تبليغاتX
سهم من اینست - سایه ها میدانند که چه تابستانیست

 

 

ظهر تابستونه

خیس عرقم

 

با یه پسربچه

بدمینتون بازی کردم

زیر آفتاب

عین دیوونه ها

 

عین بچه ها

میپریدم بالا و پائین

 

خنده ام میگرفت

از حرکات خودم

 

از توپ

 که لای شاخه ها و بوته ها

خودشو از دست ماها برای لحظه ای میدزدید

 

از درختا

که بیحوصله و گرمازده

نگاهمون میکردن

 

خنده ام مث اناری

میترکید و میخورد به درختا و کمونه میکرد

 

همبازیم با متانت نگاهم میکرد

 

وسط بازی یهو بزرگ شدم

با پوزشی پنهان

راکتو دادم بهش

گفتم دیگه نمیتونم

گفتم گرما دارم میمیرم

 

اومدم توی خونه

دیدم مث فیلمهای مکزیکی، هر گوشه یه نفر ولو شده و

در حالت خواب و بیدار

داره با گرما دست و پنجه نرم میکنه

 

وارد رویاهاشون نشدم

از کنارشون رد شدم

 

زیر آب سرد دوش

زندگیمو مرور کردم

 

از خودم عبور کرده بودم

 

 

 

+ نوشته شده توسط M.A. در 87/04/17 و ساعت |