اینروزها
چشم اندازی ازآدمهای دور و برم
با محتوای دلهاشون رومیبینم
همه جا پر از آرزوئه
مث یه دشت پر از شقایق
ولی کاش فقط آرزو رو میشد دید
غصه ام میشه وقتی توی دلهاشون
بغض فروخورده سالیان
یا ترسهاشونو میبینم
کم شدن از حجم قدرت و سلامت و جوانیشونو میبینم
رجعت به کودکیشونو میبینم
غرور زخم خورده شونو میبینم
نرسیدنهاشونو
ناکامیهاشونو
فرصت نداشتنهاشونو
و همه اینا انگار یه رودخونه اس که
داره از پیش چشمم
تند و کف آلود
رد میشه
اینروزها
زمان من
آینده در گذشته اس
با مصدر "وزیدن"
درست مثل اون باد بی سامانی
که درتمام شعرهای جهان
میوزد
اینروزها
تکرار لحظات و روزمرگی
برام وزن خودشونو از دست دادن
"خواستن" را متوقف کرده ام
+ نوشته شده توسط M.A. در 87/03/21 و ساعت
|
