گاهی وقتا آدم یه چیزی رو شروع میکنه
فقط برای تجربه کردن
گاهی وقتا هم آدم دوست داره این تجربه رو یه جائی رهاش کنه
تا بعدها...
خوبی وبلاگ نویسی برای من فقط این نبود که تونستم خودمو بهتر ببینم توی نوشته های بی حساب و کتابم
خوبیش پیدا کردن دوستهائی بود که اگرچه ممکنه هیچوقت نبینمشون
ولی باهاشون همیشه و همیشه یه جور قرابت غیر قابل نفی حس میکنم
و هر کدوم به دلیلی:
نقنقوی عزیزم بخاطر دل سبزش و دید درستش
بروس (ناظم) بخاطرشورت کاتهای تلخ و شیرینی که از زندگی میکشه بیرون
لانگ شات (پورج) بخاطر روایت زیبا و خاصی که از عشق داره
تمشک چون مزه تمشک میده کلآ
آرمان بخاطر جوانیش وپاکی بیحد و حصر نگاهش
خر خراط رو اول بخاطر خر بودنش و بعدشم بخاطر نوشته های تند و تیزش که معلومه با چه شوری نوشته
بعد کیهانی (آفای ا.ش.) بخاطر توجه خاصی که به نوشته های من حقیر نشون دادن
لولی بخاطر اطلاع رسانی صادقانه اش
رازیانه بخاطر اینکه خواندنش بهم حس مولانا خوانی رو میده
استامینوفن بخاطر نقطه نظرهای عجیب و در عین حال قابل فهمش و هوشش
نارنج بخاطر حس زیبای زنانه و نزدیکیش به حسهای خودم
آشپزباشی عزیز بخاطر مجموعه تفکراتش و زبان طناز و شیرینش و سادگی عمیقش
بقیه هم بخاطر اینکه دوستشون داشته ام و باهاشون حال کرده ام شاید خیلی بیشترازین حرفا
دیگه کسی جا نمونده؟ پس:
من قراء فاتحه مع الصلوات...
بازم میخونمتون...گیرم ممکنه خودم چیزی ننویسم چون بیشتر احتیاج به جمع کردن تجربه دارم تا بیانش...
دوستتون دارم
در امان الله
