خیلی زود یاد گرفت خودشو خوشگل کنه
لاکش از خط بیرون نزنه
مداد لبشو بدون نگاه کردن تو آینه بکشه
موهاشو فرم بده
چشماشو گربه ای کنه
لباسائی که بهش میاد رو بپوشه
با کفش پاشنه بلند راه بره
ظاهر یه زن زیبا رو برای خودش فراهم کنه
.......................
بعد شروع کرد به شناختن حالتهای چهر ه اش...
چطوری بخنده که گونه اش چال بیفته و دندونای خوشگلش پیدا بشه
چطوری گریه کنه که چشماش جذابتر بشن و دل آدمو آب کنن
سرشو چطوری بچرخونه که گوشواره های بلندش تاب بخورن...
به تقلید از هنرپیشه زیبای فیلمی که چند شب قبلش دیده بود، موقع غذا خوردن چطوری دهنشو بسته نگه داره و همزمان لبخند بزنه و راحت جلوه کنه...
بعدش هم لنگه به لنگه کردن ابروها، نحوه بیان اصوات تعجب، رقص و ...
........................
با گذشت زمان فهمید باید متوجه مسائل دیگه هم باشه...
مثلآ حرفای پر و پیمون بزنه
شبیه اون کتاب سخته که یه بار از لج دوستش خرید و خوند...
آرایه های کلامی...قدرت بحث...انتقاد(که از همه چیز بیشتر طرفدار داشت)
........................
از هوادارائی که دورش جمع شده بودن راضی بود
کاری نداشت که انگیزه اونا چیه
تحسینش میکردن
ازین بیشتر چی میخواست؟
........................
اما این اواخر همه اش احساس میکرد
(فقط احساس میکرد ، هیچ دلیل منطقی نداشت)
که خسته شده
که سنگینه
با دیدن قاصدک بغضش میترکید و میزد زیر گریه
ازون گریه ناگهانیها که ازش متنفر بود و قیافه شو زشت میکرد...
همه اش تو فلش بک بچگیاش بود...
.............................
جسدشو دیروز از آب گرفتن