تبليغاتX
سهم من اینست

 

 

امروز برای من یک روز چهل و سه غروبه بود

دلم میخواد برگردم به سیارک خودم
+ نوشته شده توسط M.A. در 87/04/30 و ساعت |

 

خبر از طریق  تلفن رسید

تند و قاطع

رفتم جلوی آینه

با چشمهای قرمز تکرار کردم: خسرو شکیبایی هم...

خودمو دیدم

که دارم صداشو

فراخوانی میکنم

 

شنیدم که داره با همون صدای جاودانی تکلمه میکنه:

 

"من که باشم که از آن خاطر عاطر گذرم

لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم"

 

یادم افتاد نباید خیلی غمگین شد

وقتی یک روح

وارد بعد جدیدی از هستی کهن اش میشه

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/04/28 و ساعت |

 

 

 

من خیلی میگساربدی هستم

نه طاقت خماری رو دارم

نه ظرفیت همون یه دونه جامی رو

که گهگاه میریزی توی وجودم

 

نه، عربده نمیکشم

ولی میزنم زیر آواز

شبها

توی کوچه ها

با سوز و گداز

صدات میکنم

 

میخوامت چیکار؟ نمیدونم

اصلآ نمیدونم اگه خودتو نشونم بدی

بهت چی باید بگم

 

لابد مبهوت

می ایستم و نگاهت میکنم

و تو هم لابد

شونه بالا میندازی و میگی: دیگه خود دانی...

 

دارم دوباره نفست میکشم اینروزها

چرا با من اینجوری میکنی؟

درسته که میگن وصل دائم ممکن  نیست

ولی اینجوری هم که تو شراب میدی

رسم هیچ میخونه ای نیست

 

میخوام همیشه اون بالاها باشم

اینو ازین پائین

از زیر پهنه آسمونت میخوام

 

اشکالی نداره

بخند

امشب مستم

ازت نمیرنجم

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/04/25 و ساعت |

 

سکوت میکنم

نگاهم سرشاره

چشمام صافن

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/04/21 و ساعت |

 

 

اشکامون که جاری شد

فهمیدم

از مرز همیشگی رابطه

یه کم جلوتر رفتیم

 

از پدرش

از بوسه آخری که هشت سال پیش به پدرش داده بود

برام گفت

و من با احساسی از حماقت

گریه کردم

 

حالا این آهنگ هم

هیچ کمکی نمیکنه

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/04/18 و ساعت |

 

 

ظهر تابستونه

خیس عرقم

 

با یه پسربچه

بدمینتون بازی کردم

زیر آفتاب

عین دیوونه ها

 

عین بچه ها

میپریدم بالا و پائین

 

خنده ام میگرفت

از حرکات خودم

 

از توپ

 که لای شاخه ها و بوته ها

خودشو از دست ماها برای لحظه ای میدزدید

 

از درختا

که بیحوصله و گرمازده

نگاهمون میکردن

 

خنده ام مث اناری

میترکید و میخورد به درختا و کمونه میکرد

 

همبازیم با متانت نگاهم میکرد

 

وسط بازی یهو بزرگ شدم

با پوزشی پنهان

راکتو دادم بهش

گفتم دیگه نمیتونم

گفتم گرما دارم میمیرم

 

اومدم توی خونه

دیدم مث فیلمهای مکزیکی، هر گوشه یه نفر ولو شده و

در حالت خواب و بیدار

داره با گرما دست و پنجه نرم میکنه

 

وارد رویاهاشون نشدم

از کنارشون رد شدم

 

زیر آب سرد دوش

زندگیمو مرور کردم

 

از خودم عبور کرده بودم

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/04/17 و ساعت |

 

 

دارم میرم تجریش

از دفترچه یادداشتم یه تکه کاغذ جدا میکنم

روش با ماژیک سی دی مینویسم:

 

* روان نویس       یک عدد

* تابوله¹             یک بسته

* روسری بنفش (همرنگ اون گل جنگلی کوچولوها) 

* تعمیر تسبیح

* عوض کردن پوست تار

* دو تا کتاب قدیمی هم هست که باید دوباره بخرمشون

اسم اونارم اضافه میکنم

 

نمیخوام لیستم زود تموم بشه

بنابرین با وسواس و با خط شکسته ظریفی

انگار دارم نامه عاشقانه مینویسم

اضافه میکنم:

 

* دونات شکلاتی از کاسکو        یک عدد

 

دیگه واقعآ کم میارم

نه...باتری ساعتم که هنوز تموم نشده

پاکت نامه هم که لازم ندارم...همه نامه ها دیجیتالی شدن

(یادش بخیر وقتی مامانم با ولع پاکتهای نامه ارسالی از طرف داداشامو باز میکرد، اول بوشون میکرد...)

 

توی خیالم هی بازار تجریشو بالا و پائین میکنم

اما عجیبه

خیلی چیزاش یادم نمیاد

انگار توی این هزاران باری که این چندین ساله رفتم و اومدم

خوب نگاهش نکردم

انگار همیشه فقط سرمو انداختم پائین و

هول هولکی از لای جمعیت رد شدم و

خریدای الکی کردم و

گذشتم

 

..................

 

اینبارفقط میرم تماشا

 

 

 

 1 دانه های گندم خورد شده که وقتی میریزی توی آب جوش باد میکنه و با سالاد شیرازی خوشمزه میشه!              

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/04/10 و ساعت |

 

 

کوچولوئک توی پارک با دیدن بچه گربه خوشگل فسقلی گل باقالی یهو با لحن کشدار و بامزه ای در اومد که: عزیییییییزم...اوخی ی ی ی .. ببریمش خونه؟

چشم آبی بعنوان مرد ماجرا وارد عمل شد و بعد از دست و پنجه نرم کردن با چند فقره خطر! از لای بوته ها کشیدش بیرون و از گردن نگهش داشت

گربه هه هیچی نمیگفت. فقط دست وپاهاشو تا جائی که میشد کشیده بود بالا و یواشکی سعی میکرد به مچ دست چشم آبی چنگول بکشه

با چشمای غریبش که تموم صورتشو پر کرده بود ماها رو نگاه میکرد

کوچولوئک یه ریز هرچی قربون صدقه بلد بود نثارش میکرد و چشم آبی، مواظب که دستاشو چنگ نزنه

برای یه لحظه از توی قالبهای بیست و دو ساله و هفده ساله خودشون پریده بودن توی قالبهای شش هفت سالگی

 

یاد شعر فروغ افتادم:

ای هفت سالگی، ای لحظه ی شگفت عزیمت

بعد از تو هرچه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت

بعد از تو پنجره

که رابطه ای بود سخت زنده و روشن

میان ما و پرنده

میان ما و نسیم

شکست

شکست

شکست...

........

بعد از تو که جای بازیمان زیر میزبود

از زیر میزها به پشت میزها

و از پشت میزها به روی میزها رسیدیم

و روی میزها بازی کردیم

و باختیم، رنگ تو را باختیم

ای هفت سالگی...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/04/08 و ساعت |