امروز در پمپ بنزین شاهد زد و خوردی بین یک پسر جوان پاترول سوار و یک نفر از کارکنان جایگاه بودم. در یک چشم به هم زدن، چماقی از زیر صندلی پاترول و زنجیری از زیر پایه یکی از پمپها بیرون کشیده شد و همه کارکنان پمپ به طرفداری از همکارشون جلو دویدن و...
سایر راننده های مرد از ماشینهاشون پیاده شده بودن و دست در جیب و با پوزخندی عاقل اندر سفیه ماجرا رو از نزدیک نگاه میکردن و هر از گاهی مزه ای به نزدیکترین کسی که اونجا بود میپروندن و سری تکون میدادن...
(این روزها سهمگینترین چیز برام بی تفاوتی همگانیست و عصبیتی که داره زیر پوست شهر رشد میکنه)
نتیجه این دعوا طولانیتر شدن زمان در صف ایستادن ما بود و یک شکستگی در سر و جراحتهای کوچک و بزرگ در نواحی مختلف سر و گردن طرفین دعوا
مردها کم کم به سر کارشون برگشتن
با نگاههائی عصبی و پیروزمآب...گوئی بالاخره حق خودشونو گرفته باشن...از زندگی...از دنیا...از اجتماع...
نهایتآ مرد اصلی ماجرا با پارگی کوچولوئی روی پیشونی اومد جلو و کارت سوختمو ازم گرفت تا برام بنزین بزنه و من با حیرت به خون تازه ارغوانی رنگی که از زخم جاری بود نگاه کردم...
میخواستم بهش بگم: خودتو بیخودی داغون کردی اول صبح...ولی یادم افتاد که توی دنیای مردونه، این رسمها بشدت رایجه برای ابراز وجود و احقاق غرور سرخورده ای که به هزار و یک دلیل مواقعی که باید اعتراض کنه، خاموش میشینه وتلنبار که شد، با کوچکترین بهانه ای تبدیل به خشونتی کور و گاهی جنایت میشه...اونوقت ازشون میپرسی چی شد که این بابا رو زدی کشتی؟ جوابی نداره بده...با گنگی نگاهت میکنه و میگه: نمیدونم...
..............................................
هیچوقت رنگ خون (انسان) برام عادی نمیشه
نه زمانیکه بچه بودم و زیاد خون دماغ میشدم
نه سالها پیش وقتیکه خواهرم غفلتآ دستشو موقع بازکردن یک آمپول خوراکی برید
نه موقعیکه قبل از یک عمل جراحی برای آزمایش خون ازم یکعالمه خون گرفتن
هیچوقت نتونستم بپذیرم که این مایع خوشرنگ شگفت انگیزچسبناک، درسرتاسرتن من جاریه
