تبليغاتX
سهم من اینست

  

 

تو قربانی همون تنشی شدی که آدمها در مورد اونائی که به نوعی موفقتر و باهوشتر وناخودآگاه مورد توجه تر هستن، حس میکنن

 

یه جور نخبه کشی و پائین آوردن سطح انرژی و لگد مال کردن

 

من هم دارم اینو تو خودم

یعنی همه مون داریم

 

آدمای موفق قلقلکمون میدن

 

خیلی باید صاف بود

که گرفتارش نشد

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/02/31 و ساعت |

 

 

فراترازحکمهائی که مدام صادر میکنین و نیتهائی که باورم نمیشه ولی وجود دارن ودلزده ام میکنن و اظهار نظرهای سراپا کوته بینانه و بشدت ضعیف که آدمو متحیر میکنه که آیا توی این سرهای کوچک زیبا با شینیونهای مد روز و نگینهای کاشته شده لای خرمن گیسوهای اغلب مصنوعی، اندیشه ای هم جریان داره؟

 

فراتر از لغزش کریه پولک و سنگ روی لایه های بغایت عظیم چربی

و قر کمرو کرم پودر و لنز و النگو

 

فراتر از لبخندهای مسخ شده روی چهره های مشوش

 

فراتر از این مبارزه نفس گیرومشت زنی های بی امان

 

بر فراز نیزه هائی که به طرف همدیگه نشونه رفته اید

علیرغم درد مشترکی که میان شما وجود داره

 

فراتراز ابرهائی که با آسمان اشتباه گرفته اید

 

یکروز بر فراز تمام اینها پرواز خواهم کرد

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/02/30 و ساعت |

 

 

صداش کردم

از زیر سیگاری ماشین چند تا اسکناس ریز که همیشه برای اینطور مواقع نگه میدارم، در آوردم و بهش دادم

فوری شیشه ماشینو دادم بالا

تاریک بود

میترسیدم

ازون ترسهائی که این روزها باب شده

 نمیدونم چطور شد که با انگشت زد به شیشه

دادمش پائین

مارک آنتونی داشت داد میزد

نمیذاشت بشنوم پیرمرده چی میگه

خفه اش کردم

داشت میگفت که خجالت میکشه از این کاری که میکنه

میگفت کار بلده

رفوگر بوده

بدشانسی آورده و مغازه شو از دست داده

مدام به کیسه نایلونی که توی دستش بود و فکر کنم ابزار کارش توش  بود اشاره میکرد

میگفت یه دخترشو فرستاده خونه بخت

یه نوه هم داره

ولی هنوز چند تا دیگه هستن که باید راهشون بندازه

تازه خواهر خانومشم باهاشون زندگی میکنه

و...اینکه هنوزشام هم نخورده

 

شک کردم

به بدبختیش

به نیازمند بودنش

 

به ذهن شکاکم خندیدم

ازش بدم اومد که اینقدر منجمد شده که بدبختی مجسم رو هم باور نمیکنه

که میترسه مجبور باشه چند تا دیگه ازون اسکناس مچاله هاشو بده به این پیرمرد خمیده

 

کار دیگه ای از دستم برنیومد

جز اینکه الآن اینجا بشینم و براش با کلیدهای کی بوردم، ترانه ای ساز کنم

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/02/28 و ساعت |

 

یکی از همین روزها بیدار میشم

در یک بعد دیگه

و آشنای دیرینی که خیلی وقته ندیدمش و مال اینطرفها نیست بهم میگه:

 

- خوش اومدی!

- بالآخره تموم شد؟

- بالآخره رسیدی!

 

و اونوقت چقدر دلم برای اون خواب آشفته و آدمهاش و کوچه هاش و حسهاش تنگ میشه

 

و همینطور که توی خیابونای اونجا قدم میزنم

آدمهای خوابمو میبینم که دارن از کنارم رد میشن

به هم نگاه میکنیم و لبخند میزنیم

ولی یادمون نمیاد قبلآ همدیگه رو کجا دیدیم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/02/27 و ساعت |

 

 

هیچ وابستگی ای نداریم

نه سببی، نه نسبی

 

همکلاسی مامانم بوده توی روزگار یاس رازقی و روپوشهای اورمک و یقه های توری و "بارونی" ها (که بعدآ فهمیدم یعنی سوکسه) و لایم لایت...

 

گاهی با مامانم یاد کوچه درختی و برگشتن از مدرسه میفتن و یاد دائی بزرگه ام که با دوچرخه  سایه به سایه تعقیبشون میکرده و بهشون تشر میزده که: نخندین...تند تر راه برین....سرتونو بندازین پائین ! و از یاد آوری این خاطرات ریسه میرن و من غصه ام میشه

 

امکان نداره تولد هیچکدوم از ما رو فراموش کنه

 

برای جشن عروسی خواهرم با چه تعصبی به مامانم ریزه کاریها رو یاد آوری میکرد :

مهران! آخرش دسته گل این بچه رو به گلفروشی ... سفارش ندادین؟ بابا شماهام دیگه شورشو در آوردین!

یا تلفن میزد که:

دستکشهای بلند ساتن براش پیدا کردم. چیز دیگه ای نخرینا!  

 

مامانم که رفته بود دیدن برادرام ، یکی از چمدوناش که پر از خوراکیهای ایرونی مرسوم مسافرتهای این چنینیه، گم میشه. یه روز پستچی یه بسته گنده از ایران میاره پر از سبزی خشک و زعفران و کلی چیزای خوشمزه وبه درد بخور. همانروز بوی غذاهای وطنی، بچه ایرونیهای شهرو دور هم جمع میکنه.

 

هر بار که میره بازار تهران، حتمآ برای پدرم مویز بی دونه میگیره و برای مامانم عناب تازه

خیلی دل زنده اس

حرفهاش با مزه اس و نصیحتهای گاه به گاهش بخاطر مهربونی و نیکخواهی ای که حس میکنی، به دل میشینه 

 

ما براش چیکار کرده ایم؟

 

"م" جون! تولدتون مبارک...بخدا چند بار خواستم بیام خدمتتون ولی وقت نشد...

با محبت میخنده: میدونم عزیزم...این روزها همه گرفتارن...

 

و یکهو، کوله باری که با سرزنش و عذاب وجدان پر شده بود ، میشه مث بادکنک... 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/02/25 و ساعت |

 

 

مدتیه از سئوال کردن دست برداشته ام

بطور موقتی

میدونم این ذهن شک گرا دوباره شروع میکنه بزودی

ولی فعلآ که آرومه

نمیدونم سرش کجا گرمه

میترسم مث بچه ها که وقتی ساکتن باید فهمید دارن یه دسته گلی آب میدن، مشغول یه کار خطرناک باشه

ولی حوصله ندارم پی اشو بگیرم

مثلآ چیکار میخواد بکنه؟

بقول شازده کوچولو: راست شیکمشم که بگیره و بره، راه دوری  نمیتونه بره (خطاب به خلبان در مورد بره و طناب و میخ طویله)

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/02/24 و ساعت |

 

 

خیلی لذت بردم

ازینکه دیدم

تو همین تهران خودمون

تویه جائی که شده پاتوق آدمهائی که بشدت سعی میکنن خاص و متفاوت باشن

یه کارگر جوون

موتورشو کنار پیاده رو پارک کرد و

خیلی عادی

با زنش

سرشو انداخت پائین و رفت داخل جمعیتی که

یهو سکوت کردن

و تعادلشون به هم ریخت

 

 

مث نبرد گلادیاتور با شیرها

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/02/23 و ساعت |

 

 

سالهاست که طبابت میکنه

 

مطبش اما هیچ شباهتی به اون مطبا نداره که توش موسیقی کلاسیک پخش میشه و قهوه سرو میکنن و تابلوهای نفیس و مبلهای استیل داره و منشیهای بشدت آراسته اش با نگاههای متفرعن مراجعینو مث هندوانه سبک سنگین میکنن و نوع رفتارشونو بسته به وضعیت اجتماعی اونا تنظیم میکنن

 

معلومه دستی هم تو خطاطی داره

نوشته ای با قلم درشت روی دیوار بهت میگه پرداخت حق ویزیت برای افراد مستمند الزامی نیست

روی کاغذ دیگه ای هم شعری زیبا با این مضمون وجود داره:

شفای همه در دست "او" ست

 

جواز مطبش دیگه زرد رنگ شده

ولی چشمهاش میدرخشه

 

مریضش اگه زن باشه در مطبشو نیمه باز میذاره

موقع معاینه یه جور شرم میاد و قاطی مهربونی عمیق چشمهاش میشه

منشیش یه دختر جوونه که معلولیت داره

 

کسی ازش قدر دانی نمیکنه

حتمآ خیلیها هم فکرمیکنن یه آدم بی جربزه اس که نتونسته اینهمه سال برای خودش دم و دستگاهی به هم بزنه

 

به قسم پزشکیش پایبند مونده

همین

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/02/20 و ساعت |

 

 تنها چیزی که با خودش برداشت

"ساز" کهنه بود

 

زخمه های گاه و بیگاهی

که در تنهائیش

با ناشیگری خلق میکرد

بهش احساس پرنده ای رو میداد

که در ستونهای نادیدنی هوا

خودشو به اوج دلخواه میرسونه

و توی آسمون کبود

محو میشه

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/02/19 و ساعت |

 

مشکل دارن

میدونی که مشکل دارن

عصبی و غمگینن

گاهی باهم دعوا میکنن

هماهنگ که نیستن هیچی

به طرز فجیعی با هم اختلاف نظر دارن

 

یه مدتی دندون رو جیگر میذاری

به روی خودت نمیاری

ولی بعدش

به انگیزه کمک ،دلسوزی ،کنجکاوی ، خود نمائی یا شایدم همه اینها و هزار تا چیز ناشناخته دیگه

دچار ماجراشون میشی

 

حالا که اومدی تو گود، جاه طلبیت بهت میگه باید تا آخرش وایسی

باهاشون حرف میزنی

براشون تعیین تکلیف میکنی

سعی میکنی اون چیزی رو که فکر میکنی درسته بهشون منتقل کنی

حالا گیریم به روش خودت

که خیلی بی پروا و بی شیله پیله اس و مستقیم

 

...و کم کم میبینی که بر علیه خودت میشورن

 

اونا لازم داشتن با چشمای خودشون به حقیقت نگاه کنی

ولی تو این اشتباهو کردی که از چشمای خودت استفاده کنی

و اونوقت کلماتت سنگین شدن

ایده های نوت شد پز هوش و ذکاوت

رک بودنت با پرخاشگری اشتباه گرفته شد

 

با تعجب میبینی که دشمنی با توی نه سر پیاز و نه ته پیاز

شده دلیل هماهنگی و صلحشون

و خوشحالی بیرمق و تلخی حس میکنی

که بالاخره تونستی اونا رو یه کم به هم نزدیکشون کنی

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/02/18 و ساعت |

 

 

درسته که گاهی حرفی واسه گفتن نداریم و پای تلفن خمیازه میکشیم

درسته که ممکنه ده روز یه بار همدیگه رو ببینیم

درسته که مشترکاتمون گاهی به سوی دو قطب مخالف کشش پیدا میکنن

درسته که دختر کوچولوت نمیذاره دو کلمه با هم حرف بزنیم

درسته که هر سال، تولدتو یادم میره و تو به روی خودت نمیاری

درسته که یکی از بهترین دورانهای زندگیم رو با تو گذروندم

درسته که گاهی از هم دلخور میشیم

درسته که هردومون اشتباهات زیادی داشتیم

درسته که کمتر نصیحت میکنیم و بیشتردرک

درسته که تو با ظرافت ازغیبت کردن طفره میری و من هربار با بدجنسی مجبورت میکنم واسه تغییر ذائقه هم که شده یه کم غیبت چاشنی دیدارهامون بکنیم!

درسته که تو با "درون خوب" آدمها تماس میگیری و واسه همینه که همه طیف دوستی داری و همه شونم واقعآ دوستت دارن

درسته که گاهی خسته ای و من کاری از دستم بر نمیاد

درسته که دوست داشتم زن داداش بزرگه ام بشی و تو همیشه به این فانتزی کودکانه با بیرحمی میخندیدی

درسته که تو چائی دوست نداری و من عاشقشم (اونم لیوانی!)

درسته که هردومون نوستالژی اون سفر شمالمونو هنوز مزمزه میکنیم با دیدن عکسای خنده داری که ازش باقی مونده

درسته که هنوز طعم سوپهای شمشکت گرسنه ام میکنه

 

ولی هیچ کدوم ازینا توجیهم نمیکنه که چرا تنها "دوستم" تاریخ زندگی من هستی...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/02/17 و ساعت |

 

یه جائی  

غیر از اینجا

نزدیکای جنگل بود انگار

دم اون کلبه چوبیه

 

داشتم واسه خودم ابرا رو نگاه میکردم

با زنبورا حرف میزدم

دنبال سنجاقکا بودم

که تو اومدی

با یه کوله پشتی بزرگ کهنه برزنتی

از همونا که کوهنوردا دارن

 

آب میخواستی گمونم

چقدر بنظرم آشنا میومدی

بهت آب دادم

 

نشستم رو پله

کنارشمعدونیها

 

خوشحال بودم که اومدی

اونقدر خوشحال که

بی معطلی

با دوتا میل بافتنی کلفت

شروع کردم به بافتن یه چیز نامعلوم

 

گلوله های ریز و درشت و رنگ و وارنگ کاموا دورو برم روی زمین پخش شدن

بعضیاشونم قل خوردن و رفتن تو باغچه

سرمو که بلند کردم

تو رفته بودی

...................................

هنوزم دارم میبافم

آخه میدونی؟

یه طرحهائی داری که به این آسونیا نمیشه درشون آورد

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/02/16 و ساعت |

 

 

مث سانتریفوژ یهو یه چیزی اومد و

هی ما رو چرخوند و چرخوند و

دونه درشت ترهامونو پرت کرد به اطراف

پر مایه ترینها رو

منم در حال چرخیدنم

سرم داره گیج میره

منتظرم

ولی هنوز انگار به وزن و جرم لازم نرسیده ام

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/02/15 و ساعت |

 

اسب وحشی

یالهایش را به دست باد سپرده

می تازد

حاکم برسرنوشت خویش

انعکاسش در چشمه زیباست

و طبیعت با او مهربان

 

شکارچیان

پروای اسب ندارند

وجود او

در چشمشان

هیجان است و

فرصتی تازه برای

رقابت

اثبات وجود

یا رفع عطشی رقت انگیز

 

در پی اش هستند

با ولعی سوزان

پوزخندی بر لب

پیشاپیش

پیروزی را نشخوارمیکنند

 

کمند ها آماده

زوزه سر میدهند

یکدیگر را با شلاق و مهمیز

از میدان بدر میکنند

 

پریشان میشوند

 

و در نهایت

عاجز 

که چگونه است که اسب

از یونجه واصطبل و قشو

چنین دلزده

میگریزد

 

اسب وحشی میداند

اما

که زیبائیش

در آزادی است

درطعم گس شبدر

و ماه کامل بر فراز چمنزار

 

نه شلاق و نه نوازش

درین معادله

جائی ندارند

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/02/14 و ساعت |

 

  

تمام وسائل اردو شو آماده کرده از شب قبل

گوجه سبز و ام پی تری پلیر و دوربین و کلی چیزای دیگه

خیلی هیجانزده اس

بهش یاد آوری میکنم کاپشنشو حتمآ ببره چون ممکنه بارون بگیره

خوشحالتر از همیشه میبینمش صبح وقت رسوندنش به مدرسه

میگه زیر روپوش و شلوار مدرسه اش شلوار جین پوشیده با اون تاپ پروانه ایه

میگه مدیرشون خودش گفته آزاد آزادین که هر کاری دلتون خواست بکنین

"هرکاری" رو با شادی خاصی میگه

با خودم فکر میکنم "هر کاری" براشون نهایتآ اینه که روپوش روسریشونو در بیارن و یه کمی بزن و برقص کنن و آواز بخونن و دنبال هم بدون و...

دم مدرسه که پیاده اش میکنم، میبینم با ترس به در مدرسه زل زده

برمیگردم میبینم یه خانمی با مقنعه تا نزدیکهای زانو وایساده دم در و با غیظ خاصی به من هم چشم غره میره و پرده کثیف جلوی در رو میکشه تا انگار چشمای ناپاک این زن بد حجاب به داخل مدرسه دسته گلشون نیفته!

یواش بهم میگه: وااای...نصری! گیر داده باز...

میگم: بوس

گونه شو میاره جلو تا روی هوا ببوسمش و میره از لای ماشینا رد بشه و بره تو

راه میفتم

میپیچم تو کوچه همیشگی وبعدش هم اتوبان شلوغ

 یه لحظه از توی آینه نگاه میکنم

کاپشنش روی صندلی عقب جا مونده

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/02/11 و ساعت |

 

 

نبودنت مزمن شده

هیچ کاریش نمیتونم بکنم

فقط گاهی تسلیم دردش میشم

گاهی باهاش مبارزه میکنم

گاهی غصه میخورم

گاهی داد میزنم

 

اشک؟ نه...

حداقل جلوی دیگران نه

 

فقط مونده این دل تنگیه که مث یه یادگاری نگهش داشته ام

ولی نمیدونم باهاش چیکارکنم

دست و پاگیرم شده

با اینکه خیلی خیلی عزیزه برام

تقریبآ به اندازه خود نازنینت

 

مث چراغ نفتی قدیمیا یا گرامافون بوقیا یا لاله های بلورین که با اینکه خیلی قشنگن و آدم دوست داره نگهشون داره ولی توی این زندگیهای مینیاتوری یا خونه های پر از اسباب و اثاثیه چرند بی مصرف جاگیر، از نگه داشتنشون خیلی زود خسته میشه...

 

میترسم

که مبادا

از غصه

از ناتوانی

برم سراغ یکی که

حالا نمیگم هم شان تو

که هم فاز تو هم نباشه حتی

یه آدم پرت و پلای کدر

فقط بخاطر اینکه

صداش شبیه توئه یا رنگ چشمهاش یا بازیگوشیهاش!

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/02/10 و ساعت |

 

 

یکنفر رو میشناسم که لحظات خوبی با اعداد داشته

از جوونیش

اعداد بهش نیرو دادن

دلیل زندگیش شدن

همه چیز رو مدیون اعداده

احترام

مقام اجتماعی

اعتماد بنفس

 

 

گاهی شبا تو خواب هم ولش نمیکنن

میان و جلوش رژه میرن

همه شونو با هم میخواد تو خواب

میفته به دست و پاشون

التماس میکنه

از خواب که میپره میبینه خیس عرقه

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/02/10 و ساعت |

  

 

عصرا که میرسم خونه با دلواپسی میام از پشت زندان بلورین نگاهت میکنم تا مطمئن بشم هنوز زنده ای

رنگت یه کمی پریده

دیگه اون قرمزی براق روزای اول روی پولکهات نیست

نگرانتم

جفتت خیلی وقت پیش، قبل از سیزده بدر مرد

تو موندی و اون فضای کوچیک و گردشهای دایره ای شکل بیحوصله

پرسه های بی هدف

مسخره نیست که میخوایم اونقدر نگهت داریم تا بمیری؟

دست خودت نیست

دست منم نیست

تو استخر پارک یه دقیقه ای نصیب کلاغها میشی یا گربه ها

تو رودخونه هم قلوه سنگها ممکنه زخمیت کنن

دریا؟ بچه شدی؟ آب شورش کلکتو میکنه بی معطلی!

اگه میشد، یه حوض خوشگل آبی برات میساختم و با آب زلال چشمه پرش میکردم و روش چند تا نیلوفر آبی میذاشتم و گلدون یاس سفید دورش میچیدم و تو رو با چند تا دوست کوچولو مث خودت مینداختم توش تا با هم شیطونی کنین وخوش باشین

عصرا خودمم میومدم باهاتون بازی میکردم

با کمی آب میگرفتمت کف دستم و تو چشمهات نگاه میکردم و برق شادی رو توی اونا میدیدم

نه مث حالا که نگاهت خسته و بیزاره  

ولی بذار یه چیزی بهت بگم

منم خسته ام این روزا

هر طرف میرم دیواره

منم پوستم نازک شده برای سنگهای تیز رودخونه

 

............................................

 

یه تنگ بزرگتر سراغ نداری؟