چندتائی تسبیح دارم، سوقاتین: یه دونه چوبی از تخت سلیمان، یه عقیق از مکه، یه سفید ازکربلا، یه زرد از مشهد، یه دونه قرمز ازمقبره شیخ خرقانی که داستانشو خواهرم با آب و تاب وقتی از سفر دو روزه اش به شاهرود برگشت، واسم تعریف کرد.*
ولی اون تسبیح سبزه که دو سال پیش از قونیه رسید، یه چیز دیگه اس. عادت کرده ام گاهی میندازمش گردنم. سرمو که از توش رد میکنم انگار از یه دنیای جدید سر بیرون میارم. مث یه وزغ که کله شو یه لحظه از زیر آب میاره بیرون و غریبانه و مشکوک به اطراف خیره میشه...
* مریدای شیخ خرقانی، از شهر دیگه ای راه میفتن و پرسون پرسون بعد از چند روز میرسن دم خونه شیخ. زن شیخ درو براشون باز که نمیکنه هیچی، از همون پشت در شروع میکنه به داد و بیداد و میگه شیخ کدومه و شماها به چه حقی پاشدین اومدین اینجا و خلاصه حسابی مریدا رو مورد عنایت قرار میده! مریدای شیخ میگن خب حالا اصلآ شیخ کجاس؟ میگه رفته بیابون خار بکنه. مریدا راه میفتن میرن شیخو تو بیابون پیدا میکنن. میبینن یه دونه مار زنگی رو انداخته دور گردنش و یه شیر وحشی هم داره آروم کنارش راه میره. میگن یا شیخ، تو که از پس این وحوش بر اومدی و رامشون کردی، چطور نتونستی زنتو درست کنی؟ چجوری با همچین زنی زندگی میکنی؟ اصلآ شایسته شما نیست و....شیخ خرقانی هم جواب میده که من هر چی دارم و به هر مدارجی که دست پیدا کرده ام بخاطر همین زنه و...

