این نوشته برای گرامیداشت وجودیست
که جریان عشق را
در روحهای گره خورده و خسته بسیاری از شاگردانش
جاری کرد
از طریق یه دوست خبردار شدیم:
"استاد نقاشی به دیار نقشها شتافت"
بعد از گذراندن بهت و اندوه اولیه
مسئله اصلی این بود
که چطوری به خواهرم خبر بدیم
مسافرت بود
نمیخواستیم حالش گرفته بشه
میدونستیم خبردار شدن ازمرگ استاد عزیزش
سفرشو زهر مارمیکنه
واسه همین صبر کردیم تا برگرده
اما یه شیرپاک خورده
توی راه فرودگاه بی معطلی
خبرو داغ داغ گذاشت کف دستش
و او بدجوری سوخت
همون وسط پله ها کوله شو انداخت زمین و
با حالت برون ریزی شدید همیشگیش
(که من در مقابلش احساس سردرگمی و خشم میکنم
خشم ازینکه چرا اینقدر به احساساتش مجال بروز میده
و سردرگمی از جسارتش و "خود" بودنش)
های های گریه رو سر داد
با پنجه های ظریفش محکم نگهم داشت
چه زوری پیدا کرده بود!
به چشمام نگاه کرد: حقیقت داره؟
گفتم: آره...
و طوفان شدت گرفت
هیچکس در امان نبود
با گریه داد میزد پس چرا خدا به آدمای معمولی اینقدر عمر میده؟ چرا فلانی که تو عمرش اینقدر بقیه رو آزار داده داره راست راست راه میره هنوز؟ ولی یه هنرمند با ارزش رو اینقدر زود میبره؟ توی فریادها و گریه هاش میگفت حتمآ دق کرده بخاطر شرایط .
میگفت مث پدربود واسم
از بابام هم عزیزتر ...
(و بابا دلخورنگاهش کرد)
همه سرمونو انداخته بودیم پائین و منتظر گذراین شوک بودیم
مثل هر طوفانی که فرو میشینه
کم کم انرژیش تموم شد
چشمه اشکش خشکید
ول شد روی مبل
و به هق هق های کوچک اکتفا کرد
یاد جلسات نقاشیش افتاد
که در آتلیه استاد بصورت گروهی برگزار میشد
و توجه و مهری که استاد به تک تک شاگردها میتاباند
یاد تی تایم های وسط کلاس افتاد
که بخاطرتوجه، درک بالا و راهنمائیهای ارزشمند استاد
کم کم به جلسات مشاوره و خودشناسی تبدیل شده بود
یاد شوخ طبعیهای استاد افتاد
که از هر چیز ظریف
موضوعی جالب برای بهتر کردن فضای کلاس میافرید
یکبار تو خونه خواهرم اینا
جشنی به پا بود
و استاد همراه با خانواده اش به این جشن آمده بودن
یادمه به کوچولوئک که آن موقع پنج سال بیشتر نداشت نگاه کرد
و با بهت و احترام به او گفت: چه شکننده ای تو...
درست مثل کسی که از بنفشه ای نورس حرف بزنه
و کوچولوئک که درین کلمات توجه و مهر عمیقی حس کرده بود
خندید و دندون موشیهاشو نشون داد
آدم خاصی بود
در لحظه به تک تک اجزای اطرافش
دقت میکرد
و مهر میداد
و حضورش همه چیز را به مفهوم بالاتری سوق میداد
گوئی فقط بودن در کنارش
میتونست حال آدمو بهتر کنه
حیف شد
حیف از ما
که این چنین نیستیم
.................................
یکی رفت و یکی موند
یکی به حسرت سری جنبوند