تبليغاتX
سهم من اینست

 

هر چه تلاش میکنم سماع در نمیگیرد...

...............

نالان

در درگاهش

به انتظارم

ندائی ، اشارتی

هیچ...

گاه سایه ای از پس پرده میگذرد

میپندارم هموست

وبه این پندار دلخوشم

 

این جذر و مد در تمام عمر گریبانم را میفشرده

 

بی آرزوئی طلب میکنم

 

لیک میدانم بی آرزو، نیستی را سزاوارتر است

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/29 و ساعت |

 

من پری کوچک غمگینی را میشناسم

که در کوچه ی بن بستی مسکن دارد

و دلش را دریک فضای مجازی

مینوازد آرام آرام

 

پری کوچک غمگینی

که شب متلاشی میشود

وسحرگاه، تکه پاره های وجودش را بهم میبندد

و روزش را با رویای اقیانوس آغازمیکند

 

پری کوچک غمگینی که دیگرغمگین نیست...

 پری هم نیست...

 

..........................

 

ببخشید! واقعآ این جوی آب لجن آلود به اقیانوس میریزد؟ بی خیال!!!  

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/27 و ساعت |

 

توی روستاها که مردمشون با طبیعت عجین شدن،

توی کشورای آفریقا ئی

تو برزیل

تو تبت

توهائیتی

چرا مشکی رنگ عشق نیست؟

 

چرا همیشه تو کشورهائی که مردمش مجبورن خودشونو از هم قایم کنن و سیستم اجتماعیشون طوریه که خود سانسوری رو الزامی میکنه، مشکی رنگ عشقه؟

 

 ......................

 

درسته که میخوان باور کنی مشکی رنگ عشقه

ولی باور نکن

چون عشق هیچ رنگی نداره

اگرم داشته باشه رنگ لباسهای محلیه

صورتی و زرد و نارنجی و آبی تند و سبزو قرمز... 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/27 و ساعت |

 

چرا میای اینجا؟ ها؟ مگه نمیدونی  حالم اصلن خوب نیست این روزا؟

 

چرا برام گل میاری؟ اونم نرگس که عاشقشم؟

 

به چه حقی میگی بریم رستوران چینیها؟ میخوای دلمو نرم کنی؟ شایدم فکر کردی من خیلی شیکموام؟!

 

خب اینو همه میدونن که عاشق فیروزه ام! حالا که چی که پریروزا اون گوشواره فیروزه ایها رو که دلم واسشون میره و دیگه لحظه ای از خودم دورشون نمیکنم ورداشتی کادو آوردی؟

 

اصلآ به این مهربونیهات شک دارم!

 

......................

 

(زیادی خوشگلن!)

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/25 و ساعت |

 

تو کمی بزرگتر از اونی که به اندازه ی کافی ترحم جلب کنی...

واسه ی همین فهمیدی که باید به اون کوچیکتره بچسبی تا بلکه کمی از نگاههای ترحم آمیز عابرها و اسکناسهای پاره پوره شون هم نصیب تو بشه...توی  شش سالگی داری به خط پایان میرسی...

 

میخوای چیکار کنی؟

 

یادته جعفر آقا یه بار گفت قالپاق دزدی رو یادت میده و دست و بالتو بند میکنه؟

 

زمستون و گشنگی و کتکهای نخورده...

 

چاره ی دیگه ای هم داری؟

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/25 و ساعت |

 

اگه همه ی همه ی همه ی شاخ و برگا رو هم  بزنم مگه چی میمونه ازش؟

همه دلخوشیام... آرزوهام...همه ی اونچه که میخوام باشه و اونچیزائی که نیست و تموم رویا هام...

فقط اون چیزائی که هست میمونه...

که خودش یه دنیاس...

و اگه یه اپسیلون از گوشه اش کم بشه فکر کنم حسابی کولی بازی در بیارم!

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/24 و ساعت |

 

فکر میکردم دیگه کارم راحت شده...دیگه میدونم چیکار کنم که گیر نیفتم...دیگه قواعد بازی رو فوت آبم...

 

ولی یهو دیدم خیلی فراتری...انگار همه نقابها و سلاحهائیکه در طول این سالها به سختی دور خودم جمع کرده بودم کاملآ بی استفاده شد...یهو متوجه شدم داری به اون بخش از وجودم توجه میکنی که خودمم فراموشش کرده بودم...همون نابترین و زیباترین...

 

من بخاطر این تجربه بطور ویژه ای سپاسگزارتم...چون منو یاد خودم انداختی

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/24 و ساعت |

 

متاسفم که کشتمشون...من یه قاتل بیرحمم...راستش یکی و دوتا نبودن...بعضیاشون خیلی جوون بودن...الآن پشیمونم...ولی چه فایده؟...میشه یه سیگار بکشم؟...ممنون...میدونم اونا دیگه زنده نمیشن...ولی خب، اصلآ دست خودم نبود...اون صداهه از تو تاریکی مدام بهم میگفت اگه نکشمشون میاد سراغم و حسابمو میرسه...اسمشون؟ دقیق یادم نیست ولی همه شون لحظه های آخر فقط یه چیزو زمزمه میکردن" مارو نابود نکن...ما آرزوهاتیم...رویاهای کودکیت...رنگهای هستی بخش زندگی...اون صدا دروغ میگه...میخواد مارو از تو جدا کنه تا  بتونه کنترلت کنه ...میخواد ازت یه برده بسازه...بفرستش پی کار خودش"

ولی من گوش ندادم...حالا میفهمم چه خبطی کردم...متاسفم...

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/22 و ساعت |

 

شهروندان گرامی توجه فرمائید                                 شهروندان گرامی توجه فرمائید

 

                                    (لطفآ با سوادان برای بیسوادان بخوانند)

 

طبق مصوبه جدید شورا، از ابتدای سال جاری قوانین ذیل لازم الاجرا بوده و هرگونه سرپیچی از آنها پیگرد قانونی دارد:

 

1-  ساکنین منازلی که پلاک آنها به عدد زوج ختم میشود، ازین پس فقط در هفته های زوج سال حق بیرون آمدن از منزل را خواهند داشت. رعایت این قانون  برای ساکنین پلاکهای فرد نیز در هفته های فرد الزامیست.

2-  استفاده از پارکها و رستورانها وسینما ها و سایر مکانهای تفریحی فقط با ارائه کوپنهای ویژه اخذ نوبت امکانپذیر استکه برای هر خانوار امکان استفاده یکبار درهر فصل  را فراهم می سازد. لازم به ذکر است شهروندان عزیز میبایست با در دست داشتن کوپن مربوطه، بیست و چهار ساعت قبل در محل حضور بهمرسانند تا بعلت تآخیر، نوبتشان در بازارهای بورس مربوطه به حراج گذاشته نشود.

3-  کلیه شهروندان محترم برای جلوگیری از اتلاف انرژی، میبایست بصورت منظم و شمرده شمرده تنفس کرده و از رفتار های غیر ضروری بپرهیزند و حتی الامکان تنها به انجام اعمال واقعآ حیاتی مانند دفع و اکل و شرب اکتفا کنند.

4-  با توجه به آلودگی شدید هوا، استفاده از پمپهای اکسیژن الزامیست که تنها میبایست از جایگاههای خاصی که متعاقبآ اعلام خواهد شد خریداری گردد.

5-  خواهشمند است با مامورین اخذ (مالیات، رای، کمکهای مردمی، یارانه های مردمی، حال و...) که با فواصل زمانی بسیار منظم و دقیق به درب منازل مراجعه خواهند کرد نهایت همکاری را بفرمائید.

6-  از آنجا که خطوط جدید متروی تهران هنوز به بهره برداری نرسیده و خطوط قبلی نیز جوابگوی نیاز شهروندان گرامی نمیباشند، و ناوگان اتوبوسرانی شهری  نیز بسیار فرسوده بوده و با تاخیر فراوان شهروندان عزیزتر از جان را جابجا میکند، خواهشمندیم از سفرهای غیر ضروری درون شهری و کلآ از کار و زندگی و تفریح و درمان و... بطور جدی صرفنظر کرده و در محیط امن منازل خود به تماشای سریالهای نود قسمتی توپی که برایتان تدارک دیده ایم بپردازید.

7-  با تشکر از کلیه برادران حجره دار و رجال سیاسی بی ادعا و سایربرادران خودی، به اطلاع میرساند ناوگان شبانه روزی حمل و نقل هوائی درون شهری ویژه بطور رایگان در خدمت شما عزیزان زحمتکش و افراد خانواده و اقوامتان قرار دارد. خواهشمند است قبل از سوار شدن به بالگردهای  بسیارمجهزی که به این منظور تهیه گردیده، مواظب کلاهتان باشید.

 

 

موُید باشید

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/22 و ساعت |

 

خیلی زود یاد گرفت خودشو خوشگل کنه

لاکش از خط بیرون نزنه

مداد لبشو بدون نگاه کردن تو آینه بکشه

موهاشو فرم بده

چشماشو گربه ای کنه

لباسائی که بهش میاد رو بپوشه

با کفش پاشنه بلند راه بره

ظاهر یه زن زیبا رو برای خودش فراهم کنه

.......................

بعد شروع کرد به شناختن حالتهای چهر ه اش...

چطوری بخنده که گونه اش چال بیفته و دندونای خوشگلش پیدا بشه

چطوری گریه کنه که چشماش جذابتر بشن و دل آدمو آب کنن

سرشو چطوری بچرخونه که گوشواره های بلندش تاب بخورن...

به تقلید از هنرپیشه زیبای فیلمی که چند شب قبلش دیده بود، موقع غذا خوردن چطوری دهنشو بسته نگه داره و همزمان لبخند بزنه و راحت جلوه کنه...

بعدش هم لنگه به لنگه کردن ابروها، نحوه بیان اصوات تعجب، رقص و ...

........................

با گذشت زمان فهمید باید متوجه مسائل دیگه هم باشه...

مثلآ حرفای پر و پیمون بزنه

شبیه اون کتاب سخته که یه بار از لج دوستش خرید و خوند...

آرایه های کلامی...قدرت بحث...انتقاد(که از همه چیز بیشتر طرفدار داشت)

........................

از هوادارائی که دورش جمع شده بودن راضی بود

کاری نداشت که انگیزه اونا چیه

تحسینش میکردن

ازین بیشتر چی میخواست؟

........................

اما این اواخر همه اش احساس میکرد

(فقط احساس میکرد ، هیچ دلیل منطقی نداشت)

که خسته شده

که سنگینه

با دیدن قاصدک بغضش میترکید و میزد زیر گریه

ازون گریه ناگهانیها که ازش متنفر بود و قیافه شو زشت میکرد...

همه اش تو فلش بک بچگیاش بود...

 

.............................

 

جسدشو دیروز از آب گرفتن

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/21 و ساعت |

 

 خوشحالم که چشمام رابطه صمیمانه ای با حال و هوای درونیم دارن

 

البته ازشون میترسم موقعیکه پر از ترس و حسادتن

ولی وقتی دارم کارتون شرک 2 رو میبینم باید واقعآ معرکه باشن

یا موقع تماشای الهه آسمان: ماه کامل نقره فام

 .......................

نمیدونم وقتی امروزصبح تسبیح سبز رنگ زیبائی رو که خواهرم از قونیه برام سوقات آورده تو دستم گرفتم و فشار دادم دقیقآ چشمام چه حالتی داشتن...فکر کنم اصلآ بسته بودمشون...

 ........................

بچه ها چشمامو چطوری میبینن که کمی تعجبزده میشن و بعد خجالت میکشن و بلافاصله باهام دوست میشن و زودم لوس؟

 ........................

...شیطنت......علاقه......شفقت......همدلی......اشک......برق......خنجر......تمسخر......

انتقاد.....زهر......تحسین......سرمستی...رنج...

 

حالا میخوای نگاهت کنم یا پشیمون شدی؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/20 و ساعت |

 

توی خودم جمع شدم

مث خرچنگ

همیشه از خرچنگا میترسیدم

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/19 و ساعت |

 

 

من کی هستم که بگم برو ببینش، برو باهاش حرف بزن، منتظرته، ظاهرش اینجوریه که فکر میکنی نمیفهمه، ولی دلش واست تنگ شده...

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/19 و ساعت |

این روزا کارم شده شمارش:

 

چند تا دوست دارم؟

چند وقت شده کارمیکنم؟

پس اندازم چقدره؟

امشب تا کی میتونم بیدار بشینم؟( وااای...به همین زودی یازده شب شد؟ من که هنوز زندگی نکرده ام...)

چند تا دونه ی انار تو کاسه بلوره؟

چند تا شماره از حفظم؟

چند روز مونده تا پایان سال؟ تا عید و بوی بهار؟ امسالم فرصت لذت بردن از بهار نصیبم میشه؟ مثل هرسال؟ کنار عزیزانم؟ پای اون شومینه غول پیکر قدیمی که بابا میگه تا حالا یه جنگل را بلعیده؟!

 

............................

 

پس کی زندگی شروع میشه؟ من کاملآ آماده ام...اوهوی...مگه همه اینا تمرین نبود؟

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/18 و ساعت |

  

کمی ستاره...

کمی حیوان...

تکه ای سیب و بخشی ملائک...

 

مرا در عجایب هفتگانه...

در مزامیر داوود...

در فلسفه دیوار...

در خون مقدس...

دراشعارکهن جستجو کن...

 

مرا در مراسم جادوگر سوزان

مبهوت در تل آتش...

وهنگام وحی

شگفتزده در شکافهای دیوارغار...

یا بوقت هماغوشی صنوبرها

به کار گشایش رازهای جاودان هستی جستجو کن...

 

مرا در آینه پنهان اتاقت...

دررقص کولی وارحضورت...

در دم مسیحائیت...

در کشف لحظه لحظه ی هستی...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/18 و ساعت |

 

با سلام به بینندگان عزیز، تیترهای خبری امشب عبارتند از: بررسی ریشه های نا آرامی در عراق، شکایت شرکت بیمه "آمریکن اینشورنس کو" علیه ماتحت خانم جنیفر لوپز، طرح تولید انبوه انسان های شبیه سازی شده ، حریق در کتابخانه بابل، مشاهده یک دستگاه "مک لارن" درپس کوچه های حلبی آباد، به مرگ طبیعی مردن یک دیکتاتورو نهایتآ کشف ژن حماقت.

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/17 و ساعت |

 

یه دورانی، هیچ صوتی بغیر از ذکر او برام متصور نبود...

 خیلی چیزا که الآن بهشون تن داده ام، بنظرم خنده دار بود...

نگاهم،حرفهام،اهدافم، همه بازگو کننده ی همون حس غریب  شور و جذبه بود...

بوی خدا میدادم...

هنوز آسمونی بودم...روحم بوی خاک نگرفته بود...

اگرچه ازون زمان تا حالا اشتیاق تجربه دوباره اون حس و حال حتی یک لحظه رهام نکرده، ولی دیدگاههای تازه ای پیدا کرده ام که بودن رو برام ارزشمندتر جلوه میده:

1-  زندگی تکرار پذیر نیست. چه بخوام و چه نخوام الآن اینجای رودخونه هستم...پس بهتره توی همین بخش از زندگی، بهترینهای وجودمو به میدون بیارم.

2-  اینجای رودخونه رو بیشتر ازون سرمنشاء دوست دارم...چون نگاهم از حالت تک بعدی دراومده و خیلی چیزا رو که قبلآ بعلت خام بودن نمیدیدم، حالا به کمال برام مشخص هستن. مثل مفاهیم و حسهایی که در پشت چهره ها و کلامها و رویدادها وجود داره.

3-     اگه قرار بود همون ذات آسمونیمو ادامه بدم تا ابد، پس حکمت این زندگی و این تجربه ها و کل ماجراها چی میبود؟

4-     لابد باید کمی هم بوی خاک میگرفتم! (این بخش در واقع ادامه بند سومه!)

 

.............................

 

امیدوارم گلی نشم فقط دیگه آخراش!!!

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/16 و ساعت |

 

زندگی مث یه صحنه تئاتره که بدون هیچ تمرین و آموزش و هشداری هلمون دادن توش و میگن یالا شروع کن!

اوایلش مبهوتیم.

کم کم ترسمون میریزه وعادت میکنیم و یاد میگیریم که چطوری بازی کنیم.

اونوقت اونقدر غرق بازی میشیم که یادمون میره که این فقط یه تئاتره.

جدی جدی شروع میکنیم رل بازی کردن و فکر میکنیم عجب بازیگر قابلی هستیم و اصلآ کل ماجرا همینه.

بعدم که میان صدامون میزنن که از صحنه بیا بیرون، شوکه میشیم و باورمون نمیشه که بازی تموم شده و الم شنگه راه میندازیم!!!

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/15 و ساعت |

 

فکر کن چه حسی داشت اگه همینطور که داری تو خیابون راه میری، یهو بالهاتو باز کنی و پر بزنی و از زمین بلند شی و بشینی مثلآ روی شاخه ی یه درخت کاج...

مثل کلاغی که امروز صبح دیدم...داشت رو آسفالت قدم میزد... درست مث یه آقای متشخص.. بعد یهو نه گذاشت و نه ورداشت! بال زد رفت سردیوار! اونقدر این حرکت ناگهانیش متعجبم کرد!!!!!!
+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/15 و ساعت |

 

مرز از کجا شروع میشه؟

وقتی دیگه آسمون و درخت و کوه برات همون دیروزیه هستن و همراهی نرگس و برف خوشحالت نمیکنه؟

شایدم وقتی توی هرچیزی یه دلیلی برای این پیدا میکنی که دیگه اینقدر مهربون نباشی...

یا وقتی مدام توی آدمای اطرافت دنبال یه ضد قهرمان میگردی؟!

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/14 و ساعت |

 

میشنوی؟ من دارم صدات میزنم...اینجا...توی این اتاق فسقلی...زیر سقف این خونه قدیمیه...تو این کوچه پیچ در پیچ...اوهوی...ایناهاشم...دیدی منو؟

چی؟ آره...یادش بخیر...اون مال قدیما بود...خیلی وقته ندیدمت...دلم برات تنگ شده بود...جدی میگم به خودت قسم...

ببین خدا جون،  یه امشبه روبی خیال بنده های دیگه ات شو... یه یه ساعتی فقط با من باش...خوب؟ دمت گرم...خدای خوبی هستیا خدائیش...

هیچی...میخواستم بگم...صبر کن...یه کم هول شدم...بذار نفسم آروم شه...خوب...راستش من دیگه این حجابارو نمیخوام...این اسمو حتی...این شماره شناسنامه رو...این شماره موبایلو...این بازیا و کل کلا رو...اصلآ شماره و رقم نمیخوام...

خود خودمو میخوام...همون که خیلی دوستش داشتم... همون که چشاش برق میزد از حضورت...

 

گیاه بخورم؟ ذکر بگم؟ الله الله کنم؟ اونوقت میای؟ قول میدی؟ کی؟ بدقولی نکنیا! من بنده خوبی نیستم...یهو سیمام قاطی میکنه میرم ازدم در بهشتتم رد نمیشم دیگه...

 

ببینم...سر کاری که نیست؟ هان؟

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/13 و ساعت |

 

از لای در نیمه باز اتاقم باهات حرف زدم

از لای در نیمه باز اتاقم بهت گفتم دوستت دارم

از لای در نیمه باز اتاقم دلم میخواست بهت بگم بیای تو یه دقه پیش هم بشینیم و گپ بزنیم

از لای در نیمه باز اتاقم  دیدم یه روبالشی تو دستته و با عجله داری میری کار نیمه تمومی رو تموم کنی

 

...چرا همیشه تو دستات سیبیه که واسم پوست کندی و من میگم نمیخورم؟

...چرا مغز کاهوهای خونه همیشه زیر دندونای من قرچ قروچ میکنه؟

...چرا کاراتو یواشکی و تند تند میکنی مبادا من یه کم کمکت کنم؟

...چرا دست دردتو ازم پنهون میکنی؟

...چرا جنگ و دخترای خیابونی وبیماری و درددلهای دیگران و ناراحتیهاشون و اسم غربت و بچه های خارج از کشور اینقدر نگاهتو غمزده میکنه؟

 

...میدونم هر شب دعاهاتو دور دنیا میچرخونی...

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/12 و ساعت |

 

  

دوست دارم وبلاگمو هر چند وقت یه بار حسابی آب و جارو کنم...

 

یه دسته گل لاله زرشکی مایل به سیاه کنار دیوار توی اون گلدون خوشگل گلی بزرگا که تو اون پاساژه دیدیم اونروز با دوستم...

 

چن تا میوه خوشمزه تو اون سینی سفالی گرده...

 

یه موزیک خوب ...مثلآ مامک خادم...اون آهنگش که ویولن زیبائی توش نواخته میشه و خودش با یه صدای ناله مانند، زمزمه ای جادوئی رو شروع میکنه...

 

از عود سوزوندن خوشم میاد ولی نه هر عودی...یه چیز خیلی خیلی ملایم...

 

عاشق شمعم...دیگه دلمو میزنم به دریا و اون شمع خوشگله رو هم روشنش میکنم...

 

نقل بیدمشک تو ظرف نقره ای کوچولو قدیمیه که به اصرار از مامانم گرفتمش و گذاشتم یه جای امن...یه جای دور...

و استکان چای کمر باریک توی سینی کوچولوی نقره با یه شاخه گل نرگس کنارش...  

درضمن نور وبلاگم در حد همون شمعه اس...

پنجره اش بازه...

از بیرون صدای دریا و بوی گل میاد همراه با یه نسیم ملایم که درختا رو تکون میده...

آخه هوای وبلاگم معتدله...

البته گاهی رعد و برق هم میشه!

دم درشم مینویسم یادداشتهای کودکی تنها در آستانه فصلی سرد...کودکی که هنوز دلش خیلی چیزا میخواد...کودک بد عنق گریه ئو!

....................

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/12 و ساعت |

 

آره خوب، یه کم حسودیم میشه...

به گیسای بافته ی اون دختر مو طلائیه تو میشل استروگف...

به سمیرا مخملباف که باباش از رنج مدرسه رفتن نجاتش داد...

به چارلیز ترون که با اون قیافه نازنین عروسکیش، در نقش اون زن فاحشه صورت سوخته تو فیلمی که اسمش یادم نیست، بازی کرده...

به همه زنهائی که دستپختشونو دوست دارم...

به مسافرای فرودگاه که به هر حال دارن میرن یه جای دیگه...

به اون زن صخره نورده که میگن اعجوبه اس...

به اون میمونه توفیلم "باراکا" که مث یه استاد ذن تو خلسه اس وسط دریاچه آب گرم تو تبت...

به همه آدمائی که با ذهن زیبا، ملال تکرار رو از نگاه آدمای این کره خاکی پاک میکنن...

به همه زلالها مث سهراب...

.......................

 

اصلآ به همه اعجوبه های دنیا...

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/11 و ساعت |

 

عجیبه که آدم تو جوونی خیلی راحتتر از زندگیش میگذره...انگار هنوزدنیا خیلی بهش نفوذ نکرده...ولی پیر که میشه چقدر به این گذر دردناک و یکنواخت دلبسته میشه...

 

........................

 

میگن دیشب اون پیرمردهشتاد ساله هه تا صبح بیمارستانو گذاشته بوده رو سرش...

گیج شده بوده...

داد میزده که یکی بیاد با من حرف بزنه...

بهم بگه من چرا اینجام...

مثل پسربچه های شرور، آرامبخشاشو تف میکرده بیرون ویه ریزمیپرسیده اینا رو چرا میدین من بخورم؟ من خودم دکترم...یه عمر مریضای فقیرو بدون ویزیت معالجه کردم...چند تا زبون بلدم...بیشتر کشورای دنیا رو دیدم...اصلن شماها روسی بلدین؟ چینی چطور؟

 

.....................

 

در دایره ی سپهر ناپیدا غور

جامیست که جمله را چشانند به دور

نوبت چو به دور تو رسد آه مکن

می نوش به خوشدلی که دور است، نه جور!!!

 

.....................

 

مصرع آخرش باحاله! انگار به یه بچه بگی به به! چه دوای تلخی! مث زهر مار میمونه! دهنتو وا کن...آفرین پسر...

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/11 و ساعت |

 

محبوب من

دروغهایم را باور کن

آنها بخشی از وجودم هستند

 

رویاهایی دست نیافته

که دیدن باورشان در چشمانت

هذیان دمادم را

به آرامشی شیرین بدل میکند...

 

من تنها به تو

توئی که دوستش دارم

دروغ خواهم گفت...

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/10 و ساعت |

 

عشق من

از تو میسرایم

تا ابدیت شوی

زیرا که

هراس گم کردنت

سایه ایست گریز ناپذیر

 

.....

 

درابتدای فصل دوم خود

بهار- تابستان زیبا و شگرفی را می آزمایم

سرشار از رشدی صاعقه گون

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/09/10 و ساعت |

 

 

باد ساکنه؟ یا رعد؟ یا مولکولها و اتمها؟

 

مگه همه چیز از یه ارتعاش شروع نمیشه؟

 

چرا همیشه دنبال چیزی هستیم که آروممون کنه؟

 

مگه توی این نا آرومی چه چیز بدی هست که همه اش داریم از دستش فرار میکنیم؟ توی این بی قراری؟ توی این  بیم و امید؟

 

هیچ پدیده ای حتی به اونچه که  لحظه پیش بوده هم شباهت نداره...