تبليغاتX
سهم من اینست

 

بیرون اداره، خانوم "زد" یه جوردیگه اس

انگار پشت میزش میدونه چی میخواد

تکلیفش روشنه با خودش و نقشش

 

ولی بمحض اینکه کارتشو میزنه و میاد زیراون آسمون ابر- آبی

یه چیز خیلی لطیف

 نرم نرمک میاد و جایگزین میشه

 

زیراون آسمون

توی تموم حرکات و کلمات خانوم "زد"   

یه جور سردرگمی شیرین پیدا میشه

 

خانوم "زد"  نمیدونه دقیقآ باید چطوری روزشو از بین این لایه های یکنواختی پیش ببره

ولی خوشه

میگذره

نگاه میکنه

میخنده از درون به همه این خرده پاره های ذهنی

و همه سختیها و خودخواهیها و نبودنها و نداشتنهای فرضی

 

خانوم "زد"

داره کم کم امتحان میکنه

بودن رو

توی اون سطح

که گاهی

فقط گاهی

حتی سر کار

میاد و چنگ میندازه و بسطش میده و روشنش میکنه و میرقصوندش

 

 

نمیدونه قدش تا کجا میرسه

راهو بلد نیست

ولی اضطرابی هم نداره

میدونه نباید بدوه

میدونه رمز کار در سکونه و نظاره و ادراک کامل عشقی که پیشکش میشه بهش

هر نفس

 

 

   

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/12/29 و ساعت |

 

  

سپاس که یکبار دیگر به من فرصت دادی تا بهار زیبایت را ببینم

تو همیشه با من مهربان بوده ای

حتی گاهی لوسم میکنی

مثل وقتهائی که نور خورشید را از لابلای ابرهای تیره و متراکم به سمت زمین میتابانی

یا وقتی درست در دل یک صخره غول پیکرشقایقی کوچک را به بالیدن امید میدهی

یا دانه های ریز تگرگ را با شکوفه های بهاری در آسمان به رقص و همراهی وامیداری

من برای سپاسگزاری از تو ای یگانه ترین یار

روحم را و حسهایم را

به ادراک بهار میسپارم

و لمس قطرات سرد باران

و توجه به شکوفه هائیکه از شاخه های خشک سخت بیرون می آیند

و لذت بردن ازاین رنگ سبزبسیارجوان و نوی بهاری

واین باد که مانند ساحری در گوش خاک تیره زمستان خورده نجوا میکند

و این دریای خروشان در انتهای کوچه بن بست

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/12/28 و ساعت |

 

از طیف سیاه و سفید، خاکستریترین خاکستری رو انتخاب میکنم

بخاطر بیطرف بودنش

و واقع گرائیش

بخاطر عدالتش

و مهرش

خاکستری همه رو به یک چشم میبینه

مدام به رخت نمیکشه پاکی بی غل و غش بودنشو

مدام با تیرگی ظلمانیش توی دلتو خالی نمیکنه

خاکستری میدونه سرشت آدم هردو رو با هم داره

و گاهی این شرایطه که آدما رو تعیین میکنه

خاکستری با همه مهربونه

چه گندم، چه نانوا، چه کودک، چه گل اقاقی، چه داور، چه مجرم...

من خاکستری را در انتهای رنگین کمانی موعود

خواهم زیست

روزی

بیگمان

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/12/25 و ساعت |

 

 

چند تا آقای خیلی جدی و متشخص توی کوچه مون هستن که دیشب نمیدونم چه شون شده بود! درست مث پسر بچه های تقس بالا و پائین میپریدن

آتیش میسوزوندن

ترقه زیر پای هم مینداختن

یکیشون از ته کوچه یکی ازون منورای رنگی هفت تائی رو که چند متری پرت میشن بیرون و رو هوا چند لحظه میدرخشن روشن کرده بود و گرفته بود طرف اون یکی و با شادی زائد الوصفی (ازین کلمه وقتی با شادی ترکیب میشه خیلی خوشم میاد) هر بارفریاد میزد یوسف بپاااااا! و یوسف هم ورجه وورجه میکرد تا خودشو از سوء قصد نجات بده!

بچه هاشون که یکی شون پسر چهارده- پونزده ساله ای بود، هر چند دقیقه یکبار به باباش میگفت: بابا بسه! حالا دیگه از رو آتیش بپربریم! دختر کوچولوئی هم خطاب به یوسف درست مث یه مادر فریاد میزد: عمو مواظب اون ترقه هه باش...بیا کنار...بیا پیش من!

خلاصه ماجرائی بود!

 

................................

 

و من از پنجره ستایشگراین لحظات دیوانگی و نشاط معجزه مانند ی بودم که آدم میتونه به بهانه های مختلف برای خودش ایجاد کنه و برای یه لحظه هم که شده از نقشش بیاد بیرون!

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/12/23 و ساعت |

 

                                                                                                 

 

 

Little guys are frightened

of becoming big

they know they have to

expand their boundaries

and enhance their attitudes

and come out of the shadow

 

As a little guy

I really do not know

the right or wrong side of things any more

I just stand in the rain

out of the cave

thinking of this

high sky above

that one day

may not seem the same to me 

anymore

 

انسانهای کوچک

 از بزرگ شدن وحشت دارند

آنها میدانند برای اینکار

مجبور خواهند بود مرزهایشان را گسترش دهند

نگرششان را بهبود بخشند

واز سایه به روشنائی گام بگذارند

 

من انسانی کوچکم

که دیگر خوب و بد نمیدانم

از غار بدر آمده

زیر این باران

چشم به آسمانی میسایم

که روزی برایم

نخواهد بود

 دیگر

اینچنین

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/12/22 و ساعت |

 

  

بادبادک وقتی روی زمین است احتیاج به محبت بسیار دارد...زیرا در سطح زمین شکل و حیات طبیعی خود را از دست میدهد و به آسانی غمگین میشود...برای اینکه با تمام زیبائی خود شکفته شود احتیاج به ارتفاع زیاد، هوای آزاد و آسمان آبی دارد...

 

...بادبادکی با رنگهای صورتی و زرد که با ناشیگری توسط پسربچه هفت ساله ای نقاشی و ساخته شده، به دیوار آویخته است. نمیدانم آیا یک پرنده است ، یک پروانه یا یک مارمولک... زیرا تصورات کودکانه نخواسته است آن را از هیچیک از امکاناتش محروم سازد...

 

...من در زندگی فقط یک زن را دوست داشته ام ولی هرگز او را ملاقات نکردم...هر روز او را در خیال میدیدم ولی پیدایش نکردم:  ما با یکدیگر برخورد نکردیم... زیرا هنگامی که تخیلات به واقعیت تبدیل میشود، دیگر شباهتی به آنچه تو میپنداشتی ندارد...

 

...میدانی تورندو روسینی چیست؟ گوشتی را که مشکوک است با یک طعم بر میپوشانند تا توجه ذائقه را منحرف کنند. ما امروز در سیاست و در همه چیز در چنین مرحله ای هستیم: محصول فاسد را با دروغ و گفتگو های فریبنده میپوشانند و به خورد مردم میدهند. هر قدر دروغ فصیح تر باشد، قویتر است و بیشتر میتوانی یقین داشته باشی که محتویاتش فاسد تر است...

 

...و ما ناظر نابودی همه چیزهائی خواهیم بود که عدد در آن نیست: مثل شرافت...

 

...شاید آنچه من میخواهم بشوم اصلآ وجود نداشته باشد... درین صورت باید آن را اختراع کنم...

 

...گاهی بنظرم میرسید که این بادبادک است که او را در انتهای ریسمان نگه داشته است...

 

 

 

 

 

قسمتهائی از کتاب "بادبادکها" اثر رومن گاری، نویسنده ای که سالهاست افسونش رهایم نکرده و امروزهم، برای چندمین بارشگفتزده ام کرد

(با ترجمه ای در خور از خانم ماه منیرمینوی)

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/12/22 و ساعت |

 

 

میخواندم مدام

نام شریفت را

در دل

تا بزدایم

هراس جدائی تلخی را که

در افق تجربه خواهم کرد

روزی

لاجرم

 

اما تو خود

مرا به امید و عشق وعده دادی

و من با سادگی

دمی پذیرفتم

که این لطف و ظرافت و زیبائی

جلوه ای ابدی است

و تمامی برگهای این گل ساده چهار برگ

من را به زندگی خواندند

 

و من رعد را باور نداشتم

 

………………….

 

دلم واسه اون تاب رو به دریا تنگ شده

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/12/21 و ساعت |

  

 

آهای همه اونائیکه این روزا یه پاتون تو آرایشگاهه ویه پاتون تو شیرینی فروشی و از اونجا هم واسه خرید آجیل وسور و سات عید ولباس بچه ها تو مغازه ها و پاساژها در رفت و آمدین

آهای همه اونائی که دارین عیدیتونو از الآن تو گوش شوهراتون میخونین

آهای همه اونائی که ناخنواره هم به اکستنشن و لنز و بوتاکستون اضافه شده

آهای همه اونائی که دوست داشتین عید برین دوبی ولی مجبور شدین به کیش اکتفا کنین

 

آهای همه اونائی که مجبورین هر روز به یه شکل در بیاین که مبادا ازتون سیر بشن

آهای همه اونائی که محکومین همیشه جوون بمونین و در صورت پیر شدن تاریخ مصرفتون تموم میشه

 

آهای همه اونائی که اگه بخوان تعدیل نیرو کنن اول از همه به فکر شما میفتن و نمیدونن خرجی خونه و پول تو جیبی شوهرتون از همین حقوق اداره شما تامین میشه

آهای همه اونائی که آرزو دارین دیگه امسال مث "همه آدما" یه طرفی برین تعطیلات عیدو

آهای همه اونائی که سعی میکنین تو استاندارد زندگی طبقه متوسط  جا بگیرین

 

 

آهای همه اونائی که دنبال جنس حراجی تا اونور دنیا میرین تا بتونین همه اعضای خانواده تونو نو نوار کنین

آهای همه اونائی که شبا از دست و پا درد خوابتون نمیبره و از ترس صداتون در نمیاد

آهای همه اونائیکه دکتر بهتون گفته باید رحمتونو در بیارین ولی ازعهده خرج بیمارستان بر نمیاین

 

 

آهای همه اونائیکه ناقص العقل هستین و در صورت عدم تمکین باید با ترکه(نازک!) کتکتون زد 

آهای همه اونائی که دیه تون نصف یه آدم معمولیه

  

 ......................................

 

روزتون مبارک!

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/12/18 و ساعت |

 

 

 

صداشون رو میشنوم بدون اینکه بخوام

بحث همیشه با مسائل سیاسی شروع میشه

یه نفر اخبارو از یه جائی تو اینترنت با کمک فیلتر شکن میخونه و بعدش شروع میکنه به تفسیر

بقیه هم با دلزدگی چند تا جمله پرت میکنن که عریضه خالی نمونه!

بعدش صحبت گوشی موبایله و بهترینها مارکها و آپشنهای هر کدوم و...

یه کمی هم کرکری میخونن واسه هم:

گوشیتو وردار بیار میخوایم گوشت بکوبیم!

بابا چراغ قوه چی میگه؟!!!

یه موقع هم یواشکی که صداشون شنیده نشه یه چیزائی میگن و ریز ریز ریسه میرن

انتخاب نهار هم براشون تشریفات خاصیه که با دقت انجامش میدن

 

...........................

 

میگذرونن

جوونیشونو

توی این

لایه های

سرد و یکنواخت

روزهای

اداری

و سعی میکنن

امیدوار بمونن

و به رویاهاشون

چنگ میندازن

هنوز

و من

تو دلم

دعا میکنم

رویاهاشون

رو

ول نکنن

هرگز

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/12/14 و ساعت |

 

درست بموقع رسیدی

داشتم میپیچیدم تو اون جاده خاکیه

همون جا که "راه" و "بیراه" از هم جدا شدن

و "راه" با بی فکری تموم یا شایدم با ایمان کامل انتخابش کرد

 

مث من که فکر نمیکردم این سنگلاخ به هیچ چیز مفیدی ختم بشه

"راه" هم تو خوابش نمیدید از غار شیر و پلنگا، دست پر بیاد بیرون

 

خودت که میدونی

دیگه این قصه ها خریدار نداره این روزا

مگه پر بشه از ماشین و اسلحه و زن

 

و پایان ماجرا، دیگه "رسیدن" نیست

 

 ...........................

 

چرا به جنگ معنا رفت؟

خسته شده بود؟

ایمانشو از دست داده بود؟

یا وقتش بود خدا رو با دوتا چشماش ببینه؟

 

چشمهائی که همه چیزو میشه باهاش دید

اگه رو هم بذاریش

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/12/13 و ساعت |

 

 

صحنه: یه مغازه عروسک فروشی

زمان: غروب جمعه

پرسوناژها: مردم عادی، اکثرآ زن، در سنین و اشکال مختلف

 

 

مغازه پر از جمعیته...ظاهرآ حراجه...مردم، عروسکها رو از دست هم میکشن و کم مونده بخاطرش دست به حرکات کمی خشن تر هم بزنن!

صدای جیغ شنیده میشه:

- وااااای خانوم...حواست کجاس؟ پامو له کردی!!!ایششششششششششش...

- مریم، بدو اردلانو صدا کن...بگو دارم برای بهناز یه چیزی میخرم...بیاد ببینه میپسنده؟!

- مامان خفه شدم...زودتر بریم دیگه...داری چیکار میکنی؟

- الهه! اون کریزی فراگ کماندوئیه رو حساب کن برو بیرون... منم الان میام!

- واااا! چه با مززززززه!!! این گوسفندا رو ببین...

 

.............................

 

یکی عروسک اردکی رو از سبد حراج برمیداره...همان موقع متوجه میشه اون یکی پای  عروسک تو دست یه نفردیگه اس...شروع میکنه به کشیدن...جدالی خاموش! (نه خانوما...شما متمدنتر ازین حرفها هستید...عروسک چه اهمیتی داره مگه؟ اردک نشد، یه فیل کوچولوی صورتی هم کارو راه میندازه!)

 دیدی؟ بالاخره خانوم تپله وا داد! به خیر گذشت...

 

..........................

 

همهمه...

غوغا...

جنون خرید...

جنون تملک...

بهانه های ساده و کوچک برای گذروندن یه شب تعطیل دیگه...

 

شایدم خوشحال کردن یه عزیز...

یه کودک

کودکی در بیرون

یا درون

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/12/11 و ساعت |

 

 

همه آنچه که تا کنون (به تصورم) سپری بود برای دفاع از موجودیتم در برابر آنچه (به تصورم) پلیدی مینمود

تمام این لایه های محافظی که سالها بدور خود تنیده بودم

که بازم داشته بود

از بودن

بازیگوشی

کودکی کردن

حضور کامل در پهنه این هستی لطیف پر از رنج و لذت

همه را به تو میسپارم ای جراح بزرگ عالم

تا به روشی که تنها تو میدانی و لاغیر

یاریم دهی

تا پاک شوم

بدرخشم

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/12/10 و ساعت |

 

 

خیلی عصبانی بودم

داشتم میمردم از عصبانیت

بهشون گفتم که زیر بارنمیرم

گفتم همه تبعاتشو میپذیرم

بهاشو میپردازم

با از دست دادن زیباترین سالهای عمرم

با ترک اون روابط پوسیده نخ نما با آدمای پوسیده نخ نما

با خوشامد گوئی به این تنهائی شریف

با انتظار...این انتظار وحشیانه

با نومیدی

 

دلیلشم تئوری ای بود که هیچوقت نتونستم بپذیرمش:

هر مزخرفی رو که خواستن بهت قالب کنن

بهتره زود بگیریش و اخم نکنی

وگرنه همونم گیرت نمیاد

تازه، بقیه از کجا میدونن که این یه مزخرفه؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/12/09 و ساعت |

 

 

مرز خیلی خیلی باریکی وجود داره

مرزی که قابل دیدن نیست

بین خیر و شر

بین عقل و دیوونگی

مرزی که هر کسی بسته به باورهاش و آموخته هاش برای خودش و دنیای اطرافش قائله

همونه که باعث تفاوت رفتاری آدمها میشه

و هر چه تجربه بشر روی این کره خاکی بیشتر بشه، این مرز دستخوش تغییر بیشتری میشه

ممکنه پررنگتر بشه، ممکنه کمرنگتر

اگه با فانتزی فیلمهای ساینس فیکشن آمریکائی پیش بریم، مرز پررنگی بین خیر و شر ایجاد خواهد شد که تکلیف همه چیزو روشن میکنه

ولی من که میگم هر چه بگذریم این تشخیص سختتر میشه

درست مث افسانه ها

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/12/08 و ساعت |

 

 

 

فکر میکنی این خانومه که داره از روبرو میاد و شالشو محکم بسته و شصت و اندی ساله بنظر میاد بچگیاش چه شکلی بوده؟

خوب نگاه کن! ببین طرح و خطوط صورتشو میتونی برگردونی به سالها پیش وقتی تو حیاط سنگفرش خونه شون لی لی بازی میکرده ؟

اون آقاهه که سرش طاسه و قد بلندی داره چی؟ میتونی روی رو روئک تجسمش کنی؟

 

این یکی با چشمای غمگین و گوشه گیر...

 

یا این خانوم چهل و چند ساله با چشمای درشت سیاه که با مقنعه و روپوش سرمه ای تو پیاده رو منتظر سرویس اداره اس

..................................

 

دیدن اینکه در مورد بعضیا چقدر پیدا کردن این طرح کودکی در چهره شون راحته ، ملاکی شد برای شناخت روحیه شون

 

..................................

 

از روانشناسی و کودک درون و این چیزا که بگذریم، من فکر میکنم ماها فقط تصور میکنیم بزرگ شدیم

ادای آدم بزرگا رو خوب در میاریم

 

ولی خوشبختانه حقیقت چیز دیگه ایه

 

و فکر کنم نهایتآ اون کسی که کودکتر مونده  موفقتر بوده تو زندگیش

چون صاف ترین بخش وجودشو از دست نداده هنوز

اونی که بازی رو دوست داره

اونی که داوری و خوب و بد بلد نیست

اونی که میترسه و خجالت میکشه و زود دوست میشه

اونی که مهربونه

 

 

 

  

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/12/07 و ساعت |

 

من معشوق خوبی نیستم

قبول دارم

تو خودم جمع میشم

درست وقتی که منتظری

 که با نگاهم...با صدام

ادای یه گربه ملوس بازیگوشو در بیارم

وسرگرمت کنم

 

یهو دچار اون سرماهه میشم که فلجم میکنه

 

شاید مال غربت این اتاق باشه

غربتی که همیشه خودمو توش شناور میبینم

غربتی که تنهائی ازلی مو دامن میزنه

 

و بعدش هم

فکر اینکه چه فایده داره اصلآ

که تواسیر این بازیهای کودکانه من بشی یا نه

 

از اولشم بهت گفته بودم

من سرگرمی کسل کننده ای میشم برات

سرگرمی ای که زیادی همه چیزو جدی بگیره و هی تو مخش سوالای عجیب بسازه و بد عنق باشه و گاهی هم بیخودی بخنده و کاری به کارت نداشته باشه و خلاصه سرگرمی نباشه رو میخوای چیکار؟  

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 85/12/06 و ساعت |

 

یه چیزی وجود داره این روزا بنام زن ستیزی

یا شایدم وجود داشته و من تازه سر از تخم در آوردم و دارم میبینمش و لمسش میکنم

چیز غم انگیزیه

احساس تنهائی آدم هزار برابر میشه

تو ماشین، تو ترافیک، به چشم زنها و دخترها که نگاه میکنم

همون غم رو تهش میبینم

حتی اگه بظاهر بخندن و بنظ