رو به این صفحه کوچک سپید نشسته ام و هزاران فکر در سرم میچرخد
مثل ماهیگیری باحوصله و ماهر، منتظر مینشینم تا ماهی مورد نظرم به قلاب نزدیک شود
از سطح نه چندان شفاف آب، سایه اش را میبینم که می آید
چقدربزرگ و با شکوهست...
طعمه را بو میکشد
دور میزند
میدانم بر میگردد
نزدیک...نزدیکتر...آهان...حالا...
قلاب را بالا میکشم
.........................
به! این دیگه چیه؟
بجای اون ماهی بزرگ خوشگل نقره ای، یه ماهی سیاه کوچولو؟
پس چرا تا وقتی اون زیر بود، اینقدر بی همتا و با شکوه بنظر میرسید؟
ولی این ماهی سیاه کوچولوی من هم برای خودش دنیائی داره...
یه دنیای رنگارنگ کوچولوی به هم ریخته لطیف سیاه پرطمطراق لجبازدمدمی مهربون کودکانه ساده لوح بی غش مکار عاشق پیشه اوج...

