تبليغاتX
سهم من اینست - زیارت

 

 

امامزاده قشنگی بود

اهل محل، خوب بهش رسیده بودن

 

گیج و مبهوت

ازینکه منو اینطور ناغافلی طلبیده

ضریحشو لمس کردم

 

یکی توی صحن، سفره انداخته بود

صدای دعا بلند بود:

...یا وجیه عندا...اشفع لنا عندا...

 

نشستم یه گوشه رو سنگای سرد

تا دوستم نمازشو بخونه

 

توی اون چادر عاریه ای سفید

احساس میکردم در آغوش مهربونترین وجود عالم هستم

 

دوستم پرسید: اولین بارته؟ و بعد با لحن اسرار آمیز و هشدار دهنده ای دراومد که: بار اول، "هرچی بخوای" بهت میده...

 

منگ نگاهش کردم

میخواستم بهش بگم همیشه سر آرزو کردن مشکل دارم

که دیدم نمازشو شروع کرده

 

بهرحال بار اولم بود

ونباید این فرصتو هدر میدادم

همه ایمانم رو جمع کردم تو دلم

کلماتمو بدقت انتخاب کردم

مبادا سو تفاهمی پیش بیاد

 

میدونستم این منطقی که داره بهم میگه یه احمق خرافاتی بیشتر نیستم

هیچ ربطی به این اتفاق باشکوه و این انرژی زیبا نداره

 

زنهای محلی با کنجکاوی نگاهم میکردن

انگار شاهد این جدال خاموش بودن

 

لاکهای صورتی که همون روز صبح از سر دلتنگی زده بودم

در حالیکه نمیدونستم قراره برم زیارت

بدجوری معذبم کرده بود

 

خواسته های منم مث اونا بود

ساده و سرراست و...

زمینی

 

پرسیدم اسم این امامزاده چیه؟

دوستم با تمسخرگفت: میتونی بری روی سنگ قبرشو بخونی

مث بچه های حرف گوش کن، درحالیکه چادرم هی از سرم لیز میخورد رفتم جلو

روی سنگ وسط ضریح چند ردیف طولانی اسم نوشته شده بود که با کلمه "ابن" به هم وصل شده بودن

در حال خوندن اونها بودم که دوستم دم گوشم زمزمه کرد: "عبدالوافی"

 

اومدیم بیرون

گفت میخواد بره سر مزار پدر و مادرش

رفتیم

شمع روشن کردیم

گلاب پاشیدیم

 

دو تا قبر قدیمی هم اونجا بود که نه سنگ داشتن و نه نوشته ای

یک تل خاک فقط

با کمی سیمان

 

گفت هروقت میاد اینجا از متولی امامزاده یه فرقون میگیره و آشغالایی رو که مردم یا باد بین قبرها پخش کردن میریزه توش و تحویل متولی میده تا بسوزونه

 

بین قبرها چرخیدیم و هی دایره رو تنگتر کردیم

ازون دور با هم بلند بلند گپ میزدیم

فرقونمون زود پر شد از جعبه شمع و شیشه گلاب و دبه خالی وکاغذ شکلات و....

متولی با دیدن فرقون پر، رو کرد به دوستم و با خنده گفت: خانوم سادات، فقط همین؟ امروز تنبل شدیا...

دوستم به من اشاره کرد یعنی بخاطر اینه که باید زودتر برم و به فرقون دوم نمیرسم...

 

توی راه برگشت، بهش گفتم نه

تجربه بهم ثابت کرده که اینجور وقتا رودرواسی نتیجه ای نمیده

گفت که نباید اینقدر زود تصمیم بگیرم

اما

شاید رفتن پیش امامزاده بهم این نیرو رو داد

کسی چه میدونه؟

بهش گفتم دلم قرصه...

 

.................................

 

شمعها رو همون اول، باد خاموش کرد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/03/03 و ساعت |