توی جمعه بازار
اشیا نو نبودن
نه اینکه نو یا کهنه بودنشون مهم باشه
یه جوری بودن
نگاههای زیادی روشون چرخیده بود
دیگه انرژی چندانی نداشتن
البته بودن توشون چندتائی
که چشمو خیره میکردن
مث اون کهربای شگفت انگیز اکتشافی خواهرم
یا اون پارچه سوزن دوزی قرمز رنگ با بته جقه های ارغوانی
ولی بقیه...
چرا، یه نوای تنبورم بود
که یکی از دستفروشها بطور زنده
ساز کرده بود
و چه گوشنواز بود
+ نوشته شده توسط M.A. در 87/03/10 و ساعت
|

