من و سوزی در حال جست و خیز توی باغ بودیم. بعد از ظهر پائیز بود. آفتابی و خنک و هر دوی ما گرسنه. البته یقین دارم سه تا خواهر دیگرم هم مثل ما گرسنه و در جستجوی غذا بودند که در باغ باز شد و پیرزن صاحبخانه با ساک سنگینی وارد شد. سرش بالا بود و به شاخه های پر از پرتقال آویزان شده در جاده نگاه میکرد و لبخندی روی صورتش بود. من و سوزی  از خوشحالی که آن پیرزن مهربان بعد از یکماه دوباره آمده، دویدیم تا بچه های دیگر را خبر کنیم. او با دیدن ورجه وورجه ی ما لبخند دوباره ای زد و با حرکاتی محبت آمیز و کلماتی صد در صد پر از قربان صدقه ما را بطرف خودش دعوت کرد. یکی و دوتائی و سه تائی بطرفش دویدیم.  دو خواهر دیگرم پشت بوته ی گل قائم شدند. آنها کمی خجالتی هستند. ما سه تا آنقدر دور پر و پای او چرخیدیم که نزدیک بود زمین بخورد و من به سوزی و سیاچومه گفتم بزارین برسه، ساکشو زمین بذاره، در خونه رو باز کنه، اونوقت بره سراغ شکم ما. در این زمان او هم کمی ما را به عقب راند و از پله ها بالا رفت تا در خانه را باز کند در حالیکه مرتب نفس عمیق میکشید و مثل اینکه از جائی آمده بود که نفسش گرفته بوده. البته من فکر میکنم او هر بار که وارد این باغ میشه خیلی شاد و خوش اخلاقه...نمیدونیم این پیرزن غیر از اینجا کجاست که مثل اینکه اونجا راضی و راحت نیست. البته بمن هم زیاد مربوط نیست. بهتره اون پس از گذاشتن ساکش توی خونه، آشپزخونه رو راه بندازه و فکری بحال ما بکنه. در نبود او چیزی گیرمون میاد اما عطر و طعم غذاهای او را نداره. وقتی با لبخندش مارو صدا میکنه " بیاین بخورین" میفهمم از غذا دادن بما خیلی خوشحال میشه. آخه میدونی چرا؟ برای اینکه دنبال بچه های غایب میگرده و یکبارم بمن گفت برو همه خانواده رو جمع کن تا بیان غذا بخورن. منم دویدم حتی مادرم ناتاشا را هم صدا کردم. اونروز مثل اینکه مقدار زیادی غذا برای ما از اونجای دوری که میاد آورده بود. چون تا رسید و رفت تو، چند لحظه بعد با ظرفی پر از گوشت و مرغ و خیلی چیزای خوشمزه دیگه آمد و ظرف مارو پرکرد. حتی دوبار اینکارو کرد. ولی امروز حدود یکساعته که توی خونه اس و هنوز بیرون نیومده و وقتی من و خواهرم از پنجره آشپزخانه او را نگاه میکردیم با ناراحتی گفت بچه ها امروز چیزی برای خوردن شما ندارم. باید صبر کنین تا خستگیم در بره تا دست بکار بشم.آخه اون یک نوه هم داره که فکر میکنم باید اول غذای اونو حاضر کنه و بعد شاید به ما هم چیزی برسه. من نمیدونم چی میشه که بعضی وقتا کمی آب چرب و نون مخلوط میکنه و به ما میده در حالیکه ما بالاخره گوشت و مرغ بیشتر دوست داریم. یه روزهم گفت اینجا رستوران سر کوچه هست برین اونجا شاید غذای بهتری براتون باشه. نمیدونست ما از دست اون حتی آب چرب و نون تلیت شده رو بیشتر دوست داریم چون با لبخند و قربون صدقه بهمون میده. یکبار که مادرم بما گفت بیاین از رستوران غذا بگیرین، و صاحب رستوران با لگد و فحش جوابمون کرد، دیگه به آنطرف نرفتیم و بطرف باغ پیرزن برگشتیم. نوه و دختر و پسر پیرزن هم مارو دوست دارن. من همه اینها را میفهمم و برای همین با بچه ها براشون یه عالمه بازی در میاریم، اونا رو میخندونیم و شاد میکنیم. بعضی وقتا اونقدر لوس میشیم که از در ساختمان میریم تو ولی پیرزن ما را با داد و فریاد بیرون میفرسته. نمیدونم، شاید دوست نداره سر یخچالش بریم یا روی مبل بشینیم. در حالیکه اگه اجازه بده، توی اون خونه ما هم بزرگ میشیم و شاید تربیت بهتری پیدا کنیم. اما ما سعی میکنیم براشون اداهای قشنگ دربیاریم و سرگرمی خوبی باشیم. یکروز چند تائی به هم چسبیدیم و توی یه سبد جا شدیم و اونا ازمون عکس گرفتن. مادرم دعوامون کرد و گفت دیگه اینکارو نکنین  ولی به هر حال اون سبد دیگه مال خودمون شد و هر وقت دوست داریم تا بزرگتر نشدیم توش جا خوش میکنیم.  چون من و سوزی و بچه های دیگه و حتی مادرم ازینکه ازمون عکس بگیرن خوشمون میاد. طفلی پیرزن که دیگه سبد سبزی خوردنشو نداره. اما خوبیش اینه که من و سوزی و سیاچومه و گل باقالی و سفیدسیا اگه خوب به هم بچسبیم حالا حالاها میتونیم توی سبد پیرزن جا بشیم....