فکرشو بکن اگه شازده کوچولو توی همون اولین سیاره به وسوسه وزارت پاگیر میشد، هیچوقت فرصت دیدن دنیاهای دیگه رو پیدا نمیکرد
تدارک هفت سین
خیس کردن گندم
با دلسوزی به ماهی قرمز لاغر توی تنگ، خیره شدن
چیدن شیرینیهای کوچک شیکی که دیگه مثل اون شیرینیهای مربائی و بادومی گنده، مزه ندارن
وبوئیدن اسکناسهای شق و رق لای قرآن که بهیچ عنوان بوی اون دو تومنی های نارنجی رنگ آقاجون رو نمیدن
و قرآن...
..........................
مادرامسال سفره هفت سین اش را مفصلتر از همیشه تدارک دیده است
گوئی دهن کجی ای
به تمام بیهود گیها
آئینی جهت حفظ ما
از بی ریشه گی
امسال
با مهر و پی گیری خاصی
برای تک تک افراد فامیل
که هر سال سبزه های آماده میخرند،
گندم در آب ریخته
به نظرش خریدن سبزه های آماده، از نفرین هم بدتر است
با لحن سرزنش باری به آنها میگوید: " آدم اگه خودش گندم خیس نکنه، زندگیش هیچوقت ریشه نمیگیره"
و من با لبخندی به این باور خرافی، دلیل بی ریشگیم را در میابم...
......................
این روزها
بیش از همیشه
به باورهائی نیاز دارم
تا کمکم کنند
در رفتارها
در زندگی ها
در اتفاقات
مفاهیمی والاتربیابم
میدانستم دوباره بر من خواهی تابید
خورشید زیبا
در حد توانم
سیما جون ازون کاراکترهای مورد علاقه ام بود.
من و مهناز عاشقانه دوستش داشتیم.
فکر کنم الآن دیگه پسر و دختر کوچولوش برای خودشون آقا و خانومی شده باشن و آقای "ف"، همسرش، مرد خوش تیپ و خوش مشربی که به چشم ما قهرمانی جلوه میکرد که با معلولیت سیماجون کنار اومده بود و یه خانواده خوشبختو تشکیل داده بودن، حسابی پیر شده باشه...
همینطور که در اون اتاق پذیرائی زیبای پرنور مشرف به حیاطی با درختهای خرمالو و به مینشستیم تا سیما جون بهمون قهوه بده، پسرش یا دخترش میومدن و با حرکت لبها و گاهی هم دستهاشون، از مامانشون اجازه میخواستن که مثلآ برن توی حیاط بازی کنن و من میدیدم که موقع صحبت با او، کلمات رو با صدای بلند بیان میکنند در حالیکه احتیاجی نبود و میدونستن که او بهرحال نمیشنوه و لبخوانی میکنه. ولی گوئی بر اساس توافقی پنهانی، از انجام هر حرکتی که در حضور دیگران به معلولیت مادرشون اشاره ای کنه، خودداری میکردن.
بعدش سیما جون همونطور که فنجانهای قهوه رو جلوی ما میگذاشت، مینشست و با صداهای محدودی که از دهانش خارج میشد، با ما گپ میزد و هر کلمه ای را که نمیفهمیدیم ، باحوصله برامون تکرار میکرد.
چشمهای سیاه درشت و موهای سیاهی که روی شانه هاش رها میکرد و حلقه های سیاهی که دور چشمهاش بود، همگی به اوحالت مهربانی و وقار خاصی میدادن که براحتی ما دو دختر هفده-هجده ساله را تحت تآثیر قرار میداد و ما به نیروی او در غلبه به مشکلی چنان عظیم، با حیرت و تحسین نگاه میکردیم.
با او مشورت میکردیم: سیما جون، به نظرت چیکار کنیم؟ و سیلی از مسائل مختلف خاص سن و سالمون سرازیر میشد. سیما جون با ناله های کوچکی که به زحمت و بدون اینکه خودش بشنوه از حلقومش خارج میشد، درحالیکه با اون چشمهای مهربان و عمیقش نگاهمون میکرد و گوئی تا ته وجودمونو میخوند، کلماتی آروم کننده و نشاط آور به ما میگفت و ما با اشتیاق به این جادوی کلمات دل میدادیم. حرفهایش را دربست، شاید کمی هم بخاطر ساده دلی خاص آن سنین، میپذیرفتیم.
حالا که حدود بیست سال ازینها گذشته ومدتهاست که سیما جون مثل خیلی های دیگه به دلایلی ناشناخته از چرخه زندگی من خارج شده، در ذهن من دیگر قهرمانی مرموز نیست. الآن با خودم فکر میکنم هنرخاص او که اینطور ما را مجذوب میکرد، چیزی نبود جز"طبیعی جلوه کردن و عادی بودن". یعنی بر خلاف توقع دیگران که او را ضعیف و معلول میپنداشتند، او به قدری عادی برخورد میکرد که بعد از چند ساعت آشنائی، ازینکه حتی به معلولیتش فکر هم بکنی، احساس شرمندگی میکردی...
یا حداقل برای ما به اینگونه بود...
