دوتا لاکپشت کوچولوی سبز رنگ
تازگیا با ما همخونه شدن
خارجین!
فروشنده به کوچولوئک گفته اونی که کمرنگتره دختره!
اونم اسمشونو بی معطلی انتخاب کرده:
پسره اسمش شده "برد" (برد پیت) و دختره هم طبعآ "آنجلینا"!
لاکپشتهای کوچولو بی خبر ازین اسمهای غریب واسه خودشون میپلکن...
نه روح بردپیت و آنجلینا جولی ازین دوتا خبری داره و نه اینا بنظر میاد اهل سینما و اینجور چیزاباشن!
برعکس پسره که تمام مدت دست و پاهاش و گردنشو جمع کرده تو لاکش و بی حرکت یه گوشه میخ شده،دختره خیلی خیلی فرزه
هر دفعه نگاش میکنم گردن کوچولوشو سیخ گرفته رو هوا و داره بالا رو نگاه میکنه
چیز غریبیه
روزهای اول تمام مدت داشت دست و پا میزد و سعی داشت از لبه ظرف بلوری که توش کمی آب و چند تا صدف بزرگ گذاشته بودیم، بیاد بیرون
میدونست نمیتونه
امکانش نیست
ولی بازم دست و پا میزد
تا اینکه یه روز جلوی چشمای حیرتزده ما، یکی از صدفها رو هل داد و آورد کنار دیوار بلور
(عین واقعیته)
بعدشم از لبه دیوارکوتاه ظرف خودشو انداخت بیرون
وسط شادی و هلهله ما و اینور و اونور پریدن کوچولوئک و داداشش
ظرف یه چشم به هم زدن زیر کمد و تختخواب خودشو گم و گور کرد
عصرش کوچولوئک با اندوه گفت: دیگه برنمیگرده...حتمآ تا حالا از بی آبی مرده...میگن اگه نه ساعت به بدنش آب نخوره، خشک میشه و میمیره... و در جواب من که گفتم از کجا میدونی، گفت خود فروشنده هه بهش گفته و رفت که یه گوشه بغ کنه و غصه بخوره...
شب دیدم یه بشقاب آب گذاشته وسط اتاق خوابش که اگه آنجلینا برگشت بتونه فوری خودشو نجات بده!
بهش گفتم مطمئنم خودش برمیگرده...رفته دنیا رو کشف کنه! نگاهش یه کم روشنتر شد...
چند روزکه گذشت و ناامیدی غلبه کرد ، کوچولوئک با لحن سرزنش بار همیشگیش اومد سراغم:
- خاله مرجان! دیدین گفتم مرده!!! هی میگین برمیگرده...
حوالی غروب بود که پدرم وسط اتاق پذیرائی با لاکپشته چشم تو چشم شدن...اونجور که بعدآ تعریف کرد، آنجلینا داشته میرفته بطرف اتاق کوچولوئک و خیلی هم خسته بوده و فقط یه لحظه سرشو بلند کرده تا این حجم غول پیکر دوپا رو سرسری نگاهی بکنه!
.........................
هنوزم بلا انقطاع توی آب دست و پا میزنه وتوی گوش پسره داستانهای سرزمینهای دور و ناشناخته ای رو میگه که تونسته ببینه
امروز صبح پسره رو دیدم که داشت با صدف بزرگه ور میرفت...