تبليغاتX
سهم من اینست - نابینا

 

 

دارم میرم تجریش

از دفترچه یادداشتم یه تکه کاغذ جدا میکنم

روش با ماژیک سی دی مینویسم:

 

* روان نویس       یک عدد

* تابوله¹             یک بسته

* روسری بنفش (همرنگ اون گل جنگلی کوچولوها) 

* تعمیر تسبیح

* عوض کردن پوست تار

* دو تا کتاب قدیمی هم هست که باید دوباره بخرمشون

اسم اونارم اضافه میکنم

 

نمیخوام لیستم زود تموم بشه

بنابرین با وسواس و با خط شکسته ظریفی

انگار دارم نامه عاشقانه مینویسم

اضافه میکنم:

 

* دونات شکلاتی از کاسکو        یک عدد

 

دیگه واقعآ کم میارم

نه...باتری ساعتم که هنوز تموم نشده

پاکت نامه هم که لازم ندارم...همه نامه ها دیجیتالی شدن

(یادش بخیر وقتی مامانم با ولع پاکتهای نامه ارسالی از طرف داداشامو باز میکرد، اول بوشون میکرد...)

 

توی خیالم هی بازار تجریشو بالا و پائین میکنم

اما عجیبه

خیلی چیزاش یادم نمیاد

انگار توی این هزاران باری که این چندین ساله رفتم و اومدم

خوب نگاهش نکردم

انگار همیشه فقط سرمو انداختم پائین و

هول هولکی از لای جمعیت رد شدم و

خریدای الکی کردم و

گذشتم

 

..................

 

اینبارفقط میرم تماشا

 

 

 

 1 دانه های گندم خورد شده که وقتی میریزی توی آب جوش باد میکنه و با سالاد شیرازی خوشمزه میشه!              

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/04/10 و ساعت |