تبليغاتX
سهم من اینست

 

 

 

لیستشو بهش پس میدم

با شناختی که از روحیه اش دارم

سعی میکنم ملایم و با لبخند در بیام که:

- یه قلم جا افتاده، لطفآ کاملش کنین تا با هم هماهنگ باشیم...

همونطور که باید منتظرش باشم

بر افروخته میشه

مثل آتشفشان

و گدازه ها میریزن بیرون

تنها حسنش اینه که جدیدا یاد گرفته منو از تیررسشون دور نگه داره

هزارتا دلیل میاره تا بگه این اتفاق بخاطر چی و چی و چی بوده

........................

سه - چهار سالشه

اون پیرزن ریز نقشی که پارسال فوت کرد

یا یه بزرگتر دیگه

گوشه یه اتاق

داره دعواش میکنه

انگشت اشاره اشو به طرفش نشونه رفته

سرش داد میزنه

محکومش میکنه

و پسر کوچولو

میترسه

احساس گیر افتادن میکنه

چیزی نمیتونه بگه که از خودش دفاع کنه

اصلآ هنوز خوب معنی "دفاع" رو نمیدونه

فقط خیلی خیلی ناراحته و احساس گناه میکنه

هیچوقت پسر خوبی نبوده...

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/07/30 و ساعت |

 

  

اگه من

مث قدیم ندیما

همه چیزو دوست نداشته باشم

 

اگه من

مث اون موقعها

نرم و گرم نباشم

 

اگه دیگه مث اون وقتا

با همه چیز موافق نباشم

 

اگه زود گریه ام نگیره و

تا خود صبح

پا به پات بحث کنم

 

اگه با فریاد

به بعضی چیزا اعتراض کنم

 

اگه از خودم

عقیده داشته باشم

و نخوام یه سر سوزن

از حقم بگذرم

 

اگه از مسخرگی خسته شده باشم

از این تاریخچه غم انگیز

 

اگه اصالت بخوام

معنا بخوام

و حسهای حقیقی

 

اگه دلم بخواد که دیگه

خودم انتخاب کنم

 

بهم تهمت نمیزنی که فمینیست، نیهیلیست یا حتی فاشیست شده باشم؟!

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/07/29 و ساعت |

 

 

هر کسی

برای هر اتفاقی

قرائت خاص خودشو داره

(واژه ای که چند ساله سر زبونا افتاده

از همون واژه هائی

که مردم ایران این چند ساله

شروع به یادگیری و فهمیدنشون کردن

و همچنین

فهمیدن که معنای پنهان این واژه ها چی میتونه باشه

رنگ و بوشون

و عوارض جانبیشون!)

 

قرائت من از باران

یه جور دریای وارونه اس

که از لابلای سوراخهای یه آبپاش خیلی خیلی بزرگ، قطره قطره بر زمین میچکه

 

قرائت من از پائیز

ریختن اتفاقی یه پاتیل رنگ اخرائی و زرد و قرمزه

بر سر و روی جنگل و درختا

 

قرائت من از زندگی

بالهای رنگین و شکننده یک پروانه کوچولوئه

 

قرائتم  از تو

یه اتفاق عجیبه

که افتاد

و من دوست دارم اینطوری باور کنم

که  ادامه داره

هنوزم

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/07/28 و ساعت |

 

 

 

یه خیمه هست

که هر روز

بعد ازینکه از قیل و قال عالم

خلاص میشم

میرم توش

و آروم میگیرم

 

یه خیمه هست

که داره

منو با خودم

آشتی میده

اینو از رنگ چشمام فهمیدم

امروز صبح

وقتی توی آینه

یه لحظه

غافلگیرم کردن

 

یه خیمه هست

که خیلی دور بود همیشه برام

ولی نمیدونم چی شد

که سر از اتاقم در آورد

 

خیمه ای

که با هیچ چیز عوضش نمیکنم

که درسته دلتنگیمو سامون نمیده

ولی دستمو میگیره میبره

به اون عمقی که

قبل از همه این دلتنگیا وجود داشته

و بهم میگه

نگاه کن!

همه جا بغیر از اینجا

حاشیه اس

همه مرجان ها بغیر از این "مرجان"،

بدلی هستن

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/07/25 و ساعت |

 

 

مسابقه فوتبالو ببین

جدال آبی و قرمز

سوت و فحش و دعوا و نارنجک

شکستن شیشه اتوبوسها و خرد کردن صندلیهای استادیوم

 

صفحه حوادثو بخوان

کلی مسائل ناموسی غیر قابل حل

اسیدپاشی

دزدی

جنایت

داستان زنی که با همدستی مردی دیگه، شوهرشو میکشه

داستان زنی که بچه صیغه ایشو حراج میکنه

 

میوه ممنوعه* ببین

عشق سر پیری مرد و گذشت و فداکاری زن

روابط احمقانه

سر کار گذاشته شدن بیننده ها

 

چیزای پیش پا افتاده هم هست البته

که چنگی به دل نمیزنه

مث:

بذل و بخشش دریای خزر، بسته شدن خطوط اعتباری، کمبود مواد اولیه، متوقف شدن چرخ تولید، افراطی گرائی های دینی،  خطر جنگ...

ولی کی اهمیت میده؟

 

تو فقط نونتو به نرخ روز بخور

کلاهتو محکم بچسب باد نبره

تو این آشفته بازار

مواظب شوهرت باش

دو دستی بچسبش

مگه ندیدی حاج یونس* چی گفت؟

گفت اگه زنش دنبال کار و درس و این چیزا نبود

و نشسته بود توی خونه

و مهرورزی شو درست و درمون انجام داده بود

حالا حاج آقا سر پیری عاشق نشده بود

اصلآ همه اش تقصیر این حاج خانومه...

 

*نام سریالی که درطول ماه رمضان امسال از شبکه دو پخش شد و داستان عشق بی چون و چرای پیرمرد ی مورد احترام اهالی مسجد و محل، به دختری جوان را در قالبی بسیار کلیشه ای بیان میکرد.

 

* نام قهرمان همان سریال

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/07/23 و ساعت |

 

 

 

مردم

دردسته های کوچک

یا به تنهائی

درهوای دلپذیر پائیزی

قدم میزدند

 

 آفتاب

حرارتش را

بیدریغ

با آدم و سنگ و گیاه و حشره

می آمیخت

 

باد میوزید

 

درست در لحظه ایکه از فراز بلندترین نقطه

شهر را نگریستم

گوئی

تنها یک لحظه

کل آن حجم سیمان و آهن

که همیشه به وحشتم میاندازد

سربلند کرد

و در چشمانم خیره شد

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/07/22 و ساعت |

 

 

 

محله ای پرازدحام با کوچه های باریک

باید طوری پارک میکردم که راه مردمو نبندم

ماشینو چسبوندم به مغازه کوچولوش

تقریبآ مماس با دیوار

اومدم پائین و رفتم توی مغازه

فوری شناخت و بدون اینکه لازم بشه تکرار کنم واسه چی اونجا هستم، چند تا مدل دزدگیر بهم نشون داد تا از بینشون یکی رو انتخاب کنم

بنظرم همه شون یه جور میومدن

بی هوا گفتم:

اونی که دکمه و پانل نقره ای داره

 

بارن میبارید

بوی پائیز پیچیده بود

سردم شد

نشستم توی ماشین و بخاری رو روشن کردم

محو تماشای محله شدم

زنها

مردها

 

تقریبآ هیچ بچه ای ندیدم

 

پیرمردی داشت سقف وانتشو با برزنت میپوشوند

 

...............

 

کارشو شروع کرد

خیلی آروم و بدون عجله

همینطور که دستاش ماهرانه با سیمهای رنگ و وارنگ و جعبه فیوزکار میکرد، بی مقدمه شروع کرد به صحبت کردن

گفت که یه جانبازه

منم فوری درصدشو پرسیدم

(انگار یکی بهت بگه رفته بوده پارک  و تو هم بپرسی: هوا خوب بود؟)

بهم گفت در مورد اون، پزشکا به 25% رآی داده ان.

ولی پرسید: واقعآ میشه درصدی تعیین کرد؟ وقتی از یه گروهان فقط دو نفرشون برمیگردن؟ وقتی تا آخر عمر هم نمیتونی چیزائی رو که دیدی فراموش کنی و مدام توی کابوسشون گرفتاری؟ وقتی هر قدر هم که تلاش کنی دیگه نمیتونی یه آدم عادی باشی...

 

از جزیره مجنون گفت

از فاو شیش (یا نمیدونم هشت)

 

پزی تو حرفاش نبود

شوقی هم نه

انگار بیشتر داشت واسه دل خودش حرف میزد

و من بطور اتفاقی میشنیدم

 

با خنده تلخی گفت: مردم فکر میکنن به ماها خیلی رسیدگی میشه،

طعنه میزنن که بابا شماها که دیگه وضعتون باید توپ باشه!

 

از دوندگیهاش گفت توی یه اداره دولتی واسه یه کار بی اهمیت و تعریف کرد که چطوری روز آخر رفته تو اتاق مدیر اونجا و ازش خواهش کرده تابلوی روی دیوارکه روش نوشته بوده : جانبازا چشم و چراغ ملت هستن رو برداره...

 

دیگه دم غروب شده بود

و کار تموم...

 

مکثی کردم

نمیدونستم باید بخاطر این رازگوئیهای صمیمانه تشکر کنم

یا مثل یک مکالمه عادی و روزمره فراموشش کنم

 

.....................

 

از دور صدای رعد میومد

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/07/16 و ساعت |

 

هیچ چیز را ساده نکن

سعی در ساده کردن مسائل

درسته که

عین یه لحاف نرم و سبک

 امنیت گرم و خوشایندی رو به ارمغان میاره

ولی تمام جذبه های یک تجربه رو

از بین میبره

و فقط

ساقه خشکی میمونه

که میتونی بذاریش توی آلبوم

و دلت خوش باشه ازینکه بعضی وقتا نگاهش میکنی

و با خودت میگی:

من یه روزی زندگی کردم...

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/07/15 و ساعت |

 

 

 

چشماشو تنگ میکنه و نگاهم میکنه

میگه: سعی کن خیلی خوب به حرفام گوش بدی، چون ممکنه دیگه چنین چیزائی نشنوی!

روی "خیلی خوب" تاکید میکنه

 

شروع میکنه به حرف زدن و ادامه میده و ادامه میده

 

برای خودش نظریه هائی داره

بعضیاش به دلم میشینن

 

نگاهش میکنم

متوجه میشم بیشتر تمرکزش روی اینه که چطوری سرشو تکون بده یا کی لبخند بزنه یا چطوری نگاهش یا  لحن صداش تاثیر گذارتر باشه

 

لابلای حرفاش خودستائیهای خیلی صریحی رو میگنجونه

اشکالی نداره ولی

تکرار میکنه

ملول میکنه

 

کم کم روند صحبتهاش شبیه میشه به یه جور چرخش سرگیجه آور

در مورد مسائل بشر و جامعه و آینده و تربیت و علم وبیشتر از همه، هنر نظر میده

به راحتی یک چیز رو نفی میکنه و با کلماتی مبهم و خطوطی گسسته، عقاید نپخته ای رو ارائه و بلافاصله به همه چیز بسط میده

 

کم کم به نظرم صحبتهاش از یه جور اساس منطقی خارج میشه

منظورم از "منطق"، اون چهارچوب خشکی نیست که بهم مثلآ بفهمونه اون حجم کوچک بالدار که فلان خصوصیات قابل سنجش رو داره، یه پرنده اس...

 Coherence منظورم یه جور "ربط" منطقیه که فکر کنم توی انگلیسی بهش میگن

 

یه زمانی خیلی به "شهود" اعتقاد داشتم

هنوزم دارم

 

ولی در طول این دیدار، کم کم متوجه میشم این آدم که خیلی درین زمینه خودشو قدرتمند و حتی جزوخواص میدونه،  اونقدربه این بخش از وجودش تکیه زده که با اطمینان ترسناکی و تنها بر پایه شهودش، درمورد تمام مسائل حکم صادر میکنه

میگه و میگه

 

لم میدم روی کاناپه

سرمو به پشت تکیه میدم

و نگاهش میکنم

 

زمان میگذره

احساس بلاهت میکنم

سنگینم

انگار یه پاتیل آش خورده باشم

اونم آش شله قلمکار

 

اما

مکثی پیش میاد

حتمآ درسی هست

 

...................................

 

آخر شب با خواهرم از ادراکها ئیکه در طول این دیدارداشتیم حرف میزنیم

نتایج جالبی هم میگیریم

هرکدام به نوعی و از دریچه ای

 

در حالیکه خواب آلود بطرف اتاقم میرم

با خودم میگم

فکر کنم

امشب تونستم تمییز بدم

 

بین چیزائی که از قدرت میاد

ازعشق

 

و چیزائی که از فقر میاد

از نبود عشق و انرژی

 

ولی هنوز زورم اونقدر نیست که بتونم

که این مسها رو طلا کنم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/07/08 و ساعت |

 

 

 

روزها خوبن

میگذرن

بی آزار

صبور

مهربان

سریع

 

این منم که بهشون گیر میدم

ازشون زیاد میخوام

 

انگار

یکی

ازون پشتا

مدام زیر گوشم میخونه

کافی نیست

کافی نیست

کافی نیست

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/07/05 و ساعت |

  

 

شاهزاده داره حرف میزنه

 

خواهرم داره فیلم "سولاریس" رو واسه داداشم تعریف میکنه

 

مامانم زرشک آبگیری گرفته و جوشونده و حالا که سرد شده در حالیکه یه استکانشو میده دست پدرم با لحن غمگینی میگه: ببین تو رو خدا! اصلآ مزه نداره...

 

به خواهرم میگم "پیام سلستین" رو داری؟

با تعجب میگه مگه نخوندیش؟

میگم: ده بار! ولی دوباره میخوام بخونمش...

 

داداشم به بابا میگه: توی کشورهای پیشرفته، تمرین دموکراسی رو از دوران مدرسه با بچه ها شروع میکنن. بهشون یاد میدن که باید به عقاید دیگران احترام گذاشت. به هر بهانه ای رای گیری میکنن. مسائل کوچیکو به بحث میذارن...

 

بابام چیزی نمیگه

استکانو یه ضرب میره بالا و شاهزاده رو نگاه میکنه

 

...................

 

بوی پائیز میاد

دلم رعد و برق میخواد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/07/03 و ساعت |