بابا روزنامه رو با قلم میذاره جلوم
به دو سه تا خونه خالی مونده جدول هرروزه اش خیره میشم
بهش میگم: بابا ما رو سر کار گذاشتی؟ خودت که همه شو مث فرفره حل کرده ای!
لبخندی میزنه
معلومه ازین تعریف خوشش اومده
ولی با بزرگواری میگه: حالا تو هم یه نگاه بنداز...فقط یکی دو تاش مونده.
نگاه میکنم...
به خط زیباش....
به حروفی که جدا جدا با خودنویس آبی
بطرز قشنگ و منظمی توی خونه ها جا داده
معمولآ شانس میارم و میتونم کلمات باقیمونده رو حدس بزنم
یا با یکی دو تغییرتوی جوابهای قبلی، کلمات درست رو در بیارم
و بذارم جلوش
تا شادی کودکانه اش
بره یه جائی اون ته ته های دلم
و جا خوش کنه
واسه روزمبادا
+ نوشته شده توسط M.A. در 87/03/24 و ساعت
|
