تبليغاتX
سهم من اینست - شرلی مکلین

 

چشمهای سبز جذابی داره

معلومه جوونیاش خیلی تو دل برو بوده

مامانم میگه شبیه شرلی مکلین بوده اونوقتا

 

توی شبای سرد زمستونی این ییلاق سبز

خودش و شوهرش

گاهی مونس تنهائی مامان و بابام میشن

به همدیگه زنگ میزنن و میرن پیش هم

زنها گپ میزنن و مردها اخبار میبینن

 

حدودای هشتاد سن داره

ولی با تصورات آدم از یه زن هشتاد ساله مطابقت نمیکنه

یه جورائی در میره

آهنگ نازک صداش مخصوصآ به این فرار کمک میکنه

همینطور پوزخندهای شیطنت آمیزش

و خنده های دخترونه ای که موقع تعریف کردن یه خاطره ولش نمیکنه

واز شوهرش که دو بار سکته مغزی کرده و یکبار عمل جراحی قلب باز، طوری حرف میزنه که انگار پسربچه شروریه که عاصیش کرده

چشماشو تنگ میکنه و با لحن اسرار آمیزی میگه: "آخه نمیدونی چقد فضوله"!

عاشق رنگ قرمزه

.....................................

هیچکس رو نداره

جز چند فرزند ناتنی از زن اول شوهرش

و خواهرزاده ای که توی دیداریکساعته مون ، سه بار ازش اسم برد

......................................

در اوج تنهائی، پیری و مریضی، در لحظاتیکه نومیدی باید خیلی پررنگ باشه

چه جوری خودشو اینقدر سریع بالا میکشه؟

.....................................

چطوری تونست اونقدر با متانت، بدون ریختن یه قطره اشک، تعریف کنه اون نصفه شبی رو که شوهرش سکته کرده و تلفن خونه دورافتاده شون قطع بوده وهمسایه هاشونم نبودن و او با یک تا پیرهن، دیگه میخواسته بیاد تو خیابون و دست به دامن غریبه ها بشه، ولی بعدش پامیشه میاد تو خونه و زار میزنه و میگه خدایا، من هیچکسو ندارم، خودت باید به دادم برسی؟

.........................................

میدیدم مامانم و خاله ام و زن دائیم که پا به سن گذاشته ان و حتمآ ته دلشون دلشوره چنین تجربه هائی رو دارن، چطوری با دلهره به حرفها و عکس العملهاش توجه میکردن

.......................................

ادامه دادن

با وجود همه ترسها و دردهای جسمانی و کمبودها

و مثل کودکی خوش اخلاق و سرزنده بودن

و به آخرین ذره های سلامتی چسبیدن

گوهری گرانقدر

که روزگاری حتی بهش فکرهم نمیکردی

 
+ نوشته شده توسط M.A. در 87/03/20 و ساعت |