تبليغاتX
سهم من اینست - هنرپیشه

 

دم ورودی پارک جمشیدیه

روی یه تخته سنگ نشسته بودن و

داشتن یه دونه بلال ذغالی رو

نصف به نصف میخوردن

دختره چشمای سبز بیروحی داشت

قیافه بینمک

و خیلی معصوم

پسر، تیپیکال با مرامها

بلالشون که تموم شد،

اومد جلو و به بلال فروش که بساط چای هم داشت گفت: دست درد نکنه...چقد شد؟

بعد با ذغالای منقل بلال فروش سیگارشو گیروند

دخترو بلال فروش تقریبآ با هم و با تعجب گفتن: بازم؟ همین الان اون یکی روخاموش کردی که...

سرشو انداخت پائین و رو به بلال فروش گفت: این یکی آخه ماجرا داره...دارم واسه خودش روشن میکنم...

برگشتم دیدم دختره، هم خیلی خوشگل جا خورد و هم خنده صورتشو روشن کرد...

بعد به دختر نگاهی عاشق کش کرد و گفت: چائی بگیرم؟ نری بگی بهم چائی نداد!؟

و غش غش خندید...

کیفش کوک بود...

از جیب شلوار پر زیپش یه هزاری کشید بیرون و پول بلال فروشو داد...

و سر پائینی که را ه افتادن با حالت نوازش وتنبیه، پشت گردن دخترو به نرمی نواخت

دختر، ذوق زده خندید

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/03/30 و ساعت |