بچه که بودم عاشق آب بازی بودم...تو عمق کم البته!...
تابستونا حوض وسط حیاط و گاهی هم وان حموم میشد جولانگاه من و داداش کوچیکم که قیافه خیلی باحالی داشت...
موهای منگول منگول خیلی خوشگل، چشمای درشت و مژه های واقعآ بلند و دوتا دندون موشی...تازه یاد گرفته بود از لای اون دندونا سوت بزنه! دستش که میزدی ریسه میرفت از خنده...خیلی قلقلکی بود و خوش اخلاق...
حالا هم هست!
خلاصه ما دوتا هر چی خوراکی تو خونه بود میبردیم تو حموم و وانو پر میکردیم وشروع میکردیم به آب بازی...
یه دونه ازون قایق گازوئیلی کوچیکا هم داداش بزرگمون برامون ساخته بود که با آرمیچر و یکسری ازین خرت و پرتا و اون دودی که میکرد واسه ما اختراع بی نظیری محسوب میشد و تو چشممون داداش بزرگمونو قهرمانتر جلوه میداد...
آخه برامون با سریش و کاغذ قهوه ای و چوب حصیر بادبادکا و فانوسای خیلی خوشگلم درست میکرد و خودش برامون هوا میکرد و گاهی هم نخ بادبادکو میداد دستمون...یادمه هزار بار مارو میفرستاد دنبال نخ و مادربزرگم میگفت هر چی نخ تو خونه بود فرستادین آسمون! بسه دیگه!
(یادمه همیشه از بابام میپرسیدم فانوسه آخرآخر آخرش کجا میره؟ چی میشه؟ و بابام واسه دلخوشی ما میگفت اونقدر میره بالا که از جو زمین خارج میشه!!)
یه دفه هم یه روروئک راست راستکی ساخت با بلبرینگ و تخته و...
گاهی هم با تفنگ ساچمه ای گنجشکای کوچولوی لاغر مردنی حیاط رو میزد و کباب میکرد و یه رونش رو که به اندازه یه چوب کبریت بود میداد به ما...
ولی هر چی میگفت باید بی چون و چرا اطاعت میکردیم...آخه قهرمانمون بود...
حالا هم هست!
آب بازی که تموم میشد میدیدیم دستامون از آب "پیر" شده و چین و چروک افتاده...مخصوصآ نوک انگشتامون...
این قضیه برای من خیلی عجیب بود و یه لحظه با خودم تصور میکردم مثلآ پیر شدم و اینم دستای یه پیر واقعیه ... حتی تصورش هم برام غریب و دور از ذهن بود...
حالا هم هست!...
بعدش آب چکان میدویدیم از حموم بیرون و مامان یا مادربزرگامون دنبالمون با حوله...
گاهی هم موفق میشدن مارو دوباره بگیرن ببرن تو حموم و حسابی بشورن و به عادت اون موقعها حتی کیسه مون بکشن که پوستمون مثل لبو قرمزمیشد...
بعد هم بدون استثنا سر هردومون یکی یه دونه لچک سفید کوچولو (که مادر بزرگم فقط و فقط به همین منظور دوخته بود) میکردن که مثلآ گوش درد نگیریم و ما تا شب با لپای گلی آویزون، لچک به سرآتیش میسوزوندیم تا اینکه همونطور که داشتیم میدویدیم، یهو یه گوشه بیهوش میشدیم و...
بین خواب و بیداری قربون صدقه بزرگترا رو میشنیدیم که مارو بغل میکردن میبردن تو جامون بخوابونن و مامانم میگفت "طفلکا گرسنه خوابیدن...بیدارشون کنم بهشون شام بدم"... ولی بابام و مادربزرگم میگفتن" نه! گناه دارن! بذار بخوابن"...
ما هم وانمود میکردیم پادشاه هفتم رو داریم تو خواب میبینیم...
ولی دلمون میخواست این خوشی، این آغوش، این عشق هرگزتموم نشه...
حالا هم...