تبليغاتX
سهم من اینست

گاهی وقتا آدم یه چیزی رو شروع میکنه

فقط برای تجربه کردن

گاهی وقتا هم آدم دوست داره این تجربه رو یه جائی رهاش کنه

تا بعدها...

 

خوبی وبلاگ نویسی برای من فقط این نبود که تونستم خودمو بهتر ببینم توی نوشته های بی حساب و کتابم

خوبیش پیدا کردن دوستهائی بود که اگرچه ممکنه هیچوقت نبینمشون

ولی باهاشون همیشه و همیشه یه جور قرابت غیر قابل نفی حس میکنم

و هر کدوم به دلیلی:

نقنقوی عزیزم بخاطر دل سبزش و دید درستش

بروس (ناظم) بخاطرشورت کاتهای تلخ و شیرینی که از زندگی میکشه بیرون

لانگ شات (پورج) بخاطر روایت زیبا و خاصی که از عشق داره

تمشک چون مزه تمشک میده کلآ

آرمان بخاطر جوانیش وپاکی بیحد و حصر نگاهش

خر خراط رو اول بخاطر خر بودنش و بعدشم بخاطر نوشته های تند و تیزش که معلومه با چه شوری نوشته

بعد کیهانی (آفای ا.ش.) بخاطر توجه خاصی که به نوشته های من حقیر نشون دادن

لولی بخاطر اطلاع رسانی صادقانه اش

رازیانه بخاطر اینکه خواندنش بهم حس مولانا خوانی رو میده

استامینوفن بخاطر نقطه نظرهای عجیب و در عین حال قابل فهمش و هوشش

نارنج بخاطر حس زیبای زنانه و نزدیکیش به حسهای خودم

آشپزباشی عزیز بخاطر مجموعه تفکراتش و زبان طناز و شیرینش و سادگی عمیقش

 

بقیه هم بخاطر اینکه دوستشون داشته ام و باهاشون حال کرده ام شاید خیلی بیشترازین حرفا

دیگه کسی جا نمونده؟ پس:

من قراء فاتحه مع الصلوات...

بازم میخونمتون...گیرم ممکنه خودم چیزی ننویسم چون بیشتر احتیاج به جمع کردن تجربه دارم تا بیانش...

دوستتون دارم

در امان الله

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/10/17 و ساعت |

 

 

گفتم غم تو دارم

گفتا غمت سر آید

 

همیشه و همیشه...از وقتی یادمه این چند سال هرشب چله میریم خونه دائی بزرگه ام که بزرگ خانواده اس و شب تولدش مقارن با شب یلداس. عروسهای خانواده ازین وضع خیلی راضی نیستن چون مجبورن بجای خانواده خودشون، بخاطر این تقارن به خونه دائیم اینا بیان و خانواده ما رو زیارت کنن!...بقیه هم انگار گرفتار یه سنت تکراری شده باشن، با انار دون کرده (که به شهادت زن دائیم، دائی جونم شخصا با دستهای مبارک و تپلش از صبح همون روز مشغول دون کردنشون بوده) و هندوانه و آجیلهای شیرین قیمت خون پدر شب یلدا، خودشونو مشغول میکنن...

***

میشینم کنار یه دوست خانوادگی...خانمی که چند سال پیش، شوهرشو که دوست صمیمی دائیم بود از دست داده و توی این چند دیداری که سالی یکبار در چنین شبی با هم داشتیم، مدام با لحنی عاشقانه جای اونو خالی میکنه ... کت و دامن قرمز خوشرنگ و موهای شرابی بلند و چشمهای درشت مخمورش ولی بهم میگه که شور زندگی در اون هنوزخیلی قویتر ازاونه که با ضربه مرگ، ناک اوت شده باشه! یه کم گپ میزنیم...درتمام طول شب تنها روی کاناپه نشسته...انگار جذامی باشه...زنهای فامیل سعی میکنن طرفش نرن...شاید اینجوری میخوان بگن بعنوان یه زن بیوه شوهر مرده حق نداره اینقدر جذاب باشه...چشمهاش خسته اس...

***

درطرف دیگه، جاری خاله وسطیم نشسته بود که شوهرش برادر زن دائیمم میشه! پسر یکی یه دونه شون بتازگی رفته آمریکا...برنده خوشبخت لاتاری...توی ایران در یه دانشگاه معتبر مهندسی  راه و ساختمان خونده بود...بعدش رفته بود سربازی و ازون به بعد سه چهار سالی میشد که توی پروژه های راهسازی اقصی نفاط کشور کار میکرد و هر وقت میدیدیش از گرمای عسلویه و سرمای نمیدونم کدوم شهر مرزی و زندگی توی کانتینر با بقیه مهندسها و شکار مارمولک واسمون میگفت...حالا هم که رفته بود به سرزمین رویاها، مادرش تا یه آهنگ نسبتآ ملایم با اشعار عاشقانه میشنید، سرشو مینداخت پائین و آهسته آهسته اشک میریخت...

***

در گوشه ای از مجلس، دختر خاله ام که از آلمان اومده نشسته بود و مدام با قهقهه هائی عصبی، به ترک دیوار و صحبتهای بقیه میخندید و بین صحبتهاش از بکار بردن کلمات آلمانی به صدای بلند و با خودنمائی، اصلآ دریغ نمیکرد... در عین حال در هر فرصتی برای شنونده های مختلف، از فعالیتهای بسیار مشکل و مهم و جدی ای که داره در اونجا دنبال میکنه صحبت میکرد واینکه حتی یه دقیقه هم وقت اضافی نداره و من بنظرم میرسید که چقدر خوشبختم که اینهمه کار برای انجام دادن و اینهمه درس برای خواندن و اینهمه مسئله برای حل کردن ندارم...

***

دیگه آخر آخر شب شده بود...شام را خورده بودن...کیک را بریده بودن...کادوها رو باز کرده بودن...(مادرم به دائیم در فوت کردن شمع کمک کرده بود) و همه با وجود خستگیشون، دلشون نمیومد پاشن و برن...

خواهرم یه گوشه کتاب حافظو باز کرد...

غزل حافظ تنها چیزی بود که همه ما رو به هم پیوند داد...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 86/10/01 و ساعت |