بیرون اداره، خانوم "زد" یه جوردیگه اس
انگار پشت میزش میدونه چی میخواد
تکلیفش روشنه با خودش و نقشش
ولی بمحض اینکه کارتشو میزنه و میاد زیراون آسمون ابر- آبی
یه چیز خیلی لطیف
نرم نرمک میاد و جایگزین میشه
زیراون آسمون
توی تموم حرکات و کلمات خانوم "زد"
یه جور سردرگمی شیرین پیدا میشه
خانوم "زد" نمیدونه دقیقآ باید چطوری روزشو از بین این لایه های یکنواختی پیش ببره
ولی خوشه
میگذره
نگاه میکنه
میخنده از درون به همه این خرده پاره های ذهنی
و همه سختیها و خودخواهیها و نبودنها و نداشتنهای فرضی
خانوم "زد"
داره کم کم امتحان میکنه
بودن رو
توی اون سطح
که گاهی
فقط گاهی
حتی سر کار
میاد و چنگ میندازه و بسطش میده و روشنش میکنه و میرقصوندش
نمیدونه قدش تا کجا میرسه
راهو بلد نیست
ولی اضطرابی هم نداره
میدونه نباید بدوه
میدونه رمز کار در سکونه و نظاره و ادراک کامل عشقی که پیشکش میشه بهش
هر نفس

