تبليغاتX
سهم من اینست

  

رو به این صفحه کوچک سپید نشسته ام و هزاران فکر در سرم میچرخد

مثل ماهیگیری باحوصله و ماهر، منتظر مینشینم تا ماهی مورد نظرم به قلاب نزدیک شود

از سطح نه چندان شفاف آب، سایه اش را میبینم که می آید

چقدربزرگ و با شکوهست...

طعمه را بو میکشد

دور میزند

میدانم بر میگردد

نزدیک...نزدیکتر...آهان...حالا...

قلاب را بالا میکشم

 

.........................

 

به! این دیگه چیه؟

بجای اون ماهی بزرگ خوشگل نقره ای، یه ماهی سیاه کوچولو؟

پس چرا تا وقتی اون زیر بود، اینقدر بی همتا و با شکوه بنظر میرسید؟

 

ولی این ماهی سیاه کوچولوی من هم برای خودش دنیائی داره...

یه دنیای رنگارنگ کوچولوی به هم ریخته لطیف سیاه پرطمطراق لجبازدمدمی مهربون کودکانه ساده لوح بی غش مکار عاشق پیشه اوج...

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/10/27 و ساعت |

 

 

منطقمو خیلی قوی کردم

همه اش دارم در موردش ازین و اون تو محل کار تعریف میشنوم

 

همونجور شدم که تو میخواستی

جدی

حساب و کتابی

دو دو تا چهارتائی

 

متفکرانه سر تکون میدم

از رو حساب کلماتمو انتخاب میکنم

هر جائی هر حرفی رو نمیزنم

چهره ها رو بررسی میکنم

 

ایده هامو میشناسم

ایده های خوبی هستن

میشه از توشون یه چیزائی در آورد

 

خوب حرف میزنم

خوب بحث میکنم

خوب مجاب میکنم

 

....................................

 

سعی میکنم...

به سختی سعی میکنم از توی این رودخونه خروشان که هر لحظه منو به یه طرف میکشونه خیلی سیخکی و جدی رد بشم و احمقانه تلاش میکنم خیس نشم...

منطقی باشم...

عاشق نباشم ...

یهو پقی نزنم زیر خنده...

چشمام نخندن...

یهو بغض نکنم...

خونسرد جلوه کنم...

مدام ابراز وجود کنم نکنه یادشون بره منم هستم!

 

......................... 

 

یه آدم موفق...

 

..........................

 

همینو میخواستی دیگه...نه؟

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/10/27 و ساعت |

 

تو پیاده رو دیدمش

داشت یه چمدون آبی کوچولو رو با یه دست دنبال خودش میکشید و با دست دیگه گوشی موبایلشو گرفته بود دم گوشش و میخندید...

 

داشت میرفت سفر یا تازه رسیده بود؟

 

ازینکه داشت میرفت خوشحال بود یا ازینکه بالاخره رسیده؟

 

تو اون چمدون کوچیکش غیر از کمی لباس و ریش تراش و مسواک و حوله که چیز دیگه ای جا نمیشه!

 

شاید یه کتاب کوچولو و یه عکس از یه عزیز هم همراهش باشه

یا یه نامه که لحظه آخر معشوقش بهش داده و گفته بعدآ تو راه بخوندش...

 

شایدم تنها بوده... درو کوبیده به هم و اومده...به همین سادگی

 

پس داره با کی تلفنی حرف میزنه؟

به همین زودی دوست پیدا کرد؟

 

دنبال ماجراس؟ یا کار؟

 

....................................

 

"اونجا که بوده رو خوش نداشته؟"

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/10/26 و ساعت |

 

دوست داشتم یه شاهزاده خانوم باشم!

ولی ازون شاهزاده خل و چلا که مدام سوار اسب داره تو کوها ول میگرده و کتابای عجیب میخونه و با رعیتا میچرخه و خلاصه رو اعصاب  باباشه!

 

نه! حوصله ام سر رفت...

 

بهتره یه جراح موفق باشم

واااای.......یادم نبود از دیدن خون پس میفتم!

 

پس...یه نویسنده مشهور...مثلآ ویکتور هوگو...

نه...خودکشی دوست ندارم

 

یه بازیگر خیلی زیبا و مشهورچی؟

وای....چقدر طرفدار...چه لباسهائی! چه مهمونیهائی...

ولی چرا همه اینطورین با آدم؟

یه دوست واقعی ...فقط یکی ...نبود ؟

 

نقاش نه! آخه همه شون بعد از مردن تازه شناخته میشن

نمونه اش: ونگوگ...

فکر کن ونگوگ اگه قیمت تابلوهاشو میفهمید !

 

 پس چی باشم؟

یه تیکه ابر؟

ممکنه باد بیاد ببردم

 

یه درخت؟

نه بابا...پرازهیزم شکنه این طرفا این روزا

 

یه قطعه موسیقی؟

نه! دوست ندارم هی تکرار بشم!

 

امروز تو کلاس  دستامونو مث پروانه باز و بسته کردیم...

 

 آره...پروانه میشم

 

یه پروانه کوچولوی سفید و زرد

زیاد هم خوشگل نباشم بهتره

وگرنه جام تو کلکسیونه!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/10/25 و ساعت |

 

توی این بادی که داره میوزه خیلی چیزا هست

گیاه دونه های بارور

دشتهای بی انتها

دریاهای دور

اون قطره بارونه که حالا دیگه بخار شده

یه بچه سرخپوست خوشگل

خرابه قدیمیترین شهرهای جهان

 

...........................

 

دوست دارم وایسم وسط یه دشت وسیع و با تمام ظرفیت ششهام این باد بی قرارو بنوشم

 

دوست دارم دراز بکشم وسط یه دشت وسیع و چشم بدوزم به آسمون و منتظر ابرها ی کومولوس و نیمبوس بمونم که باد با خودش میاره

 

دوست دارم تو گندمزار باد بیاد و من وسط گندمهای آشفته بهترین دوست دنیارو ملاقات کنم

 

دوست دارم رو به باد فریاد بزنم "من هستممممممممممممممممممممممممممم" و اون، بودنم رو با خودش ببره یه جای خیلی خیلی دور

 

دوست دارم در آغوش باد برقصم

 

دوست دارم از باد یاد بگیرم رموز بی قراری را

وزیدنی جاودان را 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/10/25 و ساعت |

 

همینطوری که تو داری تو بیمارستان زجر میکشی، من دارم تو یکنواختی دست و پا میزنم

 

همینطوری که تو داری هر روز با اون دستای کوچیکت یه عالمه آجرداغو تو کوره پز خونه جابجا میکنی، من لم دادم و دارم کتابمو میخونم و سیب گاز میزنم

 

همینطوری که توی کوچه های تاریک گونی به دوش پرسه میزنی، من خیره به تلویزیون، دارم شاممو میخورم

 

همینطوری که تو واسه اولین بار داری سرنگو ازون یارو سیاه نکبتیه میگیری تا بقیه شو بزنی، من دارم سعی میکنم شکلهای ته فنجون قهوه امو معنی کنم

 

همینطوری که تو چاقو رو نگه داشتی رو به اون پسر غریبه هه که گیر داده به دختر محله تون، من دارم یه تئاتر کمدی میبینم

 

همینطوری که تو زخمی و تحقیر شده، گوشه صندوق خونه روی تل رختخوابا داری هق هق میزنی، من تو فکر اینم که موهامو بور کنم یا صورتی

 

همینطوری که تو زندگی نابود شده تو دیگه کم کم فراموش کرده ای و به زندگیت تو چادر خو گرفتی، من ازرنگ دیوارای خونه مون دلم میگیره

 

.....................

 

من همینطوری غفلتآ زنده ام و تو عجالتآ...

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/10/24 و ساعت |

Heaven is not a time,

It is not a place,

Heaven is being perfect…

 

              -from "Jonathan Livingstone Seagull" / Written by Richard Bach-

 

یه جائیه بین کوههای سبز و دشتهای سرخ و دریاچه های مواج آبی...

 

اون بالا یه پیرمرد ریش سفید خندون مهربون نشسته

میذاره روی زانوش بشینم و به ریشهای پشمکیش دست بزنم

چقدر تو آغوشش احساس امنیت و مهرمیکنم

.............................

 

"من که بهت گفته بودم اونجا رفتن آش دهنسوزی هم نیست

خودت دوست داشتی بری ببینی

یادته میگفتی میخوام تجربه کنم؟

 

خیلی هم بد نبود که؟ ها؟

فقط این آخر سریا بدجوری حوصله ات از پیری سر رفته بود!

 

مردنت چطوری بود راستی؟

میدونستم ممکنه بترسی

واسه همین کاری کردم فکر کنی داری از تاریکی میای بسمت نور

اینجوری برات راحتتربود

میدونی که... آدما خیلی درگیرتصوراتشونن

اگه چیزی غیر از اونچه حدس میزنن براشون اتفاق بیفته حسابی انرژیشون افت میکنه

 

بارها اومدم پیشت...بارها

منو نمیدیدی

پر بودی ازون سیاهچاله ها ی فکری

ولی خیلی دلت گرفته بود

دلم برات میسوخت

یه بارم دستمو کشیدم رو سرت که آرومت کنم

چه قشقرقی راه انداختی!

به همه گفتی خواب خدا رو دیدی

خب...ولی فکرم نکنم کسی باورش شد!

 

........................

 

راستی، سوقاتی که یادت نرفته؟

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/10/23 و ساعت |

 

خوردن دونه های معلق برف از تو هوا

طعم شکلات و پرتقال

سایه آبی و مانتوی قرمز جیگری

بخار چای روی شیشه عینک آفتابی

تکوندن شاخه های نزدیک رو سر یه دوست

یه آدم برفی با دماغ هویجی و چشمهای ذغالی

بچه مدرسه ایهای ذوق زده

عابرهای محتاط

یه رگه نور خورشید تو دل آسمون برفی

گنجیشکای زرنگ

 

سفید و سرد

           رقص و باد

                       سرد و گس

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/10/23 و ساعت |

 

 

همه مون دنبال بدست آوردن یه جور تعادلیم، یه جور امنیت روانی

 

اونی که زیادی خشن و سرده، داره با نیروهای زیادی نرم و لطیف اطرافش میجنگه چون فکر میکنه انعطاف و گذشت کردن، خیلی جاها به زندگیش ضربه زده، ضعیفش کرده...

 

اونی که مدام نگران زیبائیشه، شاید یه جورائی میخواد بین حس خوب نبودن درونیش با احساس زیبائی بیرونیش تعادل ایجاد کنه...

 

ادب بیش از حد، یا بی ادبی بیش از حد شاید راهی باشه برای جلوگیری از آسیبهای کلامی که از بچگی درگیرش بودیم، یا حفاظی که خودمونو توش میپیچیم تا آدما زیاد بهمون نزدیک نشن، مبادا ضربه بزنن...

 

انتقاد افراطی یه سلاحه که تو باهاش داری به همه میگی من باهوشترم...چیزائی رو میبینم که شماها از دیدن و درکش عاجزید!

 

......................

 

یه نفرو میشناسم که بخاطر محبتها ی فراوونش به همه، از رفتگر محله گرفته تا گلفروش سر کوچه و همسایه های هفت تا خونه اونطرفتر، بارها مورد هجوم افکار ناپسند و انتقادهای شدید قرار گرفته... 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/10/20 و ساعت |

 

مولانا در کودکی با پدرش، ملاقاتی با عطار دارن

عطار یه چیزی تو ناصیه ی مولانا میبینه که اسرار نامه اش رو به او هدیه میده

وبعدشم مغولا عطارو میکشن

 

من نمیدونم چرا مغولا اینقدر با اندیشه دشمن بودن

من نمیدونم عطار تو پیشونی مولانا چی دید

من نمیدونم ملاقات با عطار چقدر در اون زمان روی مولانای خردسال تاثیر گذاشت

 

فقط یه حسی دارم

اونم اینه که دیدار مولانا با عطار همونقدر در سرنوشتش تآثیر داشته که ملاقاتش با شمس

 

................................

 

هنوز تحت تآثیر تئاتری هستم که دیشب دیدم : رستاخیز عشق*

 

قوی، هماهنگ، و از همه مهمتر سرشار از عشق...

 .......................

هربار میشنوم یکی درمورد اشعار و زندگی مولانا کار هنری کرده، غیرتی میشم!

میترسم نتونسته باشه حق مطلبو به جا آورده باشه

...............................

 

من کارشناس نیستم...ولی حسی که دنبالش بودم تو این تئاتر به تمامی گرفتم

جیبای دلمو حسابی پر کردم... 

 

 

* گروه تئاتر سایه مهر، انتهای زعفرانیه، پ 67، فرهنگستان هنر، تلفن: 22724123

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/10/19 و ساعت |

 

دلم میخواد گازمو با کبریت روشن کنم نه با فندک

دلم میخواد زعفرونمو با دست بکوبم نه تو آسیاب برقی

دلم میخواد بجای کوکا کولا، سر سفره ام سرکه شیره باشه

دلم میخواد همه ظروفم گلی باشن نه چینی

دلم میخواد تو اون سماور نفتی قدیمیه که یادگار عزیزجون و آقاجونه چای دم کنم

دلم میخواد آجیل شب چهارشنبه سوریمو خودم بو بدم و قیسی شو خودم خشک کنم

 

دلم میخواد هر روز ظهر سلانه سلانه راه بیفتم و برم نونمو،  تازه و داغ، از سنگکی محل بگیرم

دلم میخواد غروب که میشه اون چراغ فیتیله ای لوله بلنده رو روشن کنم

دلم میخواد تو بعداز ظهرهای زمستون، رخوت کرسی رو مزه مزه کنم

دلم میخواد شبای تابستون، یه ساعت وقتمو صرف زدن پشه بند رو پشت بام کنم

 

دلم میخواد قناری داشته باشم

دلم میخواد شب عید تو باغچه بنفشه بکارم و پامچال

دلم میخواد کف حیاطو عصرا آب پاشی کنم

دلم میخواد با پوست پرتقال فانوس درست کنم

 

دلم میخواد آسمونم پرستاره باشه

دلم میخواد کوچه هام خلوت و دیوارهام چینه ای باشن

دلم میخواد بامم کاهگلی باشه

 

دلم میخواد موهامو از دو طرف ببافم

دلم میخواد کف دستمو یه کوچولو حنا بذارم

 

دلم میخواد مث آب روون باشم

دلم میخواد مث کسر، هی ساده و ساده تر بشم تا به یک یکم تقلیل پیدا کنم

دلم میخواد...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/10/18 و ساعت |

 

یادمه یکی از دوستام، یه یادداشت چسبونده بود به آینه اتاقش

"وسیع باش و تنها، سر به زیر و سخت"

و یکی دیگه از بچه ها به طعنه میگفت "زندگی به ضرب شعار"!

 

حالا حکایت منه

شاملو گوش میدم این روزا

توماشین، تو خونه

صب تا شب

هدیه ی یه دوست

از بی مفهومی و بی معنائی میگریزم

میرم به جنگ ارزشهای بی ارزش

خالیها و تکرارها

دلمردگی و بی شوری

 

"آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز

در برکه های آینه لغزیده تو به تو

من آبگیر صافی ام اینک به سحر عشق

از برکه های آینه راهی به من بجو"

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/10/18 و ساعت |

 

امشبم دوباره سر و کله اش پیدا شد

آکاردئونی محلمونو میگم

 تقریبآ هفته ای یکبار میاد

 

از سر کوچه صداشو میندازه سرش و همینطور که مینوازه، شعر ملا ممد جان رو بطور خیلی نامفهومی میخونه

طوری که هر دفعه مطمئن میشم متنشو اصلآ بلد نیست

وسطای کوچه میره رو سلطان قلبها

آخر کوچه مال باباکرمه و اوج هنرنمائیش

 

ریز نقش وسیه چرده اس

نمیدونم کجائیه

به پاکستانیها میمونه

البته من تا حالا یه پاکستانی از نزدیک ندیدم

ولی چون شبیه افغانیها نیست فکر کنم پاکستانی باشه

خلاصه شبیه اونطرفیاس دیگه!

 

وقتی میاد تو کوچه، کله مو از پنجره میبرم بیرون و دستامو میذارم زیر چونه ام و گوش میدم

میبینم زن همسایه روبروئی هم داره با اشتیاق سرک میکشه و منو که میبینه انگار خجالت کشیده باشه، زودی میره تو

حتی اون آقا بداخلاقه که اوندفعه تو کوچه سر جای پارک ماشین دعواش شده بود هم میدوه میاد یه اسکناس میذاره تو دستش

 

آخرین بار که براش پول انداختم پائین، باد زد انداختش رو طاقی جلوی در...

با یه چوب دراز و کلی تلاش، بالاخره برش داشت و وقتی ازش عذرخواهی کردم با خوشروئی گفت الهی دشمنات رو خدا ازرو زمین ورداره یا شایدم گفت چشم حسودات بترکه!

یه چیزی تو این مایه ها...

 

.....................

 

گاهی به خودم میگم: "مثلآ این یه عاشقه که اومده زیر پنجره ات و داره فقط برای تو میزنه و تو هم در قرن هیجدهم میلادی، یه شاهزاده خانوم زندانی هستی تو یه برج و تنها دلخوشیتم همین ملا ممد جان سیاه سوخته مهربونه..."

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/10/16 و ساعت |

 

خونه مون لب لب لب دریاس

اونقدر لب دریا که موجها میخورن به شیشه هاش

میترسم

میترسم شیشه ها دوام نیارن

یهو از دور یه موج خیلی خیلی بلند میبینم که داره نزدیک میشه

تمام افقو گرفته

باورم نمیشه

شروع میکنم به جیغ و داد

عزیزترین هامو صدا میزنم و با لکنت بهشون حالی میکنم که باید فرار کنیم

تا موجه نرسیده از یه شیب خیلی تند باید بریم بالا

دستشونو میگیرم و از سربالائی  میکشم بالا و هی با وحشت پشت سرمو نگاه میکنم

موجه دیگه خیلی نزدیک شده

خدای من...چقدر بزرگه

بالاخره با هر زحمتی هست میرسیم بالا

لب پرتگاه میایستیم

از دور نگاه میکنیم به برخوردش با ساحل و خونه مون و همه چیز

اما عجیبه

همه چیزآرومتر از اونیه که تصورشو میکردم

 

................

 

توی یه پلکان تاریک  مارپیچ هستم

یهو احساس میکنم یه موجودی دنبالمه

از ترس شروع میکنم به دویدن

حتی نیم نگاهی هم نمیندازم ببینم اصلآ این چیه که دارم اینطوری ازش فرار میکنم

پله ها رو سر پائینی دوتایکی و سه تا یکی میکنم

ولی به جائی میرسم که با خودم میگم اینطوری فایده نداره

الان بهم میرسه

واسه همین مثل شامپانزه، نرده ها رو میگیرم و با نیروی غریبی که یهو توی بازوهام پیدا میشه شروع میکنم بجای پله ها، از نرده ها آویزون شدن و پائین رفتن

عین یه اوران اوتان

و احساس رهائی...

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/10/16 و ساعت |

 

امشب کامپیوترمو زود خاموش میکنم

کتاب حافظو میارم میذارم جلوم

پشت به شمال میشینم (بی هیچ دلیل خاصی!)

چشمامو میبندم

نیت میکنم

آینده محتملم...

نوک ناخن انگشت اشاره مو فرو میکنم بین صفحات

یهو یادم میفته صلوات و فاتحه نفرستادم

همیشه یادم میره

فکر کنم تعمدی باشه

خدا کنه حافظ بو نبره

نه...بزرگتر ازین حرفاس...وگرنه حافظ نمیشد

خب، یکی از شاه شعراشه

از حفظم

فقط نمیدونم من عاشقه هستم یا معشوقه؟

فکر کنم عاشقه باشم

چون میگه:

" میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست         تو خود حجاب خودی حافظ، از میان برخیز"

 

ممنون حافظ جان

 

بالای کتابو میبوسم و میذارم سر جاش

(فکر نکنم حافظ از رژ لب بدش بیاد)

...............

کاشکی دستورالعمل "چگونه از میان برخیزیم" را هم مینوشت زیر شعرش...

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/10/15 و ساعت |

 

آخه چرا تو چهارده سالگیم خودتو بهم نشون دادی؟

من اون موقع حالیم بود؟

قدرمیدونستم؟

برام بازی بودی...

 

نمیدونم چی شد اومدی

نفهمیدم چرا قهر کردی

 

تنها موندم با یه سری حس خام و کور

یه سری نیاز کشنده

یه عطش سوزان

 

پرتم کردی وسط یه سیرک و گفتی برقص

زود باش!

مردم منتظرن

 

و من عین یه عروسک کهنه ای

دست و پامو تکون دادم

همه هوش وحواسم پیش تو بود

چشمم تو جمعیت دنبال تو میگشت

نبودی

درد کشیدم

خو کردم

بزرگ شدم

 

................

 

هنوزم همونم

شاید یه کمی مندرستر و خاک و خلی

ولی دیگه رقص بلد شدم

تنها چیزیه که واسم مونده

تنها کاریه که از پسش برمیام

 

................

 

میخوای ببینی؟

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/10/14 و ساعت |

 

یکی مث تو سرشو میگیره تو بغلش و موسیقی سنتی گوش میده و شمع روشن میکنه و میره تو حس و حال...

یکی مث من یه کاسه شله زرد و یه چائی داغ میاره میذاره دم کامپیوتر و مشغول میشه...

 

یکی مث تو فکر میکنه انسانها به دو دسته روشنفکر و غیر روشنفکر، هنرمند و بی هنر، جاهل و کتابخوان ، خواص و عوام تقسیم شده ان...

یکی مث من خط کشی نمیتونه...

 

تو میگی میزان شعور و درک آدمها بستگی داره به مقدار اطلاعاتی که جمع کردن و تعداد کتابهایی که خوندن...

ولی من گیج شدم...دیگه کتاب و تئوری نمیخوام...نبض هستی رو میخوام...همون که فقط حس خالیه...بدون کلام

 

تو آدمهائی که با معلوماتن و مدام در مورد معلو ماتشون دارن حرف میزنن رو خیلی باور میکنی...

ولی من از پر حرفی بدم میاد...حتی اگه از هر پنج کلمه، سه تاش نیچه و کانت و (اسم سومین فیلسوف رو بلد نیستم!) باشه...مارک نافلر؟ نه بابا! اونکه خواننده ی گروه... چی بود؟

 

میبینی!...هیچی بارم نیست...من هرگز به پای تو نمیرسم...تو گاز بده برو...از مسابقه عقب میمونی...من فعلآ یه کم ازین تمشکا میخورم تا اسم اون فیلسوف سومیه یادم بیاد...یا اون گروه موزیکه...

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/10/13 و ساعت |

 

سلام شنوندگان عزیز، اینجا کابل...

یه رشتیه میره خونه...

جایزه بانکهای قزوین...

جواد تایتانیک...

 

...............

 

با این ذهنهای شرطی شده...

با این نیازهای بیمعنی که بهمون القا میکنن...

با این معیارهای صد تا یه غاز که صبح تا شب میریزن جلومون نوشخوار کنیم...

با این ترسها و فرارها...

با احتیاج مبرم به بازی در آوردن و منم زدن...

داریم به کجا میریم؟

 

جدا افتادیم از اصلمون

یادمون رفته خدائیم