تبليغاتX
سهم من اینست

 

 

عشق میدی چون میدونی فقط عشقه که دنیا رو نجات میده

اگه نجاتی باشه

 

به خاطر خود عشق، عشق میدی

 

عشق میدی چون دنیا تشنه اس

چون آدما افسرده ان

چون همه جا یا جنگه یا صحبت از جنگ

 

عشق میدی چون باید از یه جائی شروع کرد

هرچند اندک

هرچند ناچیز

 

عشق میدی چون کار دیگه ای بلد نیستی

چون ساده ترین کار دنیاس

و با سرشتت سازگاره

 

عشق میدی و چشماتو میبندی

روی نیشخندها

روی نگاههای هرزه

روی بد گمانیها

 

نه با نامه

نه با تجلیل

نه با کادو

به سبک خودت عشق میدی

 

عشقت برقیه که تو چشماته

عشقت تلاشیه که میکنی

تا مشکلاتتو فرافکنی نکنی

تا کسی رو دلسرد نکنی

و پائین نکشی که خودت بری بالا

 

عشقت بوی پیج امین الدوله میده

خوش بحال موجوداتی که سر راهت قرار میگیرن

 

.....................................

 

عشق و پذیرش سطوح مختلف آگاهی به عنوان جزئی از کل

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/03/31 و ساعت |

 

 

 

 

خنده اش قشنگه

مث اینکه توی کویر گوشتو گذاشته باشی روی خاک و

صدای جریان یه نهر پر آبو از اون زیربشنوی

یا یهو پنجره باز بشه و نسیم خنکی که از روی اقاقیاها بلند شده، بوزه توی صورتت

 

زیبا نیست

خیلی ظریفه اما

 

گاهی رد میشه

با هم یه لبخند شیطنت آمیز مبادله میکنیم

 

انگار بر فراز تمام مناسبات کاری

چیزی جالب ما رو به هم پیوند داده

چیزی که خودمون هم ازش سر در نمیاریم 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/03/30 و ساعت |

 

  

کوله پشتی را درمیانه راه خاکی بر زمین انداخت

پله ها را دوتایکی بالا رفت

آهسته تفنگ را به دیوارتکیه داد

پوتینهایش را کند

 

از پشت در توری صدای موسیقی آرامی شنیده میشد

و بوی غذا بمشام میرسید

 

با دلهره صدا زد:

- مادر!

 

در را باز کرد...

 

و دوباره تبدیل به کودکی شد که گوئی قرنها پیش از در توری خارج شده بود

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/03/28 و ساعت |

 

 

 

مث کودکی که وسط یه میدون مین

بی خیال

داره دنبال پروانه ها میکنه

و محو جذبه های رنگ و نوره

 

دارم جلو میرم

با این تفاوت که

میدونم کجام

و تکه تکه شدن چیه

 

هر قدمی که برمیدارم

هر لحظه

برام

با ترس و اضطراب

با انفجار و نیستی

همراهه

 

 

انگار قراره

یه چیزی بترکه

هزارسال دیگه

فردا

چند ثانیه بعد

 

درست زیر پام

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/03/26 و ساعت |

 

یه سوء تفاهم بزرگ وجود داره

البته میلیونها سوءتفاهم ریز و درشت وجود دارن

کلآ میشه گفت به تعداد آدمهای روی کره زمین به توان n سوءتفاهم وجود داره!

 

ولی یکیشون از همه بزرگتره

به بزرگی ماهه

نه! به بزرگی خورشیده...نه اصلآ از همه جهان بزرگتره

 

و اون سوء تفاهم منه

فقط مال من

 

توضیحشم اینه که فکر میکنم هستم

و خیلی بیشتر ازونچه واقعآ هستم فکر میکنم که هستم!

 

در صورتیکه نیستم

نه اینکه اصلآ اصلآ نباشم

 

ولی همه همه بودنمو که بذاری رو هم

همه انرژی و عشق و شورم

همه نا امیدیها و گریه هام

همه بامزگیها و هوشم

همه بدجنسیها و خشمهام

همه افکار و اندیشه و تجربه هام

همه کتابهائی که خوندم

شعرائی که درک کردم

حسهائی که قادر به تجربه کردنشون بودم

همه لحظات زندگیم

همه همه همه همه رو

 

تازه میشه اندازه یه دونه زیر خاک

یه دونه که معلومم نیست دونه علف بیابونیه یا گل وحشی یا نخود

یا یه گیاه گوشتخوارحاره ای یا یه چیز شگفت انگیز بی نظیر

 

بهرحال این دونه هه فکر میکنه یه جنگله

با اکو سیستم کامل یه جنگل آرمانی

 

نمیدونم کی تو گوشش خونده که اینهمه گونه  گیاهی یه جائی اون زیرا مخفیه

که یهو بسته به شرایط خاک و نور و...یکی ازین گونه ها میتونسته سر بزنه بیاد بیرون از دل خاک

 

گونه های وحشتناک

گونه های بی ارزش

گونه های نادرو کمیاب

 

 

نمیدونم باید به دونه هه اعتماد کنم

یا به ذهن پرسشگر ناباورم

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/03/23 و ساعت |

 

 

این روزا "روشها" هستن که برام ایجاد سئوال میکنن 

روشهائیکه به نتایج یکسان میرسن نهایتآ شاید

ولی انرژی و عواطف رو بیهوده هدر میدن

یا اونا رو برای کارهای مهمتر ذخیره میکنن

 

روشهائیکه مهر و بالندگی رو تقویت میکنن

یا سلطه گرائی  و سرکوب رو

 

روشهائیکه از سر ضعفن و ترس

روشهائیکه ازشون بوی عشق به مشام میرسه

روشهائیکه آدما برای ابراز وجود انتخاب میکنن

روشهای شناخته شده و استاندارد

روشهای غیر متعارف

 

روشی که مال خودته

تو کتابا نخوندیش

از رو دست کسی هم کپی نکردی

روشی که اگرچه کمی سرگشته و غمگینه

و دلش تنگه

ولی دوتا بال داره

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/03/20 و ساعت |

 

 

 

 

یه هیولا ی زشت درونم دارم که گاهی میاد بیرون و من فقط میتونم وایسم و با ناباوری نگاهش کنم

 

یادمه یه روز که ترسیده بودم، کم کم اومد و یواشکی، قبل از اینکه بفهمم چی شده، مث قطره جوهری که توی یه لیوان آب خنک و تازه بچکه،آروم آروم  قاطی شد با اون زلال زیبا

 

طوریکه باقی عمر فقط در رویاش موندم

 

در عین حال کم کم و به هزار توجیه، پذیرفتم که این هیولاهه هم  باید یه جائی واسه خودش داشته باشه و اتفاقآ خیلی هم خوبه و برای دوام آوردن توی این اجتماع لازمه

 

بعد هیولاهه باهام اومد مهمونی

اومد تو خیابون

تو بازار

بجای من تو چشم آدمها زل زد و پوزخند زشتشو به رخشون کشید وبجام فکر کرد و حرف زد و بهم دستور داد

 

آخرشم من رو مث یه جرعه آب سر کشید و تمومم کرد

طوری که انگار هیچوقت نبودم

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/03/17 و ساعت |

 

 

 

 

یه تقلبی، چیزی بهم برسون

که بفهمم

منظورت چیه

که داری اینجوری دورمو خالی میکنی

و دامنه هامو وسیعتر میکنی

و غمهامو واقعیتر؟

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/03/13 و ساعت |

 

 

 از شلوغی میدون تجریش

میپیچی توی یه کوچه بن بست

و چند قدم که میری

به باغ گل کوچولوئی میرسی

که مال سه تا پیرمرده

 

آرامش و انرژی گیاهان

بی اختیار فلجت میکنه

و شبنمشون میشینه روی پوستت

و قاطی نفست میشه

دوست داری همونجا بشینی و  

ساعتها به گلدون کوچولوئی خیره بشی

که یکی از پیرمردها

با علاقه

میاره و

میگیره جلوی چشمات و

انگار داره دو نفرو به هم معرفی میکنه،

با لحن غمزده و پرشتابی،

بدون اینکه تو چشمات نگاه کنه، میگه:

 

ببین چه قشنگه

خیلی هم با دوامه

هیچی احتیاج نداره

نه نور، نه آب

ماهی یه بارم آبش بدی بسشه

برای آپارتمان خوبه

 

و تو احمقانه ترین نگاه دنیا رو به اون موجود ظریف براق زنده هوشمند داخل گلدون پلاستیکی مشکی میندازی و میگی: سلام!

 

و پیرمرد شما دوتا رو با هم تنها میذاره

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/03/10 و ساعت |

 

 

بدلیل شغل پدرم، از بچگی با جوانانی از روستاهای دور افتاده سرو کار داشتیم که بعنوان سرباز، وارد ارتش شده و بخاطر نداشتن سواد در خانه های افسران به کارهای خدماتی گمارده میشدند.

نمیخواهم وارد این بحث بشوم که اصولآ اجیر کردن یک جوان بمدت دو سال و بهره کشی از او تحت عنوان خدمت به مملکت کار درستی بوده یا خیر.

ولی برای من و خواهر و برادرهایم که کودک بودیم ، هربار ورود این افراد به خانه با هیجان خاصی همراه بود.

پدر که در مورد صحت و سلامت اخلاقی سربازان زیر دستش شم قوی ای داشت، طبعآ و معمولآ همیشه، افراد مناسبی را انتخاب میکرد و همان روز اول به ما التیماتوم میداد که "حق ندارین به این جوان بگین بره براتون از آشپزخانه آب بیاره یا دنبال خرده فرمایشهاتون باشه." (معمولآ انجام خریدهای روزانه و نظافت و باغبانی و...بعهده آنها گذاشته میشد.)

وما با این ذهنیت بار میامدیم که باید احترامی مانند برادر بزرگتر به تازه وارد بگذاریم. آن جوانان هم که معمولآ در روزهای اول در محیط خانه های شهری، دچار شرم و خجالت فراوانی میشدند ، خیلی زود با محبتهای مادر بزرگم و شیطنتهای ما، بقول معروف یخشان آب میشد و کم کم انسی با خانواده پیدا میکردند که گاه حتی تا چندین سال پس از رفتن از خانه ما دوام پیدا میکرد.

تا همین چند سال پیش، بارها اتفاق میافتاد که پس از سالها همراه با زن و بچه هایشان به دیدن پدرم که دیگر بازنشسته شده بود، می آمدند و از بزرگ! شدن ما تعجب میکردند و شنیدن خبرمرگ مادر بزرگم که به "خانم جان" میشناختندش، اشک به چشمشان می آورد.

تابستانهای متعددی را بخاطر دارم که خانواده ما با اصرار غریب آنها، به روستا یا شهرستانی دورافتاده و بسیار زیبا دعوت میشد و در آنجا ما بچه ها از سواری و گشت و گذار در تپه ها و تابهای بسته شده زیر درخت توتی کهنسال بر لب رودخانه و خوراکیهای سالم دهاتی، لذت بسیار میبردیم و مادر و مادر بزرگم همراه با زنان محل سرشان به پختن نان های شیرمال خوشمزه و گپهای معمول که بین تمام زنان دنیا گوئی مشترک است ، گرم میشد و پدرم به همراه کدخدا و سایر مردان آبادی، به سر "سو" یا چشمه میرفتند که در آنجا از قبل برای پذیرائی فرشی انداخته بودند و بساط چای هیزمی و قلیان ومیوه و... آماده شده بود.

هنوز هم پدرم دهاتیها را دوستتر دارد و بارها شده درست وسط جمع های مختلف فامیلی یا دوست و آشنا، با صلابت اعلام کرده که یک موی این افراد را به هزار تا آدم قالتاق شهری و... نمیدهد وبا این حرف باعث تعجب و کدورت سایرین شده و مادرم مثل همیشه با  اخلاق خاص خود که به قول خودش همیشه "ماله" در دست دارد ! با توضیحی کوتاه و لبخندی آسان گیر، از مکدر شدن آنان جلوگیری کرده است...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/03/07 و ساعت |

 

 

 

- نگران ما نباش... به زندگی خودت برس...

- من دیگه توی اون خونه لعنتی بر نمیگردم...

- دیروز خونه علی اینا بودیم...چقد از تو یاد کردیم...

- فقط میخواستم بدونین حالم خوبه...

- بالاخره اولین دندونش رو در آورد...همه اش بهونه تورو میگیره ...کی میای؟

- دلم برای همه تون تنگ شده

 

.......................................

 

امروز وانت حمل و نقل محموله های پستی رو دزدیدم

بعدش نشستم سر فرصت همه نامه ها رو خوندم

آدمها بهترین قسمتهای دلشونو گذاشته بودن توی نامه هاشون

حالا همه اش مال من شده

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/03/07 و ساعت |

 

 دارم فضائی چند ساله رو ترک میکنم

علاوه بر حس نوستالژیکی که انگار ازبدو تولد همراهم بوده

عجیبه که یه احساسی مثل مردن دارم

یعنی فکر میکنم لابد مردن هم باید اینجوری باشه

در مقیاس خیلی خیلی بزرگتر

 

مثلآ باید خیلی چیزا رو بذاری و بری

باید ناشناخته رو بپذیری

 

گوشه و کنار کشوهامو نگاه میکنم

دنبال چیزهائی میگردم که نشونه "من" داره

 

فقط چیزای غیر شخصی روتین اجازه موندن دارن

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/03/05 و ساعت |

 

 

Wherever I go,

I have "Me" with myself

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/03/05 و ساعت |

 

 

این روزا تلخ شده ام

درست مث دونه های سیاه قهوه

 

اگرچه هیچوقت شیرین نبودم 

یه چیزی بودم تو مایه های خوج

ترش و شیرین

ولی نمیدونم چطوری قهوه شدم

 

یه جادوگر هست این طرفا گمونم

که میخواد طعم منو عوض کنه

نمیدونم هدفش چیه ازین کارا

ولی تکنیکاش دیگه داره کم کم دستم میاد 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/03/03 و ساعت |

 

 

 

دستهای قشنگشو با اون انگشتر قدیمی فیروزه گرفتم تو دستم و بوسیدم

گفت بده، مردم دارن نگاهمون میکنن

گفتم بذار بدونن عاشقتم...

 

چشماش خیس و عصبی بود

با دربان بیمارستان و انتظامات و بقیه آقایون ریشوی بد عنق حرفش شده بود

بهشون گفته بود: یعنی چی که نمیتونم برم شوهرمو قبل از عمل ببینم؟ پنجاه ساله که با هم زندگی کرده ایم... بیمارستان هم زنونه مردونه داره مگه؟ اگه به چیزی احتیاج پیدا کنه چی؟

همون موقع یه آقای دیگه ای اومد و گفت همراه مریض...کیه؟ من و مامان دویدیم جلو...گفت باید قبل از عمل، یکی از نزدیکانش رضایت بده... گفتم: من دخترشم...گفت نه! برادرش، پسرش،...خلاصه یه مرد !

خندیدم...

خودمو بی خیال نشون دادم...

مامانو بردم بیرون...

برگشتنه، اونقدر صدای ضبط ماشینو زیاد کردم که منگ شدم

مهم نبود چی گوش میدم

فقط نیاز داشتم بین خودم و فضای بیرون یه فاصله عمیق ایجاد کنم

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/03/01 و ساعت |