دم ورودی پارک جمشیدیه
روی یه تخته سنگ نشسته بودن و
داشتن یه دونه بلال ذغالی رو
نصف به نصف میخوردن
دختره چشمای سبز بیروحی داشت
قیافه بینمک
و خیلی معصوم
پسر، تیپیکال با مرامها
بلالشون که تموم شد،
اومد جلو و به بلال فروش که بساط چای هم داشت گفت: دست درد نکنه...چقد شد؟
بعد با ذغالای منقل بلال فروش سیگارشو گیروند
دخترو بلال فروش تقریبآ با هم و با تعجب گفتن: بازم؟ همین الان اون یکی روخاموش کردی که...
سرشو انداخت پائین و رو به بلال فروش گفت: این یکی آخه ماجرا داره...دارم واسه خودش روشن میکنم...
برگشتم دیدم دختره، هم خیلی خوشگل جا خورد و هم خنده صورتشو روشن کرد...
بعد به دختر نگاهی عاشق کش کرد و گفت: چائی بگیرم؟ نری بگی بهم چائی نداد!؟
و غش غش خندید...
کیفش کوک بود...
از جیب شلوار پر زیپش یه هزاری کشید بیرون و پول بلال فروشو داد...
و سر پائینی که را ه افتادن با حالت نوازش وتنبیه، پشت گردن دخترو به نرمی نواخت
دختر، ذوق زده خندید
