تبليغاتX
سهم من اینست

 

 

خرمالو رو

میگیرم دستم و

با پوست

گازش میزنم

درست مثل سیب

 

با تعجب نگاهم میکنه

 

با لجبازی

ابرومو میدم بالا و

تو چشماش نگاه میکنم و  

گاز دومو میزنم

 

با افسوس

سری تکون میده و

تسلیم سرنوشتش میشه

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/08/30 و ساعت |

 

 

 

کوچ کردنو خواب میبینم این روزا

یا بالا اومدن تو رو از این پله های سرد

شایدم هیچکدومش رو نخوام در لحظه اتفاق

 

به آرزوهام نزدیکتر میشم

دقیقتر نگاهشون میکنم

از جلوی جلو

هنوز بعضیاشون رنگ و بوی آرزو دارن

ولی خیلیاشون ماکت آرزو هستن

شاید فقط بشه باهاشون به یک نقطه شروع رسید

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/08/27 و ساعت |

 

چیزهاست

نیارستم گفتن

ثلثی گفته شد*

 

.................................

 

آنچه تو بیان نکردی

مولانا

با شیفتگی سرود

تو را سرود

 

 

*از گفته های شمس تبریزی برگرفته از کتاب "خط سوم" تآلیف دکتر ناصرالدین صاحب الزمانی

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/08/22 و ساعت |

 

 

پیرمرد با کله طاس و چشمهای درخشانش منو عجیب یاد یک نفر مینداخت که بعدآ داداشم گفت جک نیکلسونه...

 

- ماها جد اندر جد ماسولی هستیم... پدرم...پدربزرگم...جدم....پدر جدم...اون موقعها که هیچ جا مدرسه نداشت، ما اینجا مدرسه داشتیم...

 

همینطور که استکان چای بسیارخوشرنگ رو میذاشت جلوم با لبخندی سپید گفت که زمستونا هیچ کاری نمیشه کرد و با اشاره به دو تا پیرمرد دیگه ای که قیافه هاشون بدرد عکاسی یا نقاشی میخورد گفت: فقط میشینیم و گپ میزنیم تا روزا بگذرن و دوباره بهار بشه...

 

...........................................

 

توقعم یک ده سرسبز بود با مردمانیکه حضور سرشارشون و زندگی روزمره شون به حضور من بچربه و بتونم توی انرژیشون محو بشم و بو بکشم و یاد بگیرم و حس کنم...

در عوض با یک ده بازسازی شده توریستی مواجه شدم که حتی گلدانهای پشت دربهای چوبی بینهایت زیبایش، به تو یادآوری میکردند که زندگی در اینجا جریان عادی خود را نداره و همه چیز برای پذیرائی از توریستها مهیا شده...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/08/19 و ساعت |

 

 

 

مثل همیشه

بی هوا

از در شرکت میاد تو

 

سعی میکنه نگاهش سرد و بی اعتنا و اصولآ به در و دیوار و زمین و آسمون باشه

 

هر جا

بغیر از چشمهای زن

 

نه سلامی نه علیکی

 

طوری رفتار میکنه انگارحتی حرف زدن مستقیم هم براش زور داره

 

بطور "ویژه ای" بی توجهی میکنه

 

با هیچکس اینجوری نیست

 

از قیافه و رفتارش میباره: حالا که نمیتونم توجهتو جلب کنم، لا اقل تنفرتو جلب می کنم!

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/08/14 و ساعت |

 

 

جمعه

ساعت یک بعد از ظهر

درموزه ایران باستان

کنار لوح حمورابی

پای دیوار و پلکان نقش برجسته هخامنشی (که دومی از صخره ای یکپارچه ساخته شده)

مبهوت برکاشیکاریهای رنگین که هنوز رنگهای سبز و آبیش ناباورانه زیبائی میکنند

کنار مجسمه تمام قد بی سر داریوش

و ترجمان نخستین منشور حقوق بشر جهان

گوئی

در اوجترین لحظات تاریخ ایرانزمین

آنی

زیستم

 

.............................................

 

نمیدونم چرا بیخودی احساس غرور کردم وقتی کوچولوئک با خوشحالی

پای مجسمه شاهزاده اشکانی یکدست

در حالیکه داشت با گوشی موبایلش از خودش و شاهزاده عکس دونفره میگرفت

در اومد که:

خوب شد امروز با دوستام نرفتم کوه... 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/08/13 و ساعت |

 

 

مرد آرومیه

اوائل که اومده بود، ازش بدم میومد

از اینکه "شین" ها شو مث مار کارتون رابین هود، میکشه

از مدل حرف زدنش

از قیافه کارمندی آروم وسر به زیرش

 

اونم کاری به کار من نداشت

شاید اونم با خودش فکر کرده این یارو چقد گند دماغ و نچسبه...

چند وقت بعد منتقل شد توی طبقه ما

اتاق روبروی من

باز هم تمایلی به هم صحبت شدن باهاش نداشتم و فاصله رو رعایت میکردم

 

ولی کم کم

انرژی نرم و سبکی

آروم آروم اومد

و مث پرنده ای

بین ما دونفر

قرار گرفت

پیوندی که از بده-بستان گاه به گاه نمکدان و نوشابه و گپهای گه گدار متفرقه سرپائی توی راه پله شروع شد

تا به اونجا رسید که ازینکه ناراحتی قلبی پیدا کرده و چند روز نتونسته بود به همین خاطر بیاد شرکت، دچار غم کمرنگی شدم...

 

با خودم فکر کردم امروز

که باید به همه چیز زمان داد

تا جا بیفته

 حتی به  آدمها

بویژه به آدمها

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/08/12 و ساعت |

 

 

همگی دور میز شام نشستیم

چند مهمان از شیراز و یک زوج ازفامیل نزدیک بهمراه جمع همیشگی خانواده منهای دو نفر

شام که تمام شد

مرد میانسالی که از بستگان است آتش بحثی را روشن کرد

وارد گود شدیم

از دو سوی میز بصورت ضربدری و نا منظم (مثل نبردهای چریکی) هم را خطاب قرار میدادیم و تبادل نظر میکردیم

دختر جوان شیرازی، اندیشه های روشنی داشت

با اینکه بیشتر سکوت میکرد و گوش میداد

و میدان را به دو عمویش سپرده بود تا بتازند

ولی گه گداری با گونه های گلگون از شرم و در عین حال محکم و با اطمینان، نظری میداد که سخت خود را موافقش حس میکردم...ازطنین آهنگین صدایش لذت میبردم...

کوچک خانوم...اسمش را همین گذاشتم...بدلیل قامت ظریف و رعنایش...

درست مثل دخترکان مینیاتورهای استاد بهزاد در دیوان حافظ قدیمی مادر...

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/08/09 و ساعت |

 

 

 

مامان با ناراحتی یه تیکه کاغذ میذاره جلوش ومیگه: خوب، اصلآ شماها بگین ببینم چه چیزائی لازمه؟

هرکسی با هیجان یه چیزی میگه:

- غذاهائیکه موندگار باشن و به راحتی بشه مصرفشون کرد، مث کنسروها...

مامان مینویسه تن ماهی...

- هر چیزی که به روشنائی و گرما و انرژی مربوط میشه مث شمع، باطری، نفت، یه دونه چراغ والور...

مامان تند تند یادداشت برمیداره...

- شمعو من اززیر بازارچه امامزاده صالح میخرم...

- اون چراغ نفتیا کجان؟ قدیمیا؟

- تو زیر زمینن...فردا میرم درشون میارم...

- دارو مامان، تو و بابا باید قرص قند و فشار و اینا رو برای مصرف چند ماهتون ذخیره کنین...

- وسایل بانداژم همینطور...

-خدا نصیب نکنه...

- آره ولی همه اینا مال روزمباداس!

(این، تکه کلام مادر بزرگ پدریم بود..."مامان جون" که از وقتی فوت کرد اسمش شد "مامان  خدابیامرز"... اولین درگذشته ای بود که میدیدم بعد از مرگش یه اسم جدید پیدا کرده...همیشه به فکر روز مبادا بود...)

دیگه فهرستمون داره به صفحه دوم میرسه که بابا وارد میشه:

- اینا چیه؟ این حرفا چیه؟

یکی زیر لب و با خجالت میگه:

- خوب مگه چیه؟ اگه خبری شد، واسه پیدا کردن یه دونه نون ممکنه آدم کم بیاره...

- بچه شدین؟

مامان با تردید فهرستشو دور انگشتش لوله میکنه و به زمین خیره میشه...چند لحظه به سکوت میگذره...همه دوست داریم حرف بابا رو باور کنیم...

...بهرحال این شیرینترین سرزنش عمرمونه که از طرف بابا میشنویم و معنیش اینه که جنگ نخواهد شد...

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/08/08 و ساعت |

 

 

خودمو تسلیم می کنم

به خنکی و درخشش

به حضوربی ریای هوا و درخت و نور

توی کافه ای

نزدیکای آسمون درکه

 

خودمو میندازم

روی موج آرامشی

که از تکرار یه صوت ایجاد میشه

و گاهی

درطول اتاق

بسطم میده

 

فارغ ازهمهمه وتکرار

توی یه داستان جذاب

یه عکس

یه فیلم

خودمو

رها میکنم

 

آدمها رو

عقاید مختلفشونو

حسهاشونو

مینگرم

میخوانم

بو میکشم

 

همه اینکارا

واسه اینه که

شاید موفق بشم

برای یک آن هم که شده

دیوارهای فنری این قفس رو

به عقب زور بدم

تا جائیکه میشه

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/08/07 و ساعت |

 

با خوشحالی میگه

دیگه همین روزا

میره سرخونه زندگیش

 

میگه کلی خرید کرده

توی این گرونی

 

واسه خونه کوچولوش

میز و صندلی هشت نفره خریده

 

میگه بهرحال قوم شوهرن دیگه

ممکنه حرف در بیارن

 

با اشتیاق

ظروف کریستال و چینی و

گلهای مصنوعی و

لوازم همه فن حریف برقی کوچیک و بزرگو

که گوشه اتاق دختریاش

ردیف کرده

نشونم میده

 

عروسکاشو با پا میزنه یه ور و

جا باز میکنه برای جلوتر رفتن تو بازار مکاره

 

دوست داره باور کنه

که ایندفعه دیگه

برد با اونه

 

یه عروسک کچلو برمیدارم و نازمیکنم

میگه این یکی رو حتمآ حتمآ با خودش میبره

 

هنوزم عروسکاشو دوست داره

بهش حسودیم میشه...

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/08/06 و ساعت |

 

 

بعدشم گیسهای دختر کولی رو بستن به دم یه اسب وحشی و ولش کردن تو بیابون...

با ترس خودمو به مامانم میچسبوندم و خوشحال بودم که جای اون دختر کولیه نیستم...فکر میکردم این دختره هر کاری هم که کرده باشه از قبیل جا زدن خودش به جای دختر خوبهء داستان و یه مدتی با شاهزاده توی قصر زندگی کردن و زیرآب کلفت خونه که همون دختر خوب نجیب بی زبون بی دست و پاهه بوده رو زدن وهمه این چیزا، بازم چنین عقوبتی براش زیاده، غیر عادلانه اس...

 

........................

 

عاشق داستانیم

زندگیمون با "یکی بود یکی نبود" عجین شده

توی قالب داستان

مفاهیم برامون قابل درک ترهستن

 

و خب، کسی که عاشق داستان باشه

بی گفتگو، خیالپردازهم هست

از جماعت خوش صحبت داستانسرا خوشش میاد

و میشه با داستان تحت تآثیر قرارش داد

داستانهائیکه الزامآ راست هم نیستن

 

.................

 

بالا رفتیم دوغ بود

پائین اومدیم ماست بود

قصه ما راست بود

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/08/02 و ساعت |