از در که اومدی، سرمو انداختم پائین و بهت نگاه نکردم
ولی نمیدونستی تو دلم چه آشوبیه
ازم احوالپرسی کردی
با ادب وسرد و متین جواب دادم
میدونی...
انگار وقتی توی چشمهای مشتاقت نگاه کردم و جواب دادم، محو اون انرژی ای شدم که بطرفم جاری میشد و از پوستم عبور میکرد و وارد خونم میشد و تا چند روزتوی وجودم میچرخید و گرمم میکرد. نمیدونم همونو بطرفت برگردونم یا نه؟
اگه منو شناخته باشی و بدونی چطوری باید از اون فیلتر اولیه، بی اینکه به روم بیاری ردبشی، دیگه حله! ولی تو مغرورتر از این حرفائی و همین بود که کشوندت اینجا توی این پراکنده ها....
.........................................
-به! سلام...حالتون خوبه؟
-مرسی. شما چطورین؟
-ممنون...مشتاق دیدار!
-منم همینطور....
-مممم...میخوام ببینمتون...
-منظورتونو نمیفهمم....یعنی...
-من؟ اینو من گفتم؟ شاید...عجب!...حالا... اشکالی داره بازم همدیگه رو ببینیم؟ نه توی این جمع شلوغ...با یه قهوه توی کافه ایکس چطورین؟ اصلآ میتونیم بریم تماشای قوهای پارک یا بیلیارد بازی کنیم یا سوار چرخ فلک شیم...نمیدونم...ولی میخوام بین ما دوتا یه اتفاقی بیفته...
-موافقم...
-با اتفاق؟
-نه! با قهوه و پارک...با بارونی که شاید بباره...با حس مشترکی که تجربه میشه واون جذبه کشنده ای که دوباره از راه میرسه و نفسمو میبره و نمیدونم به کجا میبرتم و نمیخوام فکرشم بکنم...
-فردا؟
-اوهوم...
-حالتون خوب نیست؟
-چرا...خوبم...فقط احساس میکنم همین الآن از توی کشتی پرت شدم وسط یه اقیانوس خروشان...شنام زیاد خوب نیست... شبه... میترسم...
-با هم میپریم! پرت نمیشیم...بذار ببینیم اقیانوس چه طعمی داره...شایدم باهامون مهربون باشه....بیا...

