تبليغاتX
سهم من اینست - چگونه کودک بمانم؟

 

 

کوچولوئک توی پارک با دیدن بچه گربه خوشگل فسقلی گل باقالی یهو با لحن کشدار و بامزه ای در اومد که: عزیییییییزم...اوخی ی ی ی .. ببریمش خونه؟

چشم آبی بعنوان مرد ماجرا وارد عمل شد و بعد از دست و پنجه نرم کردن با چند فقره خطر! از لای بوته ها کشیدش بیرون و از گردن نگهش داشت

گربه هه هیچی نمیگفت. فقط دست وپاهاشو تا جائی که میشد کشیده بود بالا و یواشکی سعی میکرد به مچ دست چشم آبی چنگول بکشه

با چشمای غریبش که تموم صورتشو پر کرده بود ماها رو نگاه میکرد

کوچولوئک یه ریز هرچی قربون صدقه بلد بود نثارش میکرد و چشم آبی، مواظب که دستاشو چنگ نزنه

برای یه لحظه از توی قالبهای بیست و دو ساله و هفده ساله خودشون پریده بودن توی قالبهای شش هفت سالگی

 

یاد شعر فروغ افتادم:

ای هفت سالگی، ای لحظه ی شگفت عزیمت

بعد از تو هرچه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت

بعد از تو پنجره

که رابطه ای بود سخت زنده و روشن

میان ما و پرنده

میان ما و نسیم

شکست

شکست

شکست...

........

بعد از تو که جای بازیمان زیر میزبود

از زیر میزها به پشت میزها

و از پشت میزها به روی میزها رسیدیم

و روی میزها بازی کردیم

و باختیم، رنگ تو را باختیم

ای هفت سالگی...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/04/08 و ساعت |