تبليغاتX
سهم من اینست - بره

 

 

امشب توی کوچه مون ناغافلی عروس آوردن  

یهو کوچه پر شد از یه عالمه ماشین و آقا و خانمهای خوشحال که حسابی سر و صدا راه انداخته بودن و دست میزدن

همه همسایه ها اومده بودن پشت پنجره هاشون به تماشا

بوی اسفند کوچه رو پر کرده بود

 

جلوی پای عروس، یه گوسفند زمین زدن

سعی کردیم نگاه نکنیم

خواهرم با دلخوری گفت: رسمه دیگه...

 

محو تماشای عروس و نظر دادن در مورد لباس و ایناش و اینکه اصولآ داماد سرتره یا عروس و ازین اراجیف بودیم که چشم آبی گفت: پاهای گوسفنده رو...داره جون میکنه ها...ببین چه جوری جون میده...

نگاهم افتاد به پاهای گوسفنده که میپرید و لگدهای بی اختیار مینداخت وتو گوئی خروج هر واحد "جان" رو از بدنش به چشم میدیدی...

گفتم: ولمون کن بابا...داریم عروس دوماد تماشا میکنیم...تو هم نگا نکن...

خواهرم با طعنه مادرانه اش در اومد که: ایشون اونقدر فیلمای تارانتینو دیده که دیگه این چیزا واسش عادیه!

 

یاد بچگیاش افتادم

خیلی کوچولو بود

دو- سه ساله

یه بار بابام یه دونه بره براش خرید و بستیم تو حیاط

اون هم مدام با بره هه بازی میکرد و بهش کاهو میداد و سرش داد میکشید و نازش میکرد و...

ولی بره هه ظرف چند روز اونقدر اینور و اونور پشکل انداخت که یه صبح زود قبل از بیدار شدن مالک اصلیش، توسط یه قصاب محلی مورد سوء قصد واقع شد...

تا چند وقت چشم آبی دنبالش میگشت

چه دروغائی که واسش سرهم نکردیم: فرار کرده...رفته پیش مامانش...رفته خارج درس بخونه!!!

 

...............................

 

حالا؟

چه جوری باید راستشو بهش بگیم؟

با چه زبونی بگیم که خشونت اون چیزی نیست که تو فیلمها میبینی...

خشونت درد داره...

پیامد داره...

قربانی میده هر لحظه تو دنیا...

دیدنش ذهنو مسموم میکنه...

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/03/25 و ساعت |