چشماشو تنگ میکنه و نگاهم میکنه
میگه: سعی کن خیلی خوب به حرفام گوش بدی، چون ممکنه دیگه چنین چیزائی نشنوی!
روی "خیلی خوب" تاکید میکنه
شروع میکنه به حرف زدن و ادامه میده و ادامه میده
برای خودش نظریه هائی داره
بعضیاش به دلم میشینن
نگاهش میکنم
متوجه میشم بیشتر تمرکزش روی اینه که چطوری سرشو تکون بده یا کی لبخند بزنه یا چطوری نگاهش یا لحن صداش تاثیر گذارتر باشه
لابلای حرفاش خودستائیهای خیلی صریحی رو میگنجونه
اشکالی نداره ولی
تکرار میکنه
ملول میکنه
کم کم روند صحبتهاش شبیه میشه به یه جور چرخش سرگیجه آور
در مورد مسائل بشر و جامعه و آینده و تربیت و علم وبیشتر از همه، هنر نظر میده
به راحتی یک چیز رو نفی میکنه و با کلماتی مبهم و خطوطی گسسته، عقاید نپخته ای رو ارائه و بلافاصله به همه چیز بسط میده
کم کم به نظرم صحبتهاش از یه جور اساس منطقی خارج میشه
منظورم از "منطق"، اون چهارچوب خشکی نیست که بهم مثلآ بفهمونه اون حجم کوچک بالدار که فلان خصوصیات قابل سنجش رو داره، یه پرنده اس...
Coherence منظورم یه جور "ربط" منطقیه که فکر کنم توی انگلیسی بهش میگن
یه زمانی خیلی به "شهود" اعتقاد داشتم
هنوزم دارم
ولی در طول این دیدار، کم کم متوجه میشم این آدم که خیلی درین زمینه خودشو قدرتمند و حتی جزوخواص میدونه، اونقدربه این بخش از وجودش تکیه زده که با اطمینان ترسناکی و تنها بر پایه شهودش، درمورد تمام مسائل حکم صادر میکنه
میگه و میگه
لم میدم روی کاناپه
سرمو به پشت تکیه میدم
و نگاهش میکنم
زمان میگذره
احساس بلاهت میکنم
سنگینم
انگار یه پاتیل آش خورده باشم
اونم آش شله قلمکار
اما
مکثی پیش میاد
حتمآ درسی هست
...................................
آخر شب با خواهرم از ادراکها ئیکه در طول این دیدارداشتیم حرف میزنیم
نتایج جالبی هم میگیریم
هرکدام به نوعی و از دریچه ای
در حالیکه خواب آلود بطرف اتاقم میرم
با خودم میگم
فکر کنم
امشب تونستم تمییز بدم
بین چیزائی که از قدرت میاد
ازعشق
و چیزائی که از فقر میاد
از نبود عشق و انرژی
ولی هنوز زورم اونقدر نیست که بتونم
که این مسها رو طلا کنم