تبليغاتX
سهم من اینست

 

اگه میومدی، میرفتیم بالای یه تپه برفی با هم سر میخوردیم پائین

 

یا تو خونه با یه عالمه کاغذای رنگی و پولک و چسب و ماژیک اکلیلی و ازون قیچی بچه گونه ها که هر دفه میبینم دلم میخواد یه آبیشو داشته باشم، یه کاردستی درست میکردیم به چه خوشگلی واسه خانوم مربی

 

یا با هم میرفتیم کنار یه دریای جنوبی  با ماسه های شیری فام و من ماهی رنگی کوچولوها و ستاره دریائیها رو بهت نشون میدادم و با هم واسه ماهیا نون میریختیم ویه گله ماهی دورمون جمع میشدن و من مواظب بودم ستاره دریائیها نیشت نزنن...

 

حتمآ برات یه توپک هم میخریدم که شبا همینطور که نشستیم کارتون میبینیم هی قلش بدیم طرف همدیگه و بازی کنیم

 

اون جعبه صدفیه هست رو میز توالتم؟! جلوت خالی میکردم رو زمین ومیذاشتم به هر چی دلت خواست دست بزنی: گردنبند، گوشواره، ساعت، صدف، زنجیر، تسبیح، گل سر، گل سینه....

 

آخر شبا هم که مطابق معمول یه قصه خوشگل...مثلآ "شهر شکلاتی" که ساخته و پرداخته خودمه و تو هنوز نشنیدی...ولی هر بچه ای شنیده، مشتری دائمی شده! شایدم یه روزی اینجا بازنویسیش کنم برای همه مامانائی که ممکنه خدای نکرده قصه کم بیارن...

 

 

 

 

 

 

  

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/30 و ساعت |

 

تو اینجا چیکار میکنی؟ الان باید یه جای دیگه باشی... چه میدونم...مثلآ بالای تپه های کلاردشت...لب ساحل زیبای قشم...زیر آسمون پر ستاره کویر...سوار اسب تو یه دشت وسیع بیکران ناشناس...کنار یه چشمه تو یه جنگل مه آلود...بالای یکی از اون درختای کهن غول پیکر... 

 

خلاصه هرجا غیر از اینجا!

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/30 و ساعت |

 

بخاطر شعرای مولانا همیشه فکر میکردم مردن اتفاق خیلی شیرینیه که آدم رو وارد یک بعد بسیار لطیفتر هستی میکنه...ولی امروز صبح که یک لحظه به مرگ فکر کردم ، از خالی وحشتناکی که ممکنه اونطرف وجود داشته باشه تنم لرزید...

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/30 و ساعت |

 

  

یالا...باید ازهمه عذرخواهی کنی...

 

چون توی بازیهاشون شرکت نمیکنی...

 

چون وقتی همه دارن با طعنه و خوشمزگی از فرهنگ جواد بازی حرف میزنن ، تو حالت بد میشه و پا میشی میری گلدون آب میدی...

 

چون نمیشینی فیلمهای هزار تکه شده تلویزیون یا سریالها رو ببینی...

 

چون تنهائیتو دوست داری و باهاش حال میکنی...

 

چون مثل بقیه به موقع و بجا، نوعروس خانم توکل اینا رو با دو تا سئوال و یه پوزخند و چند تا "واااا؟" و چند تا نگاه سراندرپای سرد، سر جاش نمیشونی...

 

چون درست تو بدترین زمان ممکن برمیگردی میگی کف کردی...درست زمانیکه دیگه واقعآ باید ادب شده باشی! دیگه واقعآ باید عاقل شده باشی...

 

...................................

 

 

چون بوی ستاره میدی...

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/29 و ساعت |

 

 

نمیدونم این نهالک خونه ما چه اصراری داره بجای چهارده سال و دو ماه، بگه پونزده سالشه...

 

یا تو این شبای خیلی سرد با یه کاپشن پرپری بیاد بیرون و وقتی هم بهش بگی لباس گرمتر بپوش، اخم کنه و بگه: "اگه دوس ندارین اصلآ نیام باهاتون بیرونااا!!"

 

یا یه ریزبگه هیجده سالم که شد موهامو فلان میکنم و بینیمو بیسار...نمیدونم کی بهش گفته دقیقآ توی هیجده سالگیه که آدم از زنجیراسارت رها میشه!

 

وقتی از معلماش میگه، مخصوصآ معلم حرفه و فن پارسالشون، از خنده روده بر میشم و خدا رو شکر میکنم که معلم نیستم با این وروجکای نسل جدید که آدمو درسته فیتیله پیچ میکنن!

 

تا میشینه تو ماشین، سی دی مخصوص خودشو در میاره و میذاره تو ضبط وپوسیکت دالز و بلک آید پیز و زد بازی و هیچکس و چند تا بزرگوار دیگه، بطور اساسی گوشامو آب بندی میکنن! خودشم صدای لطیف و نازکشو کلفت میکنه مث اونا و باهاشون دم میگیره...

 

گاهی بیغرض و از ته دل، در حالیکه دچار جذبه عرفانی میشم! بهش میگم عاشق این رنگ موی طبیعیتم... بینظیره...تورو خدا حفظش کن...و اون یه جوری نگاهم میکنه که مجبور میشم فوری بحثو عوض کنم: "راستی...کی بریم اسکی؟"

 

باهوشه...حد و مرزبین خودش و آدما رو دقیق میشناسه...میدونه چی میخواد و همین خودش یعنی شصت هفتاد درصد ماجرا...

 

نسل جالبی هستن این چهارده سال و دو ماهه ها!!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/28 و ساعت |

 

 

 

بچه که بودم عاشق آب بازی بودم...تو عمق کم البته!...

 

تابستونا حوض وسط حیاط و گاهی هم وان حموم میشد جولانگاه من و داداش کوچیکم که قیافه خیلی باحالی داشت...

 

موهای منگول منگول خیلی خوشگل، چشمای درشت و مژه های واقعآ بلند و دوتا دندون موشی...تازه یاد گرفته بود از لای اون دندونا سوت بزنه! دستش که میزدی ریسه میرفت از خنده...خیلی قلقلکی بود و خوش اخلاق...

 

حالا هم هست!

 

خلاصه ما دوتا هر چی خوراکی تو خونه بود میبردیم تو حموم و وانو پر میکردیم وشروع میکردیم به آب بازی...

 

یه دونه ازون قایق گازوئیلی کوچیکا هم داداش بزرگمون برامون ساخته بود که با آرمیچر و یکسری ازین خرت و پرتا و اون دودی که میکرد واسه ما اختراع بی نظیری محسوب میشد و تو چشممون داداش بزرگمونو قهرمانتر جلوه میداد...

 

آخه برامون با سریش و کاغذ قهوه ای و چوب حصیر بادبادکا و فانوسای خیلی خوشگلم  درست میکرد و خودش برامون هوا میکرد و گاهی هم نخ بادبادکو میداد دستمون...یادمه هزار بار مارو میفرستاد دنبال نخ و مادربزرگم میگفت هر چی نخ تو خونه بود فرستادین آسمون! بسه دیگه!

 

(یادمه همیشه از بابام میپرسیدم فانوسه آخرآخر آخرش کجا میره؟ چی میشه؟ و بابام واسه دلخوشی ما میگفت اونقدر میره بالا که از جو زمین خارج میشه!!)

 

یه دفه هم یه روروئک راست راستکی ساخت با بلبرینگ و تخته و...

 

گاهی هم با تفنگ ساچمه ای گنجشکای کوچولوی لاغر مردنی حیاط رو میزد و کباب میکرد و یه رونش رو که به اندازه یه چوب کبریت بود میداد به ما...

 

ولی هر چی میگفت باید بی چون و چرا اطاعت میکردیم...آخه قهرمانمون بود...

 

حالا هم هست!

 

آب بازی که تموم میشد میدیدیم دستامون از آب "پیر" شده و چین و چروک افتاده...مخصوصآ نوک انگشتامون...

 

این قضیه برای من خیلی عجیب بود و یه لحظه با خودم تصور میکردم مثلآ پیر شدم و اینم دستای یه پیر واقعیه ... حتی تصورش هم برام غریب و دور از ذهن بود...

 

 حالا هم هست!...

 

بعدش آب چکان میدویدیم از حموم بیرون و مامان یا مادربزرگامون دنبالمون با حوله...

 

گاهی هم موفق میشدن مارو دوباره بگیرن ببرن تو حموم و حسابی بشورن و به عادت اون موقعها حتی کیسه مون بکشن که پوستمون مثل لبو قرمزمیشد...

 

بعد هم بدون استثنا سر هردومون یکی یه دونه لچک سفید کوچولو (که مادر بزرگم فقط و فقط به همین منظور دوخته بود) میکردن که مثلآ گوش درد نگیریم و ما تا شب با لپای گلی آویزون، لچک به سرآتیش میسوزوندیم تا اینکه همونطور که داشتیم میدویدیم، یهو یه گوشه بیهوش میشدیم و...

 

 بین خواب و بیداری قربون صدقه بزرگترا رو میشنیدیم که مارو بغل میکردن میبردن تو جامون بخوابونن و مامانم میگفت "طفلکا گرسنه خوابیدن...بیدارشون کنم بهشون شام بدم"... ولی بابام و مادربزرگم میگفتن" نه! گناه دارن! بذار بخوابن"...

 

ما هم وانمود میکردیم پادشاه هفتم رو داریم تو خواب میبینیم...

 

 ولی دلمون میخواست این خوشی، این آغوش، این عشق هرگزتموم نشه...

 

حالا هم...

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/27 و ساعت |

 

نمیدونم چرا وقتی با اون کت نوی مارکدارت ایستادی جلوم و ازم میخوای ببینم چه قدر خوشتیپ شدی و همه دخترا واست غش میکنن و یارو فروشنده هه هم کلی ازت تعریف کرده و همه این کرکریای باحال، انگارته دلمو چنگ میزنن...نمیدونم چرا...شاید بخاطر خطوط زیر چشماته که تازگیا عمیقتر شده و خوش تیپترت هم کرده اتفاقآ...سرمو میندازم پائین و در حالیکه مثل همیشه سعی میکنم جلوی اشکامو بگیرم و موفق نمیشم میگم آره خیلی معرکه شدی و تو دلم برای هزارمین بار به خودم قول میدم دیگه اذیتت نکنم زیاد...

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/26 و ساعت |

 

بچه بودم.

نمیشه گفت خیلی بچه.

ولی اونقدر هم بزرگ نبودم که بفهمم اون عروسکای گرانقیمت و رنگارنگ تو اتاقت و پول تو جیبی هفته ای پنج تومن ونازکشیدنهای مفرط پدر و مادرت که باعث حسرت ما همبازیهات میشد و همه  توجه و مراقبت زیاده از حدی که اون زوج میانسال به تو نشون میدادند، بخاطر این بود که از همون روز اول  تصمیم گرفته بودن عاشقت باشن...که اونقدر خوشبخت بودی که از بین اون همه رقیب، قسمت اونا بشی اون روزتو قنداقت تو شیرخوارگاه...

 

یادته؟

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/26 و ساعت |

 

میشه هم اینطرفی باشی هم اونطرفی؟

 

منظورم اینه که تو اون مغازه ی چسان فیسان لوازم ورزشی فروشی، با اون ادا و اصول مرسوم، عینکا رو یکی یکی امتحان کنی ونپسندی و ازون طرفم تو ماشین شعرای عرفانی گوش بدی و چند قطره اشک (گیریم واقعی) هم از گوشه چشمات سرازیر بشه: "مطرب مهتاب رو، آنچه که دیدی بگو"...(مخصوصآ اون قسمتش که میگه "ای شه و سلطان ما"...)

 

یا که مثلآ هر چند روز یه بار فلانقدر بدی بالای ماساژ یا مانیکور یا براشینگ یا هر چیز دیگه و ازون طرفم پسرک زباله جمع کن نه- ده ساله رو که روی لباس ژنده و چرکش، یه کت مث برف تنشه، با شفقت واقعی و تعجب آشکار نگاه کنی و پسره مطمئن بشه که کته عجب چیز چشمگیریه لابد و خوشحال از هویت جدیدش، چرخشو محکمتر پشت سرش بکشه و از سربالائی بره بالا...

 

یا  یکروز تمام با فواصل زمانی کوتاه، با همکارت در مورد تاثیر دنیای مجازی روی هنر و نقش هنرمند در میان اینهمه ابزارهای پیچیده که همه چیز رو بطرز ترسناکی ساده کرده اند، وراجی کنی و عصرش تو کلاس ورزش ازون قرهای خنده دار تمرین کنی که فقط مربیه (از لحاظ تکنیکی!) از پسش برمیاد...

 

یا شب بیای خونه  بشینی به انتخاب جمع  کمی از فلان برنامه تلویزیون یا ماهواره رو با مختصر حرص و کج خلقی فراوان تماشا کنی و به این بلاهت جمعی پوزخند بزنی و با خودت بگی لابد ذهنهای خسته به این خوراکها نیاز دارن تا آروم بشن و در حالیکه نمیدونی با ذهن خسته ی خودت چطوری کنار بیای، بری پای کامپیوترت فال ورق بازی کنی...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/25 و ساعت |

 

اگه هر روزم بیام پیشت و کلی چیزای خوب بهم بگی و سرتو تکون بدی و تو چشمام نگاه کنی و برام از روزگار بگی و از مهریه های بالا و یارو استاد دانشگاهه که هزار و سیصد وشصت سکه رو باید جور میکرده و مجبور شده خونه شو بفروشه و توبهش گفته بودی قبلش که این ازدواج شگون نداره و...بعدش هم بیام به او زنگ بزنم بگم بهم گفتی 70% برمیگردم طرف  او و او از پشت خط بخنده و بگه بابا تو دیگه کی هستی و من قهر کنم و او نازمو بکشه و همه این ماجراها، بازم این احساس بلاهت از اومدن پیشت دست از سرم بر نمیداره که نمیداره...

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/24 و ساعت |
 

چکمه های گربه چکمه پوشو میپوشم اگه به اون لباس خوشگله سیندرلا بیاد و شمشیر زورو رم قرض میگیرم و با قالیچه پرنده پرینس علی (یا همون علاءدین خودمون) میام اونجا ببینم  کدوم نامردی جرات داره بگه بالا چشت ابروئه؟

.............................

فقط نمیدونم با این دیشهای ماهواره، کجای پشت بومتون فرود بیام که خدارو خوش بیاد!؟  

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/24 و ساعت |

 

هی دستشو میگیرم برش میگردونم به لحظه حال! ولی مث ماهی لیز میخوره میره به همین چند وقت پیش...یا به فردا...

 

به آینده مبهم آدمها که سعی میکنن توی این غار تاریک یه انعکاس نوری ، چیزی پیدا کنن تا دنیا براشون کمی اطمینان بخش بشه..

 

.تا حدساشون در مورد زندگی و جهان هستی و...رو که ممکنه خیلی هم پرت و پلا باشه حداقل به خودشون ثابت کنن...

 

تا نترسن...

 

حالا تو این گیر و دار عاشق هم میشن...گریه شونم میگیره...دعوام میکنن...ماشینشونم ریپ میزنه...با دور و بریهاشونم نمیسازن...دکمه مانتوشونم کنده میشه...یارو پارکبانه هم گیر سه پیچ میده که واسه پنج دقیقه، نیم ساعت بنویسه...اون رژ لب خوشرنگه هم تموم میشه و تخمشو ملخ میخوره...هی توی تقویم دنبال دلیل منطقی این عصبیت میگردن و میبینن هنوز که خیلی زوده و بدتر شاکی میشن و تقویمو پرت میکنن اون  طرف و ئی چینگ هم که حال لازمو نمیده و طبق معمول " صحت عمل و ثبات قدم مفید فایده است" رو تجویز میکنه و...

 

................................

 

تو هم که نیستی...

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/22 و ساعت |

 

فکر نکنم چیز زیادی از عشق بدونم...

 

با اینکه همیشه در نقطه ای  از وجودم نیروی غریبی هست که خودشو به مکانها یا آدمها یا اشیا خاصی، نزدیک و مرتبط احساس میکنه...

 

از خودم هم چیز زیادی نمیدونم...مگر اینکه خیلی گذشته باشه و در طول زمان تونسته باشم به نتیجه ای در مورد خودم دست پیدا کنم...نتیجه ای که دیگه نه بدرد خودم میخوره و نه دیگری...

 

گمونم باید چند سال دیگر صبر کنم تا شاید بفهمم دلیل این حس غریبی که به تو دارم چیه...

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/22 و ساعت |

 

 

مطمئن نیستم ولی فکر کنم  به یه جای خیلی خیلی خوبی وصل باشم! این فقط یه حدسه...

 

(اگه مطمئن بودم که فکر کنم مثل مولانا، جبه و دستار وکتاب رو ول میکردم و میرفتم وسط بازار به سماع...)

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/22 و ساعت |

 

خوشگله؟ انقدر به خودش مالیده که...

مهربونه؟ حال آدمو به هم میزنه! میخواد خودشو جا کنه!

با هوشه؟ نه بابا! از اون پشت هم اندازهای روزگاره...

پولداره؟ معلوم نیست از کجا آورده!

چه شوهر خوبی کرده؟ بابا خودشو بند کرد به یارو!

سرش تو کار خودشه؟ از آن نترس که سر به تو دارد...

کتاب خوانه؟ همه اش اداس...

خوب حرف میزنه؟ میخواد بگه خیلی بارشه!

............................

آدما رو دستکم بگیر...مسخره کن...احمق فرض کن... روشون عیب بذار...

 

اینطوری میتونی راحتتر از کنارشون با یه پوزخند و یه کم دلسوزی رد بشی و فکر کنی خودت از همه بهتری!!!!

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/21 و ساعت |

 

تا حالا هیچ دخالتی توی زندگیتون نکرده بودیم...ولی حالا...(به خودمون حق میدیم هر چرت و پرتی رو به عنوان نصیحت به خوردتون بدیم تا شماها هم مثل ما فسیلهای متحرک خوشبختی بشین...جنازه های متفکر)

...................

میای تا بالای اون تپه مساقبه! بدیم؟ هرکی زودتر رسید...

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/20 و ساعت |

 

یهو فهمیدم چقدر دوستت دارم و چقدربرام عزیزی...که چقدر مهربان هستی همیشه و چقدر دلم برات تنگ شده...برای شوخیهات و لحن صدات...برای تمام اون چیزائی که مجموعه ای بنام "تو" رو تشکیل میده...

................................

خونریزی مغزی...اسمش آدمومیترسونه...من ازین اسم بدم میاد...

...............................

میدونم خیلی اغوا کننده است...میدونم یه رنگین کمان زیبا از حضورشو داره بهت نشون میده...ولی الآن وقتش نیست...

..............................

خوب میشی دیگه نه؟ باید خوب بشی... به هیچ چیز دیگه جز خوب خوب شدن فکر نکن...باشه؟

..............................

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/20 و ساعت |
 

این چند وقته بالا و پائین زیاد داشتم

بالا و پائینهائی که فکر کنم تا آخر عمرم هم داشته باشم

ولی حالم خوب بود

میدونی...خودم بودم

با تمام مخلفات و رگ و ریشه ها

و برای اولین بار توی زندگیم خودمو پذیرفته بودم بی کم و کاست

زنی از درونم سر برون کشیده بود که از زیبائی و لطافتش مبهوت بودم و کافی بود دست دراز کنم تا لمسش کنم

آزادگی غریبی برایم اتفاق افتاده بود که با وجود چالشهای فراوانی که از درون و بیرون به زندگیم وارد میکرد، با جان و دل میخواستمش و قدردانش بودم

دید باز و روشن، عدم داوری نسبت به آدمها، شراکت کمتر در بازیهای کسب انرژی و....

در کل نزدیکی به نبض زندگی...

اما حالا...نمیدانم چطوری بگم که کمتر ایجاد شبهه کنه...ولی من مطمئن نیستم که بتوانم اینها را موازی با توی دوباره پیش ببرم...

آره...من عوض شدم...ولی این یه بیماری نیست...این یه جور کاملتر شدنه...خوب ممکنه دیگه تو دستای تو جا نشم...ولی خیلی بهتر از پیش پا به پات میام اگه همراه بخوای نه چمدان...

...................................

من هنوز حرف دارم باهات

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/19 و ساعت |

 

هر روز که میایم اینجا و تقویم رومیزیم را یک صفحه جلو میبرم ، بنظرم میاید زمان در زندگیم حضوری ندارد و آنچه سبب میشود خودم و سایر آیتمهای جاندار اطرافم رو به زوال و نابودی برویم، شوخی وحشتناک یا اشتباه خنده داری است که به موقع، درست پیش از آنکه خطوط  زیر چشمانم شروع به عمیق شدن کنند و توانم رو به کاستی رود و برای خواندن یک خط  مجبور شوم کاغذ را به درازای دستانم به عقب ببرم، متوقف خواهد شد...

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/17 و ساعت |
 

یه وال پیپر معرکه از بالای کوههای شمال بدستم رسید امروز. درخت و مه و جنگل و ...

اسپری بارونم* رو در آوردم و به صورتم پاشیدم و تصور کردم اون بالا تو دل جنگل نشستم و قطره های مه رو پوستم میرقصن...

اگه گفتین به این چی میگن؟ زندگی به ضرب رویا؟ شاید!!

 

 *من اسمشو اینطوری گذاشتم. ولی روش نوشته spa water و برای آبرسانی به پوسته.   

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/16 و ساعت |

 

داس ماه نو دردستانم، خرمن ستاره ها را می دروم

 

ماه کامل! نگاهم را بر می آشوبد و زنگار از آن میزداید

 

محاق : چیزی رو به پایان...چیزی رو به شروع... در گذار

 

ماه خرمن آلود، اسرار آمیزترین ماهها! پر ابهام در پهنه آسمان به لبخند...

 

ماه من اما، خون رنگ، با رگه هائی نقره فام ، برآمده ازدل دریا

 

تنها او میداند در گذار این روزهای پرتلاطم، چه بیتابانه به انتظارنشسته ام  

 

تنها او میداند...

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/15 و ساعت |

 

هر وقت خواستی بیای یه خبر کوچولو بهم بده...خوابی...چیزی...نه اینکه بترسما...نه! ولی یه سری کارها هست که باید قبلش انجام بدم...تو مایه های خداحافظی و اینا... با همه چی...با آدما و اشیای آشنا...با مکانها و زمانهاییکه یه روزی از آن  من بودن...با جسمم...با ستاره ها...با اون درخت بید مجنون محبوبم...با کوره راههای درکه...با قطرات بارون...با ماه شب چهاردهم...

 

نه مثل او که زیر غذاشو روشن گذاشته بوده بره سیب زمینی یا شایدم شیر بخره و دیگه برنگشت...

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/15 و ساعت |

 

 

زهرا جان...میتونستی این همه رنج رو تحمل نکنی اگه یه جای دیگه بدنیا اومده بودی یا یه زمان دیگه یا اگه همون اول شوهر کرده بودی و نشسته بودی تو خونه یا اگه به همه چیز بیشتر شک میکردی و آدما رو اونطور که هستن میدیدی...

ولی تو هنوز پاک مونده ای و این خیلی خطرناکه برای چنین روزهائی و چنین روزگاری...

......................................

من از تو بخاطر این دنیائی که ساختیم و بخاطر همه بدیهائی که در حق همه مون شده و میشه و ایندفعه تو قربانیش هستی، طلب بخشش میکنم...

..................................... 

ما رو ببخش بخاطر تمام "ارزیابیهای شتابزده" و نگاههای حقیر و دلهای عفونت زده...

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/14 و ساعت |

 

درگیر...دلزده...خسته و تا دلت بخواد باادب و کمی جنتلمن...

 

خیلی غمگین...

 

هات چاکلتشو لب نمیزنه با اینکه پر از خامه سفارشش داده و مدام تلفن همراهش زنگ میخوره...

 

........................................

 

پالسهای لحظه ای بهم میگفتن توی این آدم چه موجهایی داره میخوره به صخره ها...

 

نگاه کردم...به مشکلات کاریش که ازش برام حرف زد...به نوشیدنی ای که سفارش داد...به ماشین خاک گرفته اش که روش پر بود از جاپای قشنگ گربه ها...به رانندگیش...

 

.......................................

 

کودکان برای نه گفتن احتیاجی به مقدمه چینی و بهونه و فلسفه بافی ندارن...همینطور برای دویدن یا گریه کردن یا بازی کردن یا خیلی کارای دیگه...

 

.....................................

 

هاتچاکلت سرد با خامه های ماسیده شو یکجا سر کشید...

 

در مقابل من یا شکمش یا پولی که بابت نوشیدنیش داده بود احساس وظیفه میکرد...

 

......................................

 

این روزها بیشتر از همیشه ازته دل آرزو میکنم کودک باشم...

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/13 و ساعت |

 

من که هر کاری گفتی کردم:

درسمو خوب خوندم

غذامو خوب جویدم

دندونامو خوب مسواک زدم

ورزش کردم

........................................

گفتی دختر باید نجیب و خانوم باشه: نرفتم با اون بچه های تو کوچه دوچرخه سواری

گفتی سحر خیز باش تا کامروا شوی: ساعت ده شب خوابیدم

گفتی  نظم چیز خوبیه: مشقامو خوش خطتر و تمیزتر نوشتم

گفتی دروغگو دشمن خداست: راستشو گفتم

گفتی ایشالا عروسیت: ازدواج کردم

گفتی حفظ ظاهر کن: خوش اخلاق بودم و غر نزدم

گفتی تحمل کن: تاب آوردم

گفتی آبروداری کن: ادای خوشبختا رو درآوردم...

.........................................

بگو کجای کارم اشتباه بود؟

........................................

شایدم ایراد از دستورالعملهای  تو و تربیت ایرانی بود که نتونست جوابگوی همه نیازهام باشه و جلوی تجاربی رو گرفت که لازمه رشد کردنم بود...

........................................

کاشکی بهم گفته بودی زمین خوردن اونقدرام بد نیست وقتی قراره بهم یاد بده درست راه برم و جلوی پامو نگاه کنم

کاشکی بهم گفته بودی  اگه چیزی رو میخوام، پامو بکوبم زمین و داد بزنم ( بجای اینکه با ادب منتظر بشم توی سینی برام بیارنش!)

کاشکی بهم گفته بودی اگه کسی زد تو گوشم، باید دو تا پس گردنی محکم نثارش کنم

کاشکی زودتر خودت دروغ مصلحتی رو برام تعریف کرده بودی

.......................................

اینا که گذشت. ولی تو رو خدا "ایشالا صد ساله بشی" رو بی خیال شو!!!

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/12 و ساعت |

 

ببین! اون خلبانه خیلی وقته گم و گور شده...هیچی اثری هم ازش پیدا نکردن...حتی لاشه هواپیماشو...ولی قبل ازینکه بره، واسه من از تو گفت... از گل سرخت... ازموهای طلائیت...از رنگ گندمزار...میگفت ستاره هائی داره که بلدن بخندن...میگفت خیلی دلش میخواد دوباره ببیندت و شایدم یه روزبزنه به سرش و راه بیفته همه کهکشونو بگرده واخترکتو پیدا کنه... 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/10 و ساعت |

 

اگه یه روزی، خیلی ناگهانی و برای همیشه از پیشم پر بزنی و بری و چند دقیقه قبلش بهت گفته باشم:"خیلی چاکرتم"، دلم کمتر میسوزه...یا مثلآ: "چه هوای خوبیه، بریم پیاده روی؟" یا شایدم: "خرمالوها رو نگا! شدن نصیب گنجیشکا و کلاغا!" یا حتی: "مرده شور ببره! اینم شد رشته آشی؟"

 

......................................

 

من محتاجتم ...همیشه...حتی خیلی سال بعد ازینکه رفته باشی

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/10 و ساعت |

 

آدما اصولن نیاز دارن به اینکه توجیه بشن. توجیه بشن که دارن کار درستو میکنن. توجیه بشن که حضورشون توی این جهان یه دلیل منطقی و قابل قبول داره. رفتنشونم همینطور. توجیه بشن که باری که میکشن، بایدم بکشن و خیلی هم خوبه. توجیه بشن که زندگی یعنی همین!

..................................

توجیه، قدرت ترسناکی داره. معمولآ آدمایی که تکلیفشون خیلی با همه چیز روشنه بدلیل اینه که ذهنشون بالاخره دست از سوال کردن برداشته و توجیه شده. اون موقع اس که دیگه راحت میشینی سر جات و پات رو میندازی رو پات و دست از همه خواب و خیالاتت و رویاهات (که حالا دیگه بهشون میگی حماقت) برمیداری وتلویزیونتو میبینی و آروم آروم از درون میگندی...

  

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/08/09 و ساعت |

 

اگرم یه روزی قسمتم بشه و برم قونیه، واسه این نمیرم که اونجا انسانی دفن شده که یه روزگار