بازم میتونم زیر چادرت قایم شم؟
همون چادر نماز گلداری که همیشه بوی خوبی میداد؟
بازم چشمهاتو میذاری روی هم و برام میخونی: "یه دختر بیاد بوس بده"؟ تا من هم با همون قدمای کوچولو نوک پا نوک پا بیام طرفت و تو یکهو چشمهاتو باز کنی و من رو محکم بغل کنی و گونه های استخونیتو بچسبونی به صورت نرم بچه گیهام و من زیر اون چادر جادوئی، تو بغلت آروم بگیرم؟
هنوزهم فکر میکنی بتونی گولم بزنی و بجای سرشیر، نون رو توی یه کم شیر خیس کنی و توی یه نعلبکی کوچولو بذاری جلوم وبعدشم پیچ رادیو رو بپیچونی تا برنامه کودک ساعت ده صبح رو با صدای خانوم عاطفی گوش بدم؟
(خوب بچه ها! حالا بگین چی مال چیه؟ ابر، آرد،درخت، باران، نان، جنگل...خانوم، ما بگیم؟)
ازون چادرنمازعروسکیها که واسم میدوختی...ازون ساعتهای اسباب بازی که از کنار حرم تو مشهد برام میخریدی و بند کشی اش روی مچم جا مینداخت وبا پیچش اینقدر عقربه شو عقب و جلو میبردم که همون روز خراب میشد...ازون تافی کوچولو خوشمزه ها که زرورق قرمز داشت... بازهم برام میخری اگه دختر خوبی باشم؟
از چه کسی رو میگرفتی وقتی همه مردها و زنهای همسایه و فامیل و دوست و آشنا از دم مث یه مادر میپرستیدنت و با بذله گوئیهات ساعتها میخندیدن و همه درد دلهاشون پیش تو بود؟
من دیگه دختر خوبی شدم
بزرگ شدم
خانوم شدم
دیگه گریه نمیکنم
حتی اگه از سرشیر خبری نباشه
حتی اگه شیشه شربت پرتقالی سانستول رو ریخته باشم رو فرش اتاق مهمونخونه
حتی اگه برف اومده باشه و من سرما خورده باشم و نتونم برف و شیره بخورم
فقط بغضم میگیره گاهی این روزها
کاشکی بودی و بازهم به بقیه تشر میزدی که: بچه گلو درد میگیره، چرا کاری میکنین که بغض کنه؟
و منو مث یه فرشته نجات از زمین میکندی و میبردی به اون دنیای پر مهری که زیر چادر نمازت مخفی کرده بودی...

