درسته که گاهی حرفی واسه گفتن نداریم و پای تلفن خمیازه میکشیم
درسته که ممکنه ده روز یه بار همدیگه رو ببینیم
درسته که مشترکاتمون گاهی به سوی دو قطب مخالف کشش پیدا میکنن
درسته که دختر کوچولوت نمیذاره دو کلمه با هم حرف بزنیم
درسته که هر سال، تولدتو یادم میره و تو به روی خودت نمیاری
درسته که یکی از بهترین دورانهای زندگیم رو با تو گذروندم
درسته که گاهی از هم دلخور میشیم
درسته که هردومون اشتباهات زیادی داشتیم
درسته که کمتر نصیحت میکنیم و بیشتردرک
درسته که تو با ظرافت ازغیبت کردن طفره میری و من هربار با بدجنسی مجبورت میکنم واسه تغییر ذائقه هم که شده یه کم غیبت چاشنی دیدارهامون بکنیم!
درسته که تو با "درون خوب" آدمها تماس میگیری و واسه همینه که همه طیف دوستی داری و همه شونم واقعآ دوستت دارن
درسته که گاهی خسته ای و من کاری از دستم بر نمیاد
درسته که دوست داشتم زن داداش بزرگه ام بشی و تو همیشه به این فانتزی کودکانه با بیرحمی میخندیدی
درسته که تو چائی دوست نداری و من عاشقشم (اونم لیوانی!)
درسته که هردومون نوستالژی اون سفر شمالمونو هنوز مزمزه میکنیم با دیدن عکسای خنده داری که ازش باقی مونده
درسته که هنوز طعم سوپهای شمشکت گرسنه ام میکنه
ولی هیچ کدوم ازینا توجیهم نمیکنه که چرا تنها "دوستم" تاریخ زندگی من هستی...