل مپل  شون خیلی مینازن !

 

بمحض ورود به مجالس، از شلوغکاری و بلند بلند حرف زدنشون و خنده های از ته دل  شون میفهمیدی که اعظم و اقدس و منیر اومدن!

 

همیشه  اونا بودن که میشستن وسط جمع زنونه و شروع میکردن به حرف زدن در مورد همه چیز. ارائه اطلاعات کامل و جزء به جزء درموارد مختلف:

 

جهیزیه ی پر و پیمون و چندین و چند میلیونی دختر فلان حاجی، لباس عروسیش، جواهراتش،بریز بپاش پدرعروس، داماد که چقدر نماز خوان و سربه راهه! سفره ی عقدشون که خانوم فلانی چیده و فلانقدر گرفته، زن دوم حاجی که حسودیش شده و عروسی نیومده! دختر کوچیکه ی حاجی که کم کم از آب و گل دراومده (اینجا، مادرائی که پسرشون اعلام آمادگی کرده گوشاشونو تیز میکنن!)  و از هر انگشتش یه هنر میریزه و با اینکه میدونه حاجی بهش اجازه نمیده کار کنه ، فقط واسه ی تفریح و سرگرمی میخواد بره دانشگاه و لیسانسشو به بقیه ی محاسن و امتیازاش اضافه کنه! و.....     

 

معمولآ هم حرفاشون به تعریف از عروسهاشون ختم میشد که هر روز از صبح تا شب میومدن  پیش اونا و خونه هاشونو تمیز میکردن و براشون آشپزی میکردن و... خلاصه با حالت حق به جانبی اینطوری نتیجه گیری میکردن که: "مگه ما واسه ی قوم شوهر کم مایه گذاشتیم؟ به مادر شوهرمون خدا بیامرز جرآت نمیکردیم از گل نازکتر بگیم..." وصحبتشون با یه نطق آتشین در باب واجب بودن احترام عروس به مادر شوهر و یک خاطره از زمانهای دور درباره ظلم مادر شوهراشون و صبوری عروسها (که خودشون بودن) به پایان میرسید.

 

البته وسط این حرفها هم مدام با هم دعواشون میشد و بدون رودربایستی همدیگه رو حسابی آبکشی میکردن و بلند بلند بحث میکردن و هیچکدوم حرف اون یکی رو گوش هم نمیداد و  خلاصه معرکه ای بود....

 

توی غمها شونم پررنگ بودن. توی مجالس ختم یا روضه ها، صدای هق هق و شیون اونها بلندتر از صاحب عزا و سایرین بود و در همان زمان هم از زیر چادر یواشکی ذاغ سیاه بقیه، مخصوصآ کسایی رو که مورد توجه خاصشون بودن، چوب میزدن و بعدن در میومدن که:"دیدی؟ عروسه اصلآ عین خیالش نبود. تو بگو یه قطره اشک! الهی بمیرم واسه خانوم فلانی!  آخه از ما خجالت نمیکشی، از خدا خجالت بکش. حداقل آبروداری میکردی دختر!"

............................

 

میتونستی حدس بزنی که تموم عمرشون رو جنگیده ان. نبردی نابرابر و غیر انسانی. فقط برای کسب رضایت و دوام آوردن توی یه سیستم بشدت رقابتی.  و تمام مدت با حسادت و بزدلی به مقایسه مشغول بوده ان و از داخل خورده میشده ان و نقشه ی روزی رو میکشیده ان که دق دلی همه ی این ظلمها روکه از طرف کسی بهشون شده که خودشم قربانی همین سیستم بوده، جایی خالی کنن و...

 

..............................

 

اعظم که فوت کرد، عروسش توی مسجد حسابی آبروداری کرد. از فرط گریه به سکسکه افتاده بود و چند بار هم غش کرد که با پاشیدن آب به صورتش، قضیه ختم به خیر شد و آخر مجلس با حالتی پیروزمندانه ،زنان جوانی رو که با احترام نگاهش میکردن و با حسرت منتظر چنین موقعیت طلائی ای بودن، به حضورمی پذیرفت!!! 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/27 و ساعت |
 

تهران امروز شکل شهرای شمالی شده

دوستش دارم وقتی تمیزه

وقتی بوی دود نمیده

وقتی درختاش زیر بارون آواز میخونن

وقتی گنجشکای دود گرفته اش بعد از بارون با شادی اینور اونور میپرن و سر و صدا راه میندازن

آخ که پارک چه حالی میده

ساعت چنده؟

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/26 و ساعت |

 

راست توی چشمام نگاه کرد و گفت: توی روابطم همیشه منم که آدما رو انتخاب میکنم...

 

راست توی چشماش نگاه کردم و توی دلم گفتم: نه! این کیفیت موجود در انرژی هر فرده  که طیف خاصی از آدمها و تجربه ها رو به حوزه ی آگاهی و زندگی او میکشونه.

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/25 و ساعت |

نمیدونم توی کدوم یکی از مرزهای زندگیمم

جوانی و پیری؟

خامی و پختگی؟

خلوص و دسیسه؟

آرزو و افسوس؟

ایمان و کفر؟

.............................

اصلآ مرزی وجود داره؟

یا همه چیز به نحو مسخره ای بیرنگ و کهنه اس و تو داری میدوی و فقط انعکاس قدمهاتو میشنوی روی سنگفرشی که دیگه وجود نداره...

شایدم یه قصد خیلی ظریف و یه رسالت توی تموم حسها و کارها هست که زندگی رو شبیه اون قصه های ادبی اخلاقی میکنه که یه کمم لوسن و آدم آخرشو میتونه براحتی حدس بزنه!

............................

شایدخودانگیختگی عارفانه...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/25 و ساعت |
 

میشه فقط نگاهم کنی و هیچی نگی؟

آخه حرفات برام سؤ تفاهم ایجاد میکنه

ولی نگاهت همه ی سؤ تفاهما رو از بین میبره

تو نگاهت یه کیفیتی رو تجربه میکنم که همیشه دنبالش بودم...تمام عمرم

میدونم که خیلی سخته برات که حرف نزنی

تو جزو اون دسته از آدما هستی که توی حرف زدن٬ خودشونو پیدا میکنن و ثابت میکنن و میرسن

ولی من نگاهتو دوست دارم و سردرگمی ای که لحظات خیلی نادری توی چشمات موج میزنه و شوق بچه گونه ات و انرژی زیبائی که داری...

برای من تو یه بودا-کودکی

خردت رو دوست دارم٬ نه علمت و دانسته ها تو

من توی تو میشکفم اگه فقط یه دقیقه ساکت بشی و نگاهم کنی

........................

فقط یه دقیقه

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/25 و ساعت |

 

زیر اون رگبار شلاقی پاییز، اونقدر با حال، دست در دست راه میرفتن که دلم نخواست با پیشنهاد سوار کردنشون، این تجربه رو ازشون بگیرم!

 

.........................

 

فکر کنم بالاخره هرکسی باید چند بار توی عمرش زیر بارون موندن رو ، اونم از نوع خفنش تجربه کنه. نمیگم خیلی خیلی باحاله. نه. همون موقع شاید به زمین و زمونم فحش بدی. سردت بشه. آرایشت بهم بریزه!  ولی بعدش یه جورائی خوشحالی که داشتیش. مطمئنم یکی از تجربه های زیبائیه که بخاطرش اینجا هستیم.

 

.......................

 

شفاف میشی وقتی لباسای خیسومیکنی و میری زیر دوش آب داغ...

 

......................

 

حالا زنده ترنیستی؟

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/24 و ساعت |

 

همه ی عالم در یک کس است

چو خود دانست، همه را دانست

تتار(تاتار، مغول) در توست

تتار صفت قهر توست

 

.................................

 

چون خود را بدست آوردی، خوش می رو!

اگر کسی را یابی ، دست بگردن او درآور!

و اگر کسی دیگر را نیابی، دست بگردن خویش درآور!

 

..................................

 

چیزهاست،

نمیارم گفتن!

ثلثی گفته شد!

 

.................................

 

گفت:

-         خدا، یکی است!

گفتم:

            - اکنون، تو را چه؟!

     چون تو، در عالم تفرقه ای!

     صد هزار ذره ای!

    در عالمها، پراکنده، پژمرده، فروفسرده ای!

او، خود هست!

وجود قدیم او هست!

تو را چه؟!

 

................................

 

گفت: نماز کردند؟

گفت: آری!

گفت: آه!

گفت: نماز همه عمرم به تو دهم. آن "آه"  را بمن ده!

 

 

 

نقل از کتاب خط سوم

تالیف دکتر ناصرالدین صاحب زمانی

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/24 و ساعت |

ساعت دو صبحه

 

با اینکه میدونست اهلش نیستم از سر شب شروع کرد

گفت امشب سرنوشت آدما رو تعیین میکنن

گفت اگه تا سحر بشینم و ذکر بگم به آرزوها م میرسم

گفت پارسال همین موقعها یه نفریه جایی ازفرط  گریه و خستگی خوابش برده و وقتی بیدار شده توی دستش یه تیکه پارچه ی سبز بوده و یه نبات

گفت فلان حاج خانوم امشب تو خونه اش احیا داره...پاشو یه توک پا بریم اونجا

گفت یه تیپهایی میان که باورم نمیشه

و.......

 

..................................

 

فقط باید بخاطر خواسته های حقیرم بیام پیشت؟

از روی ترس وبزدلی؟

برای خواهشای دلم؟

واقعآ بیام بهت بگم با هام چه کنی؟

واقعآ بیام برای گرفتن اسباب بازی جدیدم پیشت گریه کنم؟

 

...................................

 

نه! میام گداییت...

ولی می خوام کاسه مو ازعطر و عشقت پر کنی

که همیشه کردی

 

گیریم خودم صاف نبودم

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/23 و ساعت |
 

آره. من بازیگر خوبیم.

هر وقت لازم باشه میزنم زیر خنده و دندونامو نشون میدم و به گونه هام چال میندازم و سرمو میبرم عقب و از لای چشمام نگات میکنم.

مراقبم چشمامم بخندن تا بهتر باور کنی. 

هر وقتم لازم باشه جدی میشم و نگاهمو راست میدوزم به چشمات و اخم میکنم و تریپ شاکی میزنم!

(اما آی توی دلم به جا خوردنت میخندم!)

ناراحتی و دلتنگیمو با بی خیالی میکس میکنم.

ادای آدمای بی رگ و بی احساسو خوب در میارم.

وانمود میکنم اشکام بخاطر خمیازه اس!

وانمود میکنم خیلی سرم شلوغه.

وانمود میکنم دیگه حوصله تو ندارم.

 وانمودمی کنم دوستت ندارم.

وانمود میکنم.....

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/22 و ساعت |
 

وقتی دوستش داری

وقتی بهش اجازه میدی باشه

وقتی نگاهش میکنی و میذاری حرف بزنه

وقتی هی مترش نمیکنی

وقتی مثل یه بادبادک میذاری بره اون بالا بالا ها

وقتی دیگه برات مهم نیست که اون آدم کوچولوهای روی زمین درباره اش چه فکری میکنن

.......................................

درست همون وقتاس که قل قلشو میشنوی

بوی عطرش میاد و خالیتو پر میکنه

انگار یه عالمه گل شقایق قرمز وحشی رو توی دشتی زیر آفتاب بهاری

پیشکشت کرده باشن

......................................

اونوقته که میتونی بگی من یه روزی بودم

.....................................

(اگر نگی٬ یعنی نبودی؟؟؟؟) 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/22 و ساعت |

 

از کشمکش سایه ها

از آینه های تودرتو

از روزنه های حقیر

از نفسهای تنگ

از چلچله های در قفس

از جدال بی پایان نگاهها

از پایان  کلام

از همدلی غبارآلوده مبهم

از غم می آیم...

 

سفری از تنهایی به تنهایی

 

در کدامین بهار

خواهم شکفت

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/21 و ساعت |

سر پل داشت شمع میفروخت. نه ازون شمع عادیا، بلکه شمعهای مجسمه ای شکل معرکه با نقوش عجیب غریب هندی. ازونا که تو هم اگه میدیدی دلت میرفت. یه لحظه چشم تو چشم شدیم. یعنی اول به شمع تو دستش نگاه کردم و بعد دلم خواست قیا فه ی آدمی که چنین چیزی رو میفروشه دیده باشم. مبهوت...سلام بکنم یا نه؟ که خودش خیلی راحت و بدون تکلف سلامعلیک گرمی کرد و دست دادیم.

-تو کجا اینجا کجا؟

با سر شمعها رونشون داد که یعنی میبینی که.

ازش جریان شمعها رو پرسیدم وبرام گفت قالباشو از هندوستان آورده و اینجا روش کار کرده و...

چشماش برق میزد. یه جور شور، یه جورجسارت، یه جیزی توش میدیدم که حالمو خوب میکرد. یه جور پشت پا زدن، یه چیزی که خودم نداشتم ولی میدونستم باید داشته باشم. که اگه داشته باشم زنده ترم...

نگاهش آرام بود و سرشار...اونقدر با محبت از حال و روزم پرسید و اونقدر حضورش شفاف بود که دوست داشتم تا ابد اونجا بایستم و اون بپرسه :"خودت چطوری؟"

........................

ازین طرز زندگیا میترسم

 

مثل بچگیا که بهمون یاد میدادن فقط توی خطوط نقاشی رو رنگ آمیزی کنیم ، از ینکه از خط بیرون بزنم میترسم

 

همۀ زندگیمو توی یه قالب خوشگل همه پسند، روی طاقچه گذرونده ام

 

نمیدونم چطوری گریز بزنم

که اصلآ گریز بزنم یا نه

..........................

هنوزشمعی که ازش خریدم نوی نو مونده

دلم نیومده روشنش کنم

گذوشتمش رو طاقچه!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/21 و ساعت |
 

راستشو بخوای ملالی نیست غیر از گذر عمر

غیر از یه عالمه خاطره و آرزوهای ناتموم و قصه های گفته نشده

غیر از حسهای تجربه نشده و جاهای نرفته و حرفای نزده

غیر از یارهای نداشته و کتابهای نخوانده

غیر از یه عالمه جنگلای سبز کشف نشده و رودخونه هاییکه مثل یه اژدهای پولک دار درخشان قوس و قزحی دارن از یه جایی اون زیر زیرا٬ از لای درختا رد میشن

ملالی نیست بجز دروغ و قدرت طلبی و ریا و مسخرگی 

بجز شکمای از گشنگی ورم کرده و دخترای زنده بگور و مادرای شیون کش

بجز اشک و خون و درد

نه!  هیچ ملالی نیست!

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/19 و ساعت |
 

از قامتش و فرم بدنش خوشم میاد.

دست که بهش میکشم و نوازشش میکنم٬ یه حضور و حس خاصی داره. بوی درخت میده. انگار جون داره.

مضرابو که به سیمهاش میزنم دیگه کم کم از خودم خلاص میشم. میرم توی یه عالمی که خودمم نمیفهممش.

انگار دو نفر باشم٬ یکی از بیرون شروع میکنه گوش دادن و لذت بردن و من رو تشویق میکنه.

ولی با هر گافی یه عالمه افکار جدید مثل موج میاد میریزه روی ساحل گوشماهی دار ذهنم: چرا؟ این چی بود؟ شاید اگه یه کم بیشتر وقت میذاشتی و یه خورده جدی تر تمرین میکردی٬ شاید اگه از خودت بیای بیرون و فقط توی حس موسیقی باشی٬ شاید حس و حال موسیقیت و عاشقیت اونقدرام که فکر میکنی زیاد نیست! شاید باید عاشقتر ازینا باشی٬ خلاصتر باشی٬ رهاتر...

و می آموزم و می آموزم و می آموزم و میرم جلو و ....

..................................

ولی فقط اینو میدونم که دیگه میخوام به خودم فرصت بدم. میخوام باهاش مهربونتر باشم. این سالها خیلی اذیتش کردم. دیگه میخوام نوازشش کنم. بپذیرمش. بهش احساس گناه ندم. مهمترین وظیفه ام الان همینه فکر کنم...

میخوام توانائیهامو ببینم (دروغ و راستشو)

میخوام نترسم...

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/18 و ساعت |
 

یه پوستر به سفارش بهزیستی با موضوع بچه های بی سرپرستی که خواهر یا برادری دارن که اونم توی یه مرکز دیگه نگهداری میشه و هر چند وقت یکبار میتونن توی یه مراسم ویژه همدیگر رو ببینن!

.................................. 

میفهمی یعنی چی؟ یعنی تنها موجودی رو که بدلیل بستگی خونی یه جورایی تنها چیزیه که توی این دنیای کوفتی داری و نگرانشی و همه ی امید و آرزوت به اونه٬ هر از گاهی میارن و میذارن جلوت چند ساعت نگاش کنی (چون فکر نکنم جز سلام و احوالپرسی و حرفای روزمره بیمزه بشه چیز دیگه ای هم گفت) و تو دستشو میگیری و شاید بتونی بهش بگی ببین یادته که...(و خاطره ی مشترکی اگه وجود داشته باشه واین خاطره به نوعی یاد آور اون خانواده ای باشه که روزی داشتین٬ یا اونی که آرزوشو دارین)...

کی کمکتون میکنه که توی آرزوهاتون غرق نشین و نپوسین و سر از نا کجا آباد در نیارین؟ کی اصلآ براش مهمه که توی اون دلهای کوچولوی شما چی میگذره؟

.......................................... 

همه مون یه جورایی غریقیم...

شاید یه روز تو دست منو بگیری...بهم یاد بدی که باید این جور وقتا که احساس استیصال میکنم ٬ چکار کنم؟ که چطوری میشد کمک کرد...که حسها چی باید میبوده...که بگی توی چه فشاری بودی...که نا امیدیت چقدر بزرگ بوده...که ازخودت چی ساختی...که عاشقی یعنی چی...

.......................................

میتونه تصویر دو کودک باشه که دست همو گرفتن و توی پس زمینه طرح محو و رویا مانند یه خانواده مثلآ توی یه پارک یا دم در یه خونه...

به قصد القای نیاز این کودکان به ....

چی دارم میگم؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/17 و ساعت |
 

یه خونه ی قدیمی بالای یه تپه ی کوچولو لب دریا نزدیکای رامسر هست که فکر کنم توی تناسخ قبلیم اونجا زندگی میکردم!

اولین باری که خیلی تصادفی چشمم بهش افتاد حیرون موندم. یه حس غریب آشنایی با این مکان بهم هجوم آورد. توی ماشین بودم و خیلی سریع رد شدیم و گذشتیم و من مبهوت.  

دوست داشتم برم دور و برش یه چرخی بزنم و روی اون تپه بشینم دریا رو نگاه کنم. مطمئنم منظره ی محشری باید داشته باشه.

حداقل مال ۷۰-۸۰ سال پیشه. متروکه است و یه کمی هم مخروبه! یعنی در واقع هیچی ازش نمونده جز چند تا ستون و دیوارهای نصفه...اما برای من مثل این میمونه که انگار دارم اون روزهاشو میبینم که نو و جوان و سرپا بود و توش چه بیا بروهایی که نبود و اسب و اصطبل و قزاقها! و ...خلاصه خیالپردای...

نمیدونم ماجرای من با این خرابه چیه؟

دوست داشتم میتونستم بخرمش و بازسازیش کنم و توشو اونطور که دلم میخواد دکور کنم و عصرها بشینم توی تراسش و...

ولی نه! همین حالاشم دلم حسابی گرفت...نمیدونم چرا بشدت غمگینم میکنه...

شاید هم یه روز برم ازش عکاسی کنم...آره! باید همین کار رو بکنم...عکسشم میارم میذارم همینجا...

در اولین سفر...

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/17 و ساعت |
 

شاید فقط بهت عادت کرده باشم!

شایدم دارم ازت متنفر میشم!

پس این دلتنگی غریب چیه؟ این بغض٬ این سردرگمی٬ این بی انگیزه گی٬ این تنهائی؟

دلم باهات خلوت نمیخواد. نه!

دلم نگاهتو میخواد و حرفات و خنده هاتو...

پویایی و جستجو و شناخت و دیدنتو...

فکرتو٬ نوع نگاهتو...

با تو دلم رقص میخواد و سرخوشی و سفر و سبزه و دریا و...................

خلوت!!!

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/16 و ساعت |
 

یادمه جوراب و کفش سفید پات بود و  روی پیراهن آستین کوتاه گلدارت یه دامن دوبل نارنجی هم پوشیده بودی. وقتی بطرف عقب خمت میکردم مژه های سیاهت روی چشمات فرود میومدن و میخوابیدی. چقدر دوستت داشتم...همه جا با خودم میبردمت...بوست میکردم چلپ و چلوپ! حس مادری غریبی بهت داشتم. یواشکی مامانم میبردمت حمام و موهاتو زیر شیر با صابون نخل زیتون میشستم و خشک میکردم و شونه میزدم. موهات همیشه خوشگل بود. انگار بیگودی پیچیده بودی. مشکی و براق و بلند. فکر کنم همون وقتا بود که از موی مشکی بیشتر از بلوند خوشم اومد. چقدر گل سرهای گنده ی خودمو به موهات میزدم یا با یه روبان برات تل درست میکردم. اولین خیاطی که توی زندگیم کردم (وفکر کنم آخریش هم بود!) دوختن یه پیراهن بی قواره برای تو بود با خرده پارچه هایی که مادر بزرگم بهم داد و خودش نظارت کرد که سوزن تو دستم نره و قیچی زخمیم نکنه. ولی لباسه اونقدر بهت تنگ بود که کوکهاش داشت از هم تو تنت میترکید. زیادی چاق بودی! با معیارهای الان اصلن خوش هیکل نبودی!

چه بلائی سرت اومد؟

دیگه بعد از تو هیچ عروسکی برام جلوه نداشته. هرگز! حتا باربیهای لوند باریک بلند کشیده. حتا بیبی بورنهای نسل جدید. حتا اون عروسک مو طلائیه که اسمشو گذوشتم دانمارکی.

قسم میخورم...  

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/16 و ساعت |
 

دایر استریت٬ اونم توی ترافیک ساعت هفت صبح اتوبان همت ٬ مخصوصآ یکی ازون آهنگ تنداش مثلwalk of life درست مثل یه قهوه خوشبوی غلیظ سر حالم میاره و آماده ام میکنه برای یه روز پر تلاش تا ساعت ۷ شب!

 برگشتنه ولی یکی ازون آهنگ آروماش مثل Your latest trick ذهن شلوغمو آروم میکنه.

گاهی وقتا هم میزنم توی ایرانی و نفیسی عزیز: "رقصم گرفته بود...مثل درختکی در باد...آنجا کسی نبود...غیر از من و خیال و تنهائی..." مخصوصآ وقتی باد توی درختا میپیچه...

"شام مهتاب" رو میدونم که نه بدرد صبحها میخوره و نه عصرا! مال یکی از غروبای مهتابی تهرانه که میرم با یه دوست گپ بزنم...توی یادگار اونقدر صدارو زیاد میکنم که گوشهام گریپاژ میکنن!

ولی توی جاده ی شمال٬ بعد از مرزن آباد ٬ اونجا که پیچهای سبز جاده شروع میشن و ازون بارون اسپری ایها نم نم شیشه ی ماشین و دلو روحمو حال میاره٬ جیپسی کینگز٬ کریس رئا٬ سانتانا و چیزایی مجازه که بهت حس بودن میده و سبزی بیرون رو با درونت پیوند میزنه و مث یه کاتالیزور لحظه به لحظه سبکتر و شادترت میکنه و عمیقتر...

توی میدون ونک "کوهن" میخونه: Dance me to the end of love و تو با همرقص خیالیت زیر نظر هوشیار برادرا و خواهرای ارشاد کننده ی گوشه ی میدان شروع میکنی به یه والس-تانگوی غریب دو نفره!

اما گاهی هم یه چیزایی گوش میدم که اگه یه آشنا بفهمه از خجالت آب میشم...خوب مگه چیه؟ هر آهنگی هویت خودشو داره و تآثیر خودشو میذاره! شاید یه وقتی هوس کنم مثلآ بزنم به تخته!!!!

.................................

یادته همیشه صبحها دوست داشتی اخبار یکربع یکبار رادیو پیام رو گوش بدی؟

نوار غزه...سرزمینهای اشغالی...نیروهای ظفرمند...انفجار بمب...یک کشته و چهل مجروح....

 

 

  

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/15 و ساعت |
 

درست موقعیکه خیلی حال بدت زده بالا و بغض توی گلوته و با یه پق میزنی زیر گریه و هیچکس درکت نمیکنه و اصلآ مهم نیست واسه کسی که چقدر قاطی کرده باشی و دنیات سیاهه و حوصله ی خودتم نداری و دلتنگیت دیگه داره کلافه ات میکنه ٬ معمو لآ همون وقتاس که باید مهمترین تصمیمهای زندگیتو بگیری!

....................................

یا میزنی خودت و زندگیتو میدی به باد فنا یا چند سال بعدش میگی ایول! چه جسارت بجا و بموقعی! اگه این کارو نکرده بودم جدی جدی الان کجا بودم؟

.................................... 

نمیدونم ایراد کار کجاس! هر چی به پختگی و بلوغ فکری نزدیکتر میشم انگار پراکندگی ذهنیم هم داره بیشتر میشه...هی میام خودمو جمع و جور کنم٬ جا بیفتم٬ مسیر اندیشه هامو یکبار برای همیشه قالب ریزی کنم: بابا! فلان چیز بده. فلان چیز خوبه! (دیدین بعضیا تکلیفشون چقدر روشنه با همه چیز؟)! ولی همه اش میگم اگه اشتباه کنم چی؟ اگه این یه استثنا باشه چی؟ و اگه و اگه.....

.....................................

فکر کنم هنوز بیش از آنچه باید به انسان اعتقاد دارم...

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/11 و ساعت |
 

یه خونه ی درختی میسازم روی بلندترین درخت که از اون بالا بتونم تا ته دنیا رو ببینم...

راهش رو هم فقط خودم بلدم...(باشه! بعضی از دوستامم میبرم اون بالا...به شرطیکه جامو لو ندن)...

اون تو یه گلیم سوزنی میندازم با رنگهای تند شاد مثل قرمز جیگری و زرد مایل به نارنجی و چند تا خط بنفش و سبز... 

یه گرامافون قدیمی میذارم اون کنج... 

یه درختچه ی پرتقال توی اون جعبه چوبی چهارگوشای باغبونی هم کشون کشون میبرم بالا میذارم اون یکی کنج...

مبل و صندلی؟ نه! بجاش ازون میز کوتاهای چهارگوش که روش یه عالمه شمع باشه و صدف و مهره های رنگی!

کتاب؟ چندتا از فیووریتام مثل شازده کوچولو٬ خط سوم٬ حافظ و بورخس...

نوارای شاملو رو هم برام بزار...بدون صداش زندگی "به رنجبارتر گونه ای" سخته!

شاید یه پشه بند هم لازمم بشه! خدا میدونه توی اون درخت به اون بزرگی چند تا جونور "دیگه"! زندگی میکنن!

دیگه چی لازم دارم؟ آها! یه عالمه کاغذ سفید بیگناه معصوم با چند خودکار! فکر کنم اون بالا خیلی به سرم بزنه خط خطی کنم!

...................................

کاشکی میدونستم تا نزدیکترین آبادی چقدر راهه!

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/10 و ساعت |
یه کیفیته که بهت غالب میشه٬یه راز و رمزه٬ مثل خوابیدن میمونه... اگه بهش گیر بدی اونم گیر میده و نمیاد...٬ مثل یه عالمه بادکنک رنگی که توی هوا ول کرده باشن٬ یا مثل پره های هزاران گل قاصدک که هر کدوم رسالتی دارن٬ خوشبختی هر کسی هم فقط مال خودشه و مشخصه های خودشو داره...

..................................

یکی ممکنه فکر کنه خوشبختم چون پزشکم٬ چون ماکزیما دارم (خیلی خوب٬ بی ام دابلیو ی سری هفت!)٬ چون زنم دوستم داره٬ چون هیچ مرضی ندارم٬ چون حاج آقا بالاخره همون سرویس ۲۲ عیاره رو واسم خرید! چون عروسم دختر فلانیه٬ چون پیرمرده امروز یه ماهی بزرگ از دریا گرفته٬ چون به فضا رفتم٬ چون پرتقالها امسال پر بار و درشتن٬ چون توی مهتابی یه گلدون محبوبه ی شب گذاشتیم که بوش مستمون میکنه٬ چون داور خطا رو نگرفت٬ چون بستنی اسکوبی ۲۰۰۰ تومن میخوریم! چون رشته کوهای البرز توی خاک ایرانه...

...................................

خوشبختی من اما بوی توت فرنگی میده و قیا فه اش شبیه گل آفتابگردونه...شبیه بادیه که توی ابرای سیاه باران زا میپیچه و جلوی چشمت آنقدر سریع فرمشونو عوض میکنه که انگار فیلمو تند کردن! شبیه شکوفه های آلبالوئه تو باغای افجه...شبیه شبای تابستونه که یه باد خنک یهو از رخوت در میاردت ... شبیه قصه های پریاس...یه کمم آدمو یاد فیلمای وسترن میندازه...

.................................

 خوشبختم چون جستجوم به پایان میرسه یه روزی٬ چون دارم فکر میکنم اصلآ ارزششو داره؟  

  

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/09 و ساعت |
 

میاد جلو٬ نگاهم میکنه و با لحن گله آمیزی میگه: ببین٬ من چند ساله منتظر بودم برآورده شم. حالا که همه چی جور شده چرا اینقدر کشش میدی؟

بهش میگم:راستش تو که غریبه نیستی...مرددم...باید بیشتر فکر کنم... بنظرم تو دیگه اون آرزوی محال من نیستی...اونی که همیشه تشنه اش بودم...اونی که هر شب خوابشو میدیدم و تو بیداری همه جا باهام بود...تو عوض شدی٬ دست یافتنی شدی...راستشو بخوای دیگه نمیخوامت...

قیا فه اش میره تو هم ...

واسه اینکه سالها بهش فکر کردم و بهترینم بوده٬ دلم نمیاد ناراحت ببینمش. میگم: ببین٬  شاید بشه یه کاری کرد...شاید بتونی دوباره محال بشی...میخوام تورو از آرزوهای مادی جدا کنم و بیارمت توی آرزوهای معنوی...بیا واسم یه کاری بکن! بشو امکان دستیابی به اون حضور و عشق بزرگی که وقتی توی لحظات بسیار نادر حسش میکنم٬ دیگه جا برای هیچ اضطرابی باقی نمیمونه٬ سرشارم میکنه٬ انگار تو خود بهشتم...تو بیا و این آرزوی جدیدم باش...در اون صورت فکر کنم ارزش رسیدنو داشته باشی... خیلی والاتر از هویت قبلیته! چی میگی؟ قبول؟

......................................

میبینمش که میره تو فکر و میشینه یه گوشه و زل میزنه به روبروش...تصمیم گیری بزرگیه! باید تنهاش بذارم تا خوب فکراشو بکنه...

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/08 و ساعت |
 

منو کوچیک نخواه که توی جیبت جا بشم یا توی خونه ات یا توی قلبت یا توی مغزت...

منو بی جربزه نخواه که بتونی راحت دستمو بگیری و اینور اونور بکشونی...

منو زشت نخواه که بمونم...

منو غمگین نخواه به جرم اینکه شادیم قشنگم میکنه...

........................

منو آبی بخواه

منو آسمون بخواه

منو آواز٬ منو ستاره٬ منو کهکشان٬ منو باور٬ منو شور٬ منو رقص٬ منو بارون بخواه...

......................

اینقدر زود برمیگردم پیشت و سرمو میذارم روی زانوهات و همینطور که داری با موهام بازی میکنی با هم از همه چی حرف میزنیم...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/05 و ساعت |
 

شروع میکنی مثلآ یه درخت بکشی. یه ربع اول که طرح میزنی انگار تازه دستت گرم میشه و بعد انگار راضی نباشی٬ طرحتو اینقدر تغییر میدی که بجای درخت سر از کوه درمیاری! ولی همزمان داری با خودت فکر میکنی این کوهه شبیه دریا شده! بهتر نیست دریا باشه؟ و... خلاصه در لحظه یه چیزی از توش در میاد که میتونه انعکاسی ناب و خالص از حالتهای درونی و اندیشه ها باشه...

.................

پاراگراف اول نوشته هامو هیچوقت نمیپسندم و معمولآ حذف میکنم! پاراگراف دوم به بعدم رو کاملآ دست نخورده٬ واو به واو میارم میذارم اینجا...بعد که دوباره و چند باره میخونم راضیم. چقدر این روش! درسته؟! نمیدونم. فعلآ ابزاری شده برای برون ریزی٬ شناخت٬ کشف٬ آزمون و خطا...

..................

شاید بهتر بود به جای نقاشی٬ مجسمه سازی رو مثال میزدم...

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/05 و ساعت |
 

بی چشم و رو. احمق. خودخواه. بی ملاحظه. اصلن حالیش نیست چطوری باید با من رفتار کنه. حالا همچین حالشو بگیرم که خودشم حظ کنه! آشغال. فکر کرده چی؟ که بره پیش آقای ایگرگ خودشو لوس کنه ومنو تو دردسر بندازه؟ "سمینار آموزشی کوفت! بهتره فلانی رو بفرستین!" زهر مار! چه احتیاجیه که تو بگی؟ مگه خودم کشکم؟ اصلن بهتره همین الان برم تکلیفمو باهاش یه سره کنم و میخمو بکوبم!!!

.............................

سلام! حالتون خوبه؟ سرما خوردین؟ آخی ی ی...چرا؟ دیگه چه خبر؟ چقدر موهاتون خوش رنگتر شده! تازه رنگ کردین؟ ا...چه رنگی؟ منم یه بار همینو زدم ولی روی موهای من تناژ قرمز میده! آره بخدا...نمیدونم...خوب؟ دیگه؟ هوا چه خوب شده! من عاشق پائیزم. شما چی؟ اتاقتون خوب نور داره ها! مال من که خیلی دلگیره! راستش...آره...درمورد همون سمینار... نه...بهم هنوز چیزی نگفتن! آره...خیلی بدردم میخوره...ولی میخواستم جسارتآ خواهش کنم اگه میشه قبلش با خود منم یه هماهنگی بشه که...البته ببخشیدا!! ولی اینطوری بهتر میتونم در جهت پیشرفت شرکت....

..........................

لعنتی!

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/04 و ساعت |
 

بچگیها چه بازیهایی مد بود! گانیه! کش بازی! استپ رنگی! استپ هوایی؟ زو! قایم موشک (میگن درستش قایم باشکه که هنوزم حال میده).

ولی زو چه نفسی میخواست دختر! من که همیشه کم میاوردم. آخه از اولش بلند شروع میکردم و وسطاش کم کم زهوارم در میرفت! هنوزم همونم! مدیریت انرژی ندارم!! بگذریم حالا...

تو راهنمایی یکی از بچه ها بود که اسم و قیافه اش خوب تو خاطرم مونده: ژاله! (شایدم ژیلا؟!) با دست خطش منو دق میداد از بس تمیز و منظم و دقیقآ روی خط مینوشت! همیشه برمیگشتم (میز پشتی من مینشست!) دفتر علومشو که مسائلو توش مثل دسته گل نوشته بود با حسرت (و یه کمم حسودی!) نگاه میکردم.

موهاش بلند و صاف بود و همیشه خیلی ساده پشت سر میبستش و زیر مقنعه جمعشون میکرد...

توی زو٬ ژاله جزو نفرات برتر بود! و بچه ها موقع یار کشی سرش دعوا داشتن. خب طبیعیه که مام دوست داشتیم توی گروهی باشیم که ژاله توشه. خدائیش چه باحال زو میگفت! آروم و زیر لب شروع میکرد. کسی درست چیزی نمیشنید ولی اونقدر هم یواش نبود که بگی اصلن نشنیدم! بنابرین کسی هم نمیتونست اعتراض کنه.

هیکلش درشت بود. خیلی راحت زوکشان! میرفت از وسط زمین یکی از افراد تیم مقابلو میزد زیر بغلشو میکشید میاورد اینطرف خط و فوری میرفت  سراغ یکی دیگه!

بعضی وقتام یهو رقبا دسته جمعی یورش میبردن بهش و ژاله رو که با تموم وجود و انرژیش زو میکشید و سعی میکرد قبل از تموم شدن نفسش خودشو از دست اونا نجات بده٬ میبردن توی زمین خودشون و ما عزا میگرفتیم.

ولی از همونجا هم نفر بعدی تیمو راهنمائی و تشویق میکرد...

دمش گرم باشه همیشه و زوش به راه!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/04 و ساعت |
 

با دقت به فنجان قهوه ات نگاه میکنه.

فکر میکنی داره توی کامپیوتر خدا دنبال فایلت میگرده تا برات بخونه! فایلی که فقط اون بهش دسترسی داره!

با لهجه ی غلیظ شمالی شروع میکنه.

وقتی حرف میزنه تو پس زمینه ی چهره اش یه جور غبار یا مه حس میکنی و میری تو بحر حرفاش و حرکات صورتش که بیشتر توی حالت چشماش و بالا پایین بردن ابروهاش خلاصه میشه. با قیافه ای جدی٬ طوری حرف میزنه انگار با هر کلمه شیره ی وجودشو برات میریزه بیرون.

براش چای میریزی٬ سیگارشو روشن میکنی٬ شیرینی تعارفش میکنی. ولی چای سرد میشه٬ سیگار خاکستر میشه و شیرینی ها روی میز میخشکه! چون اون موقع اینکار به هیچ چیز دیگه توجهی نداره.

آخر فالت با لحن غمگینی میگه: الهی عاقبت بخیر بشی دختر! (فقط دو سال ازم بزرگتره!) انگشت بزن! آهان...قشنگ فشار بده! خوب...(و بعد از کمی چرخاندن فنجان و بررسی آن) نمیدونم والله! نیتت چیه؟ (وقبل ازینکه بتونی جواب بدی) هر چی هست روشنه...فقط باید صبر کنی... هنوز وقتش نشده...(و تو میفهمی منظورش اینه که به نیتت نمیرسی!)

میپرسم  تو واسه ی خودتم میتونی فال بگیری؟ با همون لهجه ی شیرینش میگه چی میگی دختر؟ خدا شاهده مردن بابامو تو فنجون دیدم. سه بار قهوه خوردم...هر سه بار یه جوری بهم گفت بابات رفتنیه. باورم نمیشد تا اینکه...

وشروع میکنه برات داستان قبل از مرگ پدرش و زمان مرگش و فال قهوه و بیمارستان و خاکسپاری و چله و شب سال و ...همه رو میگه.

بعدش هم نمیدونم چطوری نقب میزنه به داستانی که از روی فراموشی یا شایدم تعمدی تا حالا سه بار برام تعریف کرده:جن!

"آخه مرجان خانم! میدونی که جنا زن و مرد دارن. عاشق آدما میشن. وقتی عاشق بشن بخت آدمو میبندن! خدا شاهده٬ اون وقتا یه مدت بود هر شب میدیدم از گوشه ی حیاطمون..."و ماجرا تا به آخر...طوری که فکر میکنی فیلمش داره جلوی چشمات رژه میره! جدی جدی فکر میکنه یه جن مذکر که بسیار زیبا هم هست عاشقشه.

.....................

بقول یکی٬ قیا فه اش آدمو یاد شاهزاده های ایران باستان میندازه.

...................... 

حال غریبی داره.  حال غریبی داره. نمیدونم چطوری بگم. صرفنظر از خرافاتی بودنش و پر حرفیاش و فضولی های مرسوم طبقه ی اجتماعیش٬ حال غریبی به آدم منتقل میکنه...

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/03 و ساعت |

نمیخوام مثل سبزی فریزری باشم

یخ و بیمزه

یا مثل اون خیار گلخونه ایها که نه بو دارن نه مزه!

....................

دوست دارم مثل پونه ی جنگلی عطرم همه جا رو پرکنه

ولی پونه بودن خیلی حال و هوا میخواد

نمیتونی همینجوری ادعاشو داشته باشی

فکر کنم باید خاکت خیلی مرغوب باشه

ازون خاک جنگلیای سیاه پر انرژی

ازونا که وقتی میگیری تو دستت رطوبتشو حس میکنی و توش پر از علفای سبز ریز ریزه و ریشه و عنکبوت و هزار تا موجود دیگه...

دونه ات هم مهمه که چی باشه...

اگه ازون گل وحشی کوچیک بنفشا یا اقاقیا یا ون یا حتی بلوط ستبر(مثل شاملو!) باشی

خیلی هم خوبی

ولی دیگه نمیتونی بگی پونه ای...

....................

 

 

ممکنه یه نفر بیاد بهت بگه وای چه یاس خوشبوئی

یا بگه آهای ترب سیاهه! حالت خوبه؟

...................

از همه مهمتر اینه که بدونی پونه ای... نه اسطوقدوس!! نه لاله ی هلندی!! نه گل قاصدک...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/02 و ساعت |
 

ببین حیف نون٬ اگه بخوای اینطوری بریز بپاش کنی معامله مون نمیشه ها ! هر روز یه سازی میزنی! اصلن خوب کردم! مثلآ چه غلطی میخوای بکنی؟ هری...برو ور دل اون ننه بابای....ات! هر غلطی دلت خواست بکن...اون توله تم میبریا!

--------------

-چی بود؟

-لیوان از دستم افتاد خرد شد!

-دستتو که نبریدی؟

-نه! ولی مال اون سرویس کریستاله بود که مهوش اینا آورده بودن! همون قرمزه! خیلی دلم سوخت!

-فدای سرت! یه دست دیگه میخریم! اصلن دو دست دیگه میخریم!! خوبه؟ ببینم دستتو! وااای! چه لاکای خوشگلی!

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/07/01 و ساعت |
هی خیز برمیدارم٬ هی میرم عقب٬ دوباره میام لب پرتگاه! میترسم...خودمو عقب میکشم...ولی بالاخره