تبليغاتX
سهم من اینست

 

 

 

امروز همه ژتونها رو ریختم دور

همه امتیازها و دلخوشکنکها رو

همه تائیدها و لبخندها ئیکه جمع کرده بودم توی یه قلک تو ذهنم

آخه یه خواب دیدم

(جدیدآ زیاد خواب میبینم)

خواب خودمو دیدم

خیلی زیبا بودم

اونقدر زیبا که باورم نمیشد خودم باشم

و این تردید رویامو تلخ کرده بود

بیدار که شدم، سعی کردم با اون زیبائی هماهنگی کنم

پسش نزنم

باورش کنم

واسه همینم دیدم دیگه ژتون لازم ندارم

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/06/26 و ساعت |

 

 

 

 

 

در آغاز کلمه نبوده

کلمه آخرین و کم مایه ترین ارتعاشیه که از درون یک آدم به هستی راه پیدا میکنه

در آغاز شاید یه آوای قشنگ بوده

که هیچ مفهوم بشری نداشته

و خیلی شبیه بوده به

مثلآ اشک

یا عشق

یا هر حس عمیقی که ازون ته وجود آدم میاد

و راه گلو رو سد میکنه

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/06/26 و ساعت |

 

 

زیباترین کار

برای جلوگیری از

خفقان

و ابتذالیکه

داره فرهنگ بشرو

ذره ذره نابود میکنه

اینه که

آدمها

از بیان احساسات طبیعیشون

هراسی بدل راه ندن

و آزادانه

بدون در نظر گرفتن استانداردهای رایج تحمیلی

و صد البته در راستای نیازهای راستین وجودیشون

تجربه کنن

و بیان کنن

بی اعتنا به

جماعت هوچی مسلح به

پوزخندها

مکرها

پچپچه ها

چماقها

که

تمام زوایا و سطوح درخشان و رنگین را

و آزادگی را

و آرزو را

از آدمی

دریغ میخواهند

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/06/19 و ساعت |

 

  

نیمه های شب

با تکانهائی محسوس

بیدار میشوم

وحشتزده

به خود میگویم: زلزله! دارد زلزله میاید!

باید خانواده ام را نجات دهم!

و از اتاق بیرون میدوم

خواهرم را میبینم که با آرامش

در حال مطالعه است

میگویم: متوجه شدی؟

با کنجکاوی نگاهم میکند

میگویم: زمین لرزید...یعنی نفهمیدی؟

و از قیافه متعجبش میفهمم

زلزله ای در کار نبوده

 

فردا شب نیز،

پس فردا شب

و شبهای متوالی

درست در مرز خواب و رویا

زمین

فقط برای من

میلرزد

و من

هربار

حیران

از جا میپرم

 

این چیست؟

 

امشب

یک دوست

مرا با مفهوم "دایره" آشنا کرد

برایم از تجربه های شخصی اش با دایره گفت

از "دایره" و زمان

از "دایره" و زندگی

از "دایره" و عشق

 

مانند سحر شدگان

با چشمانی درخشان

اشعار شاه نعمت الله ولی را خواند

از "قاب قوسین" گفت

از تعابیر یونگ

از ماندالا

از وحدت وجود

 

و من

به نوعی

خود را در "دایره"

سهیم دانستم

 

امشب میخوابم

و اینبار

عاشقانه

منتظر زلزله ام میمانم

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/06/18 و ساعت |

  

روی همین کره خاکی

آدمهائی هستن

که هر پنجشنبه

میرن آسایشگاه سالمندا و

اونا رو حموم میکنن و

براشون آواز میخونن و

میرقصن و

برای یه لحظه هم که شده

زندگی غمناک اونا رو

رنگ آمیزی میکنن

 

آدمهائیکه

میرن یه جای دور و

زندگیشونو وقف دخترای فراری میکنن

و بچه هائی

که نیاز به یه لبخند دارن

 

کسانی که بدون چشمداشت مالی

مداوا میکنن

و توی دفترکارشون تو بیمارستان

میشینن و به درد و دل اون آدمائی گوش میدن

که بر اثر یه حادثه

زندگیشون زیر و زبر شده

 

آدمهائی که

برای دخترهای خانواده های بی بضاعت

جهیزیه جمع میکنن و

با عشق

روی دستگیره های آشپزخونه و دمکنی ها و ملافه ها 

گلدوزی میکنن

 

دخترهای جوان و زیبائی

که ساعتها

کنار تخت یه زن جوان با سوختگی هفتاد درصد

که بخاطر تهمت یا تنگ نظری سبوعانه ای

خودسوزی کرده

میشینن و بهش کمک میکنن

تا بغضشو بیرون بریزه

 

آدمهائی که یه قدم برمیدارن

تا لبخند و امید

به زندگی یه آدم شوربخت

برگرده

 

آدمهائیکه

درمقطعی از این سفر کوتاه

ناگهان چشم باز کرده اند

عشق را دیده اند

وبا یک خیز

از این جاده همیشگی و پر ازدحام

از افسون این زندگی روزمره

بیرون پریده اند

 

آدمهائیکه من و امثال من

قدمون بهشون نمیرسه

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/06/15 و ساعت |

 

 

نمیدونم میشه گفت یا نه

نمیدونم این حس تا چه حد درسته

نمیدونم نوشتن این مسئله یه جور تشویق برای استفاده از مواد مخدر محسوب خواهد شد یا نه

ولی قدر مسلم اینه که

این آدم

که علیرغم علاقه ای که از خاطرات کودکیمون نشآت میگرفت

همیشه بخاطر اعتیادش

به نظرم آدم ضعیف و حقیر و ناموفقی میومد

و ترحم غمناکی رو درونم نسبت بهش حس میکردم

حالا به چشمم تغییر کرده

یه جور نشست کردن و قوام

در رفتار و گفتار

در نگاه

نوعی اعتماد

گوئی نیلوفری که از بطن نفی خویشتن

برخاسته

و تشعشعش

چشمو خیره میکنه

 

نمیدونم

شاید این منم که تغییر کرده ام

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/06/14 و ساعت |

 

  

 

جداشدن از یک موقعیت

ورود به شرایط جدید

شروع تلاش

تلاش برای

پذیرفتن

پذیرفته شدن

تلاش برای

ایجاد احساس امنیت دوباره

 

چالش ناشناخته ها

زور آزمائی

تجربه شادی

تجربه غم

 

آموختن

آموختن

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/06/14 و ساعت |

 

 

درست همونجا که موجها توی ساحل آروم میگیرن

روی شنهای خیس نرم

رو به آسمون

دراز کشیدم

چشمامو هم گذاشتم

و حرکت آبو

پس کشیدنشو

در زیر بدنم

حس کردم

گذاشتم که

مادرم

طبیعت

نوازشم کنه

دلشوره هامو

زخمامو

دلتنگیهامو

بهش دادم

بجاش یه عالمه قطره های طلائی رنگ گرفتم

که هر کدوم

خورشیدی بودن

ویه عالمه ماسه های چسبناک ریز و درشت

پر از گوشماهی های تکه تکه شده

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/06/12 و ساعت |

 

 

اون وقتا

با خود میگفتم

یکی از همین روزا

گریزبزرگی میزنم

 

بیصبرانه

منتظر شادیهای عظیم بودم

و شگفتیهائی که گوئی

درست پشت دریچه لحظه ها

انتظارم رو میکشیدن

 

این روزا اما

بشدت سعی میکنم

که قدر شادیهای کوچیکو بدونم

قدرلحظه هائی

که بنظر خالی میرسن

و مکالمه ای

که تکراریه و روزمره

 

باور کرده ام

که معجزه

شاید

حضور شانسکی منه

دربطن لحظه هائی

که از هزاران احتمال

جون سالم در برده ان

تا خودشونو

به من برسونن

 

لازم بذکراستکه

"حرفهای ننه قمر خانوم" *

وابهت بی چون و چرای "شهر فرنگ" *

در نیل به این باور تلخ

بی تاثیر نبوده ان!

 

کسی چه میدونه

شایدم یه روزی بشه که

"چرخ میزدن رو سطح آب 

تو تاریکی

چند تا حباب" *

 

 

* عبارات گزیده شده از شعر "علی کوچیکه" فروغ فرخزاد

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/06/12 و ساعت |

 

وارد مغازه کوچولو شون که میشی حال و هوای با نشاطی حس میکنی

میتونی بفهمی اینجا یه جور انرژی جریان داره که از آدماش میاد

انگار خودشونن و ازخودشون بودن خشنودن

این مسئله رو در درجه اول میتونی از تابلوی بالای مغازه شون بفهمی که روش بزرگ نوشته شده "بقالی" و عجیب به دلت میشینه توی این زمونه که سایربقالیها، به  کمتراز "سوپر مارکت" رضایت نمیدن

 

از همون نگاه اول میشه فهمید که زن و شوهرن

حدودآ چهل و پنج-شیش ساله

 

زن، ریز نقش و سبزه اس

مدام در حال حرف زدنه یا خندیدن

توی نگاهش یه جور فراغت موج میزنه

منتظره تا اتفاقی بیفته و یه چیز بامزه بگه

با تازه واردها بلافاصله ارتباط دوستانه ای ایجاد میکنه که کاسبکارانه و حساب شده نیست. بیشتر وقتا میبینم یکی از مشتریها رو که اغلب خانم یا آقای مسنیه، نشونده روی چهارپایه کنار دخل و داره باهاشون گپ میزنه

انگار همه اینجا آشنان و هیچ رازی در میون نیست

 

مرد، چهار شونه است با قامت متوسط

صاف و ساده اس 

پیداس چند تا تار سپید مو و سیبیلشو پنهانی رنگ میکنه

ادبش هم با نوعی بی قیدی همراهه

انگاردوست نداره مشتریها فکر کنن بخاطر بازارگرمی ادب به خرج میده

چشمهاشو خمار میکنه

دوست داره خوش قیافه و مردونه بنظر بیاد

جاه طلبی کوچک و کم آزاری که شاید تازگیا به سراغش اومده

با حرفهای زن گاهی خنده اش میگیره و یه جوابی میده و بعد هردوشون ریسه میرن...

 

با اینکه به مسیرم نمیخوره، بیشتر خریدامو از اونا میکنم

 

آدمویاد مرغ عشق میندازن...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/06/06 و ساعت |

 

 

بهش نقل تعارف نکردم

کاملآ معلوم بود که بعد ازصحبتهای این چند روز اخیرنمیتونه به شیرینی لب بزنه

 

دوست داشتم یه جوری از بار ناراحتیش کم کنم

ولی بعدش فکر کردم شاید قراره این ناراحتی و فشارتجربه ای براش بسازه

که من نمیبایست ازش دریغ کنم، حتی اگه میتونستم

 

یه جور لجبازی در حال فرو ریختن

و نبوغی که با جنون درهم آمیخته شده

دست به دست هم دادن تاآخرین خاطرات من از آدمی رو بسازن که تا چند روز دیگه برای همیشه  رابطه کاریمو باهاش پایان میدم

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/06/05 و ساعت |

 

 

 

این معادله را

از هر طرف که حل میکردم

به یک جواب میرسیدم

 

بنابرین

بعد از کش و قوس فراوان

تصمیم خودم را گرفتم

وبلافاصله

اعلامش کردم

 

مجبور بودم بعضیها را

که بنظرم مخالفتهایشان

دلسوزانه میامد

با استدلالم آشنا کنم

 

وقتی همه سرو صداها خوابید

و بنظر میرسید دیگر یکنفرهم باقی نمانده

که بخواهد برسر این قضیه جدل کند

به خلوتم رفتم

در تاریکی

سرم را به دیوار سرد تکیه دادم

و گریستم

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/06/04 و ساعت |

 

 

بسوزان

آنچه در دفاع از خود

گردهم آورده ای

 

این دادگاه در هر حال

حکمی صادر خواهد کرد

که حقیر مینماید

حتی اگر

تو پیروزش باشی

 

نه مدالهای افتخار و تاجهای گل

ونه صلیبی که بر دوشت مینهند

هیچیک

تو را به تمامی ادا نمیکند

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/06/01 و ساعت |

 

 

هر روز

منتظره تا کشفش کنم

دوباره و دوباره

و هر بار

من رو به حیرت میندازه

هر بار

یه چیز نو در آستینش داره

که من

جون میکنم گاهی

که بفهممش

نه

نمیتونم ادعا کنم که همیشه برد با منه

ولی فکر کنم

هر چه حضورم درین عالم کهن تر میشه

بیشتر میشناسمش

بازیهاشو

شیطنت میکنه باهام

سر و کله میزنه

تازه دارم زبونشو یاد میگیرم کم کم

نگاهم میکنه

نگاهش میکنم

تازگیا

بهم پوزخند میزنه

انگار میگه

چیه؟ فکر میکنی خیلی باهوشی؟ نه؟

و شب توی خواب

یه نشونه بهم میده

که بفهمم

راهی که برام انتخاب کرده

با اونی که من میخوام

خیلی فرق داره

اینجوری بهتره

راحتترم

میتونم تقصیرا رو بندازم گردنش!

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/06/01 و ساعت |