من روبا چشم خودت ببین
لحظه به لحظه
به کلمات کاری نداشته باش
من مث یه جرقه کوچیک زودگذرمیمونم
هستی ام همین آنه
خودتو سرگرم گذشته و آینده ام نکن
سرگرم حدسیات
فقط نظاره ام کن
و آنوقت من در نگاه پر مهر تو زیباترین اتفاق عالم میشوم ...
من روبا چشم خودت ببین
لحظه به لحظه
به کلمات کاری نداشته باش
من مث یه جرقه کوچیک زودگذرمیمونم
هستی ام همین آنه
خودتو سرگرم گذشته و آینده ام نکن
سرگرم حدسیات
فقط نظاره ام کن
و آنوقت من در نگاه پر مهر تو زیباترین اتفاق عالم میشوم ...
در اوج ترین لحظات هستی ام
در ژرفنای حضور ازلی تو
پیامبری در درونم
آیه های عشق را
با واژگانی بلورین
در جای جای وجودم هجی میکرد
وانعکاس پرطنین صدایش
مرزهایم را
به نحوی مبهم
از شش جهت
می گستراند
امروز
در آستانه بیابانی
هر چند زیبا
هر چند با شکوه
خالی اندوهباری را
از شش جهت
بر خود تاخته میبینم
چرا اینچنین بازم نهاده ای؟
من همانم
زخمی تر
نیازمندتر
وعاشق
هنوز
بر لبه خاکریز ایستاده ام
هیچ چیز در نگاه آبی آسمان
یا در خالی زیرپا
یا در نسیم خنکی که میوزد اینچنین بی دریغ
ارتفاع خاکریز مرا به سخره نمیگیرد
مگرحضور پروانه ای بر روی شانه چپم
بارون میومد امروز
کیفمو انداخته بودم رو دوشم و روسریمو پیچیده بودم دور گردنم و دستامو محکم کرده بودم تو جیبام و سرم رو انداخته بودم پائین و داشتم با عجله تو پیاده رو میرفتم
نمیدونم چی شد که یاد تو افتادم...
یاد خوبیهات
یاد انرژی قشنگی که در اطرافت جریان داشت
یاد نگاهت...
یاد لبخندت
دیدم بدون اینکه متوجه بشم قیافه ام ازهم باز شد...قدمهام آرومتر شدن...حتی یه لبخند کوچولو رو لبمه که رهگذرا به خودشون گرفتنش...
چطوری اینکارو کردی؟
یادمه همیشه از رنگهای آبرنگی کمرنگ محو محافظه کارخوشم میومد
یعنی هنوزم خوشم میاد
ولی تازگیا یهو دلم یه انار سرخ سرخ میخواد و یه آسمون آبی آبی و سبزه های سبز سبز و گندمای زرد زرد
اصلآ تو بگو
اگه بری تو یه روسری فروشی و
مث دیوونه ها رنگی ترینها رو چنگ بزنی:
خون آلودترین قرمز
جیغترین نارنجی
زنده ترین بنفش
قناریترین زرد
ماژنتا ترین صورتی
آیا معنیش این نیست که تصور میکنی رنگهای زندگیت کمرنگن وسعی داری تعادل ایجاد کنی؟
آره، شایدم من یه آدم گند دماغ پرتوقع خیلی بلند پرواززیادی خیالاتی و رو ابرای خود شیفته غیر منطقی ام
همه اینام بخاطر اینه که پررنگ شده ام
بخاطر همینه هر طرف میرم طوفانه
یه چیز سافت تر احتیاج داشتم امروز
دلم سیمان نمیخواست
یه چیز زنده ترمیخواستم
که بهم ثابت کنه هستم هنوز
یه سری لاله صورتی کمرنگ با زمینه آبی
....................
وای به حالم؟
این دنیا منو پیوند داده بود به همه اون حسهائی که سالها بود توی زندگی روزمره تو یه بقچه پیچیده بودمشون و گذاشته بودم گوشه یه انباری تاریک نمور واسه روز مبادا
به اینجا که میرسیدم همه رو پهن میکردم زیر این آسمون آبی...رنگ و وارنگ...
بدون هماهنگی...بدون ترس...بدون نقشه...
بقچه مو باز میکردم و رختهام توی این هوای تازه باد میخوردن
بوی ناشون میرفت
بوی بهار میگرفتن
بعضیاشونو میشستم
بعضیاشونو دوباره به قامتم می آزمودم
بعضیا دور ریختنی بودن
روزائی هم بود که یه باد زمستونی میزد همه کاسه کوزه مو میریخت به هم و وقتی میرسیدم که هر کدوم از تکه پاره ها سر یه درخت یا یه طرف دشت ولو بودن!
......................
خودمو میشناختم تو این پراکنده ها
ولی فکر کنم دوره آموزشیم دیگه سر اومده...
من از هر چی حاج آقای پولداره با اون ژست عاقله مردی که همه رو سفیه میبینه بدم میاد
ازون میز و صندلی شیک چوبی که میخوان آدمو درسته قورت بدن هم بدم میاد
ازتصوراینکه یه روز چشمامو واز کنم و خودمو تو تنهائی این اتاق شریک ببینم یا این استکان چای هل دار لعنتی کمرنگ کمر باریک و حبه قندای ظریف کوچولوی با سلیقه بشن جزو برنامه روزانه ام، هق هق زدم امروز یواشکی
سری تو سرا در آوردن درست مث این میمونه که بهترین گوسفند گله بشی!
گوسفندی که نخواد گوسفند باشه، بی گفتگو جاش لای باقالی پلوی حاجیه لابد
شایدم شانس بیاره تک و تنها تو بیابون خدا راه بیفته واسه خودش اونقدر بره تا به یه گرگ برسه
- سلام آقا گرگه
- سلام
- من یه گوسفندم
- آره، میبینم...کور که نیستم!
- از نژاد مرینوس...
- خب که چی؟
- هیچی...فقط میخواستم بیشتر با هم آشنا بشیم
- واسه چی؟
- میدونی؟ توضیحش یه کمی مشکله...بذار اینجوری برات بگم...به عنوان یه گوسفند فکر کنم حق داشته باشم انتخاب کنم...
- چی رو؟
- روش خورده شدنمو!
- ببین...زیاد حرف میزنی...چه فرقی میکنه؟ مهم اینه که خورده میشی دیگه...
- درسته...ولی خب اهداف والا...ارزشهای اخلاقی...اسطوره ها...
- خب سعی کن به این فکر کنی که با خورده شدنت یه گرسنه ای رو سیر میکنی ...
...............................................
ازینکه تو منو میخونی هم شاکیم
کاشکی نمیدونستی غارتنهائیم کجاس
(خب مگه عیب داره که یه گوسفند، غار تنهائی هم داشته باشه؟)
حالا هر چیزی رو به خودت میگیری لابد
..............................................
یا من جدی جدی دیوونه شده ام یا تو واقعآ مزخرفترین آدم دنیا بودی عشق من
یکسری آدم هستن که تو مناسبات اجتماعی بیشترین آسیبو میبینن
الزامآ ادمهای بدی هم نیستن
فقط یه کم زود باورن
و به انسان اعتقاد راسخی دارن
و هر شب به این اعتقادشون شک میکنن
ساعت حدودای هفت صبح بود
داشت تو پیاده رو راه میرفت
فکر کنم میرفت سر کار
یه جعبه آچار دستش بود
حدودای چهل ، چهل و پنج ساله
یه کلاه سیاهو کشیده بود تا روی ابروهاش
ولی چیزی که توجهمو جلب کرد رنگ کاپشنش بود
ازون رنگا که کمتر کسی برای پوشیدن انتخاب میکنه
قسمت بالاش آبی متمایل به زنگاری
از سینه به پائین زرد فسفری
یه کاپشن کهنه ولی تمیز
که منو با خودش برد به یه جمعه بازار تو یه روستای دور افتاده
روزی که اون مرد احتمالآ رفته واسه خودش
شایدم به انتخاب زنی که همراهش بوده
این کاپشنو خریده
یه روز پائیزی آفتابی
که آدم باید حتمآ یه چتر با خودش برداره
ازون روزا که آسمون نصفش گرفته و پر ابره و نصف دیگه اش پر از پرتو طلائی خورشید
گندمها تازه درو شده بودن ومرد اونروز سرحال بوده
دلش یه چیزی میخواسته
یه چیزی همرنگ گندم و آسمون
یه چیزی که با دیدن کاپشن جسمیت پیدا کرده
وقتی هم تنش کرده تا امتحانش کنه
احساس خیلی خوبی داشته
انگار یه شنل نامرئی
که آدمو در مقابل تمام آسیبها و بلاها محافظت میکنه
سالها گذشته
دیگه نه زمینی مونده و نه گندمی
آسمون شهر هم که همیشه خدا سیاهه
حتی درختا ش
حتی گنجشکا ش
نمیدونه چرا اینجاس
همکاراش کاپشنشو مسخره میکنن
بارها وسوسه شده بره واسه خودش ازیکی ازین بازارچه های شهری یه کاپشن خاکستری بخره
همرنگ آسمون شهر
ولی کاپشن شده براش مث نفس
یادآور روزای خوب
امید برگشتن
با تو هستم کوچولو
میدونم شاید یه روزی مجبور بشی از ضعفهای آدم نزدیکی مث من، برای خودت راهی به بیرون از قفس پیدا کنی
حتی از محبتهای افراطیم
از اشکهای بی خودیم
از نفهمیدنهام
از ندونم کاریهام
فقط میخوام بدونی اگه اینکارو بکنی ازت دلگیر نمیشم
چون صادقانه بگم - میدونم یه روزی دیگه از مدام نگرانت بودن کم کم فرسوده میشم
و اگه بدونم با شکستن من،
با خوردن گوشت من،
مث یه نیروی معکوس
بالهات قوت میگیرن و
توان پریدن و اوج گرفتن رو پیدا میکنی،
میتونم بگم راضیم
دیگه خیالم راحت میشه
گیریم ممکنه ته ته دلم یه جورائی تلخی کنه
که مهم هم نیست این تلخیهای جورواجور دیگه برعکس قدیما!
درست مث اینه که وسط یه بیابون برهوت گیر کردی؟
نه! اینطوری نمیشه
باید دست به کار شد
بهترین روش موجود برای کمی زندگی کردن چیه؟
به چی میگی زندگی؟
الآن چی دلت میخواد؟
تفریح؟
پس خوب فکرتو بکار بنداز!
البته چند تا قانونو باید در نظر بگیری:
1- مجبور نباشی دوباره تو این ترافیک از خونه بزنی بیرون
2- حوصله حرف زدن و معاشرت هم که نداری طبق معمول
یالا...چی شد؟
یه فنجون قهوه ترک غلیظ؟
خوب؟ بعدش؟
یه شاهکار از مایکل مان؟
چه خوب!موافقم!
یه عالمه رویا با یه نقطه کور؟
رویا اشکالی نداره...ولی اون نقطه کوره رو بی خیال شو! کمکی نمیکنه!
پتو و چند تا بالش چاق نرم خوشبو؟
اوهومممممممممممممم! عاااالیه!
یه پرتقال تو سرخ با چند تا ازون شکلات قرمزا؟
نه بابا! اونقدام که فکر میکردم خنگ نیستی!
برای صرفه جوئی در انرژی، موبایل یه جائی زیر بالش و پتو نیمچه گم ولی در دسترس!
خاموش یا روشن؟ مسئله اینست...
به شرط ویبره بودن، سایلنت!
دیدی؟ تنهائی کشنده ات رو با دو سه ترفند کوچیک از یاد بردی...
چی؟
نبردی؟
به درک!
اصلآ به من چه؟
امسال حاج آقا نصرت اینا قیمه هم دادن...
نمیدونی چه برنجی...چه روغنی...عطر قیمه اشون محله رو ورداشته بود
آدم نذری هم میده اینطوری بده
دروغ میگم خواهر؟
نه مث قمرالملوک که پارسال با اون نذری دادنش آبروی خودشو برد!
اصلآ نمیشد لب زد به خورش قرمه سبزیش!
خوب! نداری؟ نپز! مجبوری مگه؟
راسی این بدری خانوم از بتول خیلی سر تره ها!
بیخود نبود حاجی بخاطرش بتولو دست به سر کرد!
وا...مگه بد میگم؟ کیه که ندونه! چیزی که عیانست...
چی؟ نه بابا...حاج نصرت اینا یه روضه خون آورده بودن محشر
همون حاج آقا کرامتی که پارسال تو تکیه عربا میگفتن غوغا کرده
چقدر با سوز میخوند...چقدر قشنگ
به جون کبری گلوم درد گرفته از بس ضجه زدم
به این میگن روضه
ولی بعضیا عجب دل سنگی دارن
دختره با اون سر و قیافه اومده تو مجلس
همینطور بریک زده نشسته
دریغ از یه قطره اشک...انگار نه انگار
بخدا جوونای امروز کجا...جوونای قدیم کجا
رفتم جلو ارشادش کنم...گفتم دختر جون...اینجا مجلس عزیزیه...خوبیت نداره با این ریخت و قیافه پاشدی اومدی...حداقل یه امشبورعایت میکردی... میدونی چی جوابمو داد؟
ورپریده نه گذاشت و نه ورداشت دراومد که: "خدا به دل آدما نیگا میکنه...مطمئنم دلم از خیلیها که اینجا نشستن صافتره!"
فقط ببین چقدر پررو شده ان!
جمیله اومد گفت مامان ولش کن...اینا لیاقت ندارن شما باهاشون دهن به دهن بشی...
دیدم راس میگه
ولی خب! چه کنم که دلمم براشون میسوزه
خلاصه چی داشتم میگفتم؟
آها...این حاج آقا کرامتی عجب قشنگ حرف میزد
چقدر از غیبت می گفت
از مدارا با مردم
از صفای باطن
ولی کو گوش شنوا؟
مگه این حرفا به کتشون میره؟
یه پازل هزار تکه...
هر تکه در گوشه ای خاموش...
از وجود هم خبر دارن؟
بعید میدونم!
مسئولیت مجموع کردنشون با منه
چیدن این قطعات سردرگم در کنار هم
بدون اینکه هیچ ایده ای از تصویر کامل داشته باشم
از روی دست کسی هم نمیتونم نگاه کنم
طرحها با هم خیلی فرق داره
میترسم یه روزی از دور و نگاه کنم و ببینم همه رو اشتباه چیدم
.................
کاشکی یکبار، فقط یکبار، برای یک لحظه هم که شده تصویر کاملو بهم نشون میدادی
من این عشق درونم را که بعضی اوقات موفق میشه خودشو از زیر این همه خرت و پرت زائد ذهنم بکشه بیرون و مث پر کاه بلندم کنه و تو آسمون هی ننوم کنه و مث بچه ها نازمو بکشه و فقط مال مال خودم باشه و دلمو قرص کنه رو با هیچی تو این عالم اگه بخوامم نمیتونم عوض کنم...
فکر کنم تنها چیزیه که حقیقتآ دارمش...
با بالاتر رفتن سنم احتمالآ تمرکزم روش بیشتر میشه...
حشو و زوائد فکریم کمتر میشه...
بیشتر باهاش خلوت میکنم...
آخرین چیزیه که موقع رفتن تو چشمام میبینن...
اگه چشمی باقی مونده باشه
فقط میخواستم بگم :
" من بی می ناب زیستن نتوانم..."
اسممو دوست دارم
کم کم دارم میفهمم خیلی به هم شباهت داریم
مثلآ مرجان رو وقتی با فاصله میبینیش، زیباست
بی اختیارحس تملک آدم گل میکنه
میری جلو که برش داری
یهو سطح تیزش دستتو میخراشه
عقب میکشی
جرآت تلاش دوباره رو نداری
تازه این اولشه
میری خونه میبینی تو دستت یه عالمه تیغهای خیلی ریزه که مدتها وقت میخواد دونه دونه باهاشون کلنجار بری و درشون بیاری
به خودت و تمایلت لعنت میفرستی
ولی در عین حال یادت میمونه ایندفعه که خواستی بری غواصی، حتمآ با خودت یه جفت ازون دستکش ها برداری که مخصوص صید جونورای خاردارخطرناک گزنده اس!
گزینه صحیح را انتخاب کنید:
1- "با همون هواپیمائی که تو میری، اون برمیگرده" یعنی:
الف) خدا داره باهام شوخی میکنه
ب) شما دو نفردست به یکی کردین
ج) من قاط زدم
د) هیچکدام
2- آخرقصه چی میشه؟
الف) اون برمیگرده
ب) من قاط میزنم
ج) تو برمیگردی
د) هیچکدام
3- بهترین راه حل چیست؟
الف) دعا کنم
ب) منتظربشم
ج) بیخیالت بشم
د) قاط بزنم
4- اگر قاط نمیزدید، دوست داشتید چکار کنید؟
الف) گریه
ب) فرار
ج) غصه
د) مرگ
یه روز یکی تو حرفاش داشت میگفت: خدا هر چیزی رو که به آدم داده یکی یکی پس میگیره...
اونروز نمیدونستم این حرف چقدر درسته
فکر کردم عجب آدم افسرده ایه!
این دری وریها چیه
امروز میفهمم...
ته دلم، اون ته ته ها...یه چیزی لرزید امروز
فهمیدن اینکه ازینهمه چیزی که خدا بهم داده، کدومش از همه برام با ارزشتره یه مطلب مهم بود...
فکر میکردم اون آدمه که ته فنجون قهوه با یه قلب گنده ایستاده، توئی
در صورتیکه تو اون پرنده هه بودی که لب فنجون داشت پر میزد و میرفت!
........................
خنده داره...نه؟
میشه گفت خوب، اگه شازده کوچولو هم قرار بود واسه همیشه پیش اون خلبان گم شده بمونه که دیگه کی تو ستاره ها ناقوس میزد؟
ولی اگه میشد انتخاب کنم، دوست داشتم تو باشی و ستاره ها تا ابد ساکت بمونن و ناقوس نزنن
بدون تو رنگ گندمزار هم خیلی بی توجیهه راستش!
بگو که همه اینا یه خواب آشفته بیشتر نیست
از ندیدنت
از نبودنت
از وقفه نگاهت
از هیاهوی اطراف
از هرگزی که دچارش هستم
ازین هرگز لعنتی
این هرگز سخت دندان شکن مضحک کهن
…………..
تا بهارمیزیم
با بهار میمانم
از بهار می آغازم
تا جائیکه میشه، سعی کن بری جلوو وارد حیطه ممنوعه ساحل بشی
حیطه ای که فقط مال موجها ست
اون قسمت که همیشه خیسه و فرصت خشک شدن نداره و نور خورشید فقط یه لحظه موقع پس کشیدن موج بهش میخوره
همونجا که همیشه خدا یه عالمه جونورریز توش میلولن و کف پای بچه هاروقلقلک میدن
باید خیلی وقت شناس باشی ودر یک لحظه که دریا عقب کشید بدوی جلو
اونقدر جلو که زبان کف آلود موج قبلی تقریبآ نوک پاتو لمس کنه
ولی نباید کفشهات خیس بشن
اونوقت درست موقعیکه موج بعدی داره میریزه تو ساحل، باید فرار کنی
عقب عقب
زودباش
زود
وگرنه دریا میبره!
.....................
اینطوری که تو بازی کردی، لابد هوس کرده بودی به دریا ببازی...
.....................
حریف که قدر باشه، باختن درد کمتری داره!
یکی رومیشناسم که بیصبرانه منتظره سبز بشه
منتظره که درخت کاج بالاخره ازلا بلای سیمهائیکه دورشو گرفتن بیاد بالا و کل وجودشو پر کنه
تا جائیکه دیگه سیمها پیدا نباشن
البته خودشم میدونه باغبون میاد وکاج رو به شکل سیمها هرس میکنه
ولی دلش نمیخواد تو قالب آدم مانند سیمیش بمونه
دوست داره لابلای شاخ و برگای کاج قایم بشه
دوست داره باغبونه اونقدر دیر برسه که درخت شده باشه