مکان: مسجد
مراسم: ختم
بازیگران: حدودآ پنجاه نفر زن
صاحب عزاها سرشون پائینه و توی غم خودشون غوطه میخورن و گریه میکنن و هر از گاهی پامیشن تا با بازدید کننده ها روبوسی کنن و "تسلیت میگم" های بیشمار و "غم آخرتون باشه" های خشک و "بقای عمر شما باشه" های خنده دار رو تحویل بگیرن و دوبارهجمع بشن توی خودشون...
سه خواهر جوون کنار هم زار میزنن...
یاد شعر"پریا"ی شاملو میفتم...
مث ابرای بهار....
یکیشون نقاشه...
با شلوار جین و روپوش مشکی و یه کیف خاکی رنگ...
سرش پائینه...
میرم جلو...
نمیدونم چطوری بهش بپیوندم...
قیافه آدما موقع درد و رنج جانکاه، یه جوری میشه...
"سرگشته گی" بیشتر از "غصه" خودشو نشون میده...
صاف تو چشماش نگاه میکنم...
نمیدونم چرا مطمئنم که زیادم مهربون نیست نگاهم...
یه جمله تکراری...
انگار پشت دیوار باشم و بخوام با یه نفر در اونطرف دیوار یه حس خیلی لطیف و شکننده رو در میون بذارم...
ونمیتونم...
نگاهم میکنه...
چشماشو یه لحظه میبنده و باز میکنه...
دستموخیلی آروم و بی رمق فشار میده....
انگار از پشت دیوار میگه فهمیدم...
زنهای دیگه دارن آروم آروم با هم حرف میزنن...
سخنران مسجد که صداش از طریق بلندگو از توی قسمت مردونه شنیده میشه داره در مورد روز قیامت حرف میزنه و اینکه ما شیعه ها چقدر از بقیه ادیان مرده هامونو بهتر به خاک میسپاریم و به همین بهونه انواع روشهای تدفین رو دونه دونه شرح میده: سنی ها روی جنازه هاشون اسید میپاشن که زود متلاشی بشه...هندوها جنازه هاشونومیسوزونن...و الی آخر...
بعدشم گیر میده به حضرت مسیح که روز قیامت با این امتی که داره به خدا چه جوابی داره که بده...
بعد هم عقیده شو در مورد یهودیها که پیامبرشونو رو سیاه کردن بدون رودرواسی میریزه روی دایره...
قطعه نوشته ای رو که اقوام جوون ازدست رفته با هزار اشک و آه نوشته اند، تند تند و سرسری میخونه...انگار میخواد بگه این چیزا چه اهمیتی داره؟ که طرف کی بوده...چه رویاهائی داشته...تا کجا خودشو جلو برده...
به مامانم میگم :مامان! اگه من مردم (چپ چپ نگاهم میکنه) تو رو خدا یه مراسم کوچیک تو خونه بگیرین... شمع روشن کنین... "مطرب مهتابرو" رو بذارین و قهوه بخورین و با هم از من بگین...از خاطراتتون...
با عصبانیت میگه خیلی خب، هر وقت مردی یه کاریش میکنیم!!
بعد از چند لحظه در میاد که: به شرطیکه تو هم باغ ارغوان شجریانو به یاد من بذاری...
حالا باید پاشیم و دو سه باررو به قبله و یه جهت دیگه بایستیم
ازین قسمتش خوشم میاد
انگار یه هماهنگی کالبدهای جاندار
یه جور رقص موزون و آروم برای آرامش دلهای بیقرار
آخرش هم باز جمله های تکراری: ایشالا تو شادی همدیگه رو ببینیم...
میام بیرون...
آسمون غروب پر از ابر شده...
خوشحالم که چشمام میتونه پرتوهای خورشیدو که از پشت ابرا به شکل نوارهای کلفت نارنجی رنگ سعی دارن خودشونو به زمین برسونن ببینه
خوشحالم که هستم
این زندگی "سهم" منه
و من دوستش دارم

