تبليغاتX
سهم من اینست - کرم و شمعدانی

 

 

بابا دور درختها میچرخه

از زمستان سختی میگه که تمام درختها رو خشکونده بوده

دونه دونه بازرسیشون میکنه

مث دوره نظامیگریش که از سربازا سان میدید

وقتی میبینه یه شاخه کوچولو، برگ سبز داده

با خوشحالی میاد تو و به همه اعلام میکنه

درختچه کوچولوی گل مرواریدو نشونم میده و با غرور میگه: ببین چیکار کرده امسال!

میرم جلو و به گلهای سفید خوشه ایش نگاه میکنم

بو میکنمشون

بابا که تو بالکن نشسته و داره سیگار میکشه، میگه بو نداره مروارید که...

هوا ابریه و صدای غرش میاد

منتظر بارونیم

به وجد گیاهان نگاه میکنم

به تازگی و معصومیت شمعدانیها

یه کرم سیاه کوچولو روی برگ شمعدونی نشسته

بهش میگم تو اینجا چیکار میکنی؟

چپ چپ نگاهم میکنه و با دهن کجی میگه: به تو چه؟ من و این شمعدونی سرخابی با هم ماجراهای عاشقانه زیادی داشتیم. تو از چی خبر داری پس؟

میشینم لب پله های گرد شکسته

و باد میوزه

بوی بارون میاد

ولی از خودش خبری نیست

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/03/04 و ساعت |