خاطرات یک گربه - دل نوشته ای از مادرم...

 

من و سوزی در حال جست و خیز توی باغ بودیم. بعد از ظهر پائیز بود. آفتابی و خنک و هر دوی ما گرسنه. البته یقین دارم سه تا خواهر دیگرم هم مثل ما گرسنه و در جستجوی غذا بودند که در باغ باز شد و پیرزن صاحبخانه با ساک سنگینی وارد شد. سرش بالا بود و به شاخه های پر از پرتقال آویزان شده در جاده نگاه میکرد و لبخندی روی صورتش بود. من و سوزی  از خوشحالی که آن پیرزن مهربان بعد از یکماه دوباره آمده، دویدیم تا بچه های دیگر را خبر کنیم. او با دیدن ورجه وورجه ی ما لبخند دوباره ای زد و با حرکاتی محبت آمیز و کلماتی صد در صد پر از قربان صدقه ما را بطرف خودش دعوت کرد. یکی و دوتائی و سه تائی بطرفش دویدیم.  دو خواهر دیگرم پشت بوته ی گل قائم شدند. آنها کمی خجالتی هستند. ما سه تا آنقدر دور پر و پای او چرخیدیم که نزدیک بود زمین بخورد و من به سوزی و سیاچومه گفتم بزارین برسه، ساکشو زمین بذاره، در خونه رو باز کنه، اونوقت بره سراغ شکم ما. در این زمان او هم کمی ما را به عقب راند و از پله ها بالا رفت تا در خانه را باز کند در حالیکه مرتب نفس عمیق میکشید و مثل اینکه از جائی آمده بود که نفسش گرفته بوده. البته من فکر میکنم او هر بار که وارد این باغ میشه خیلی شاد و خوش اخلاقه...نمیدونیم این پیرزن غیر از اینجا کجاست که مثل اینکه اونجا راضی و راحت نیست. البته بمن هم زیاد مربوط نیست. بهتره اون پس از گذاشتن ساکش توی خونه، آشپزخونه رو راه بندازه و فکری بحال ما بکنه. در نبود او چیزی گیرمون میاد اما عطر و طعم غذاهای او را نداره. وقتی با لبخندش مارو صدا میکنه " بیاین بخورین" میفهمم از غذا دادن بما خیلی خوشحال میشه. آخه میدونی چرا؟ برای اینکه دنبال بچه های غایب میگرده و یکبارم بمن گفت برو همه خانواده رو جمع کن تا بیان غذا بخورن. منم دویدم حتی مادرم ناتاشا را هم صدا کردم. اونروز مثل اینکه مقدار زیادی غذا برای ما از اونجای دوری که میاد آورده بود. چون تا رسید و رفت تو، چند لحظه بعد با ظرفی پر از گوشت و مرغ و خیلی چیزای خوشمزه دیگه آمد و ظرف مارو پرکرد. حتی دوبار اینکارو کرد. ولی امروز حدود یکساعته که توی خونه اس و هنوز بیرون نیومده و وقتی من و خواهرم از پنجره آشپزخانه او را نگاه میکردیم با ناراحتی گفت بچه ها امروز چیزی برای خوردن شما ندارم. باید صبر کنین تا خستگیم در بره تا دست بکار بشم.آخه اون یک نوه هم داره که فکر میکنم باید اول غذای اونو حاضر کنه و بعد شاید به ما هم چیزی برسه. من نمیدونم چی میشه که بعضی وقتا کمی آب چرب و نون مخلوط میکنه و به ما میده در حالیکه ما بالاخره گوشت و مرغ بیشتر دوست داریم. یه روزهم گفت اینجا رستوران سر کوچه هست برین اونجا شاید غذای بهتری براتون باشه. نمیدونست ما از دست اون حتی آب چرب و نون تلیت شده رو بیشتر دوست داریم چون با لبخند و قربون صدقه بهمون میده. یکبار که مادرم بما گفت بیاین از رستوران غذا بگیرین، و صاحب رستوران با لگد و فحش جوابمون کرد، دیگه به آنطرف نرفتیم و بطرف باغ پیرزن برگشتیم. نوه و دختر و پسر پیرزن هم مارو دوست دارن. من همه اینها را میفهمم و برای همین با بچه ها براشون یه عالمه بازی در میاریم، اونا رو میخندونیم و شاد میکنیم. بعضی وقتا اونقدر لوس میشیم که از در ساختمان میریم تو ولی پیرزن ما را با داد و فریاد بیرون میفرسته. نمیدونم، شاید دوست نداره سر یخچالش بریم یا روی مبل بشینیم. در حالیکه اگه اجازه بده، توی اون خونه ما هم بزرگ میشیم و شاید تربیت بهتری پیدا کنیم. اما ما سعی میکنیم براشون اداهای قشنگ دربیاریم و سرگرمی خوبی باشیم. یکروز چند تائی به هم چسبیدیم و توی یه سبد جا شدیم و اونا ازمون عکس گرفتن. مادرم دعوامون کرد و گفت دیگه اینکارو نکنین  ولی به هر حال اون سبد دیگه مال خودمون شد و هر وقت دوست داریم تا بزرگتر نشدیم توش جا خوش میکنیم.  چون من و سوزی و بچه های دیگه و حتی مادرم ازینکه ازمون عکس بگیرن خوشمون میاد. طفلی پیرزن که دیگه سبد سبزی خوردنشو نداره. اما خوبیش اینه که من و سوزی و سیاچومه و گل باقالی و سفیدسیا اگه خوب به هم بچسبیم حالا حالاها میتونیم توی سبد پیرزن جا بشیم....

یلدای من

یلدای هندوانه و شمع و انار و آجیل نیست
یلدای من حافظ  ندارد
قوم و خویش هم
یلدای خوش آهنگیست اما
برای دل خودش
برای دل من
زیر لب
زمزمه میکند
لجوج یلدائیست این سال
..............
یلدا حضور تو ست
که نبودنت را رج میزند....

 

بخاطرشمعها غصه نمیخورم

یا برای کاسه ی زرین و زیبای انار دون کرده

نه برای موزیکهای با دقت انتخاب شده

یا عودی که پیش از ورودت میسوزوندم

برام مهم نیست که بعد از تو

 دیگه دلم توان شکسته شدن هم نخواهد داشت

تنها افسوسم اینه که

دیگه توی روزهام

مفهوم "تو"

وجود نداره....

 

مهرآئین...

در کوچه باغهای شمیران، آفتاب زیبائی آخرین روزهای پائیز سال 1319 را درخشان کرده بود...علی اکبر قدم زنان بطرف خانه میرفت... حواسش به طرح و نقشه هائی بود که برای کاشی کاری محراب مسجد در نظر داشت... اما نمیتوانست تمرکز کند .... آسمان ابرو آفتابی نیمه آذرماه زیبائی خیره کننده ای داشت...برگهای نارنجی و ارغوانی درختهای زیبای باغهای سر راه شعله های آتش را تداعی میکردند ...از دورصدای اذان ظهر می آمد...شعری را که به ذهنش رسید، نیمه تمام گذاشت...لبخندی چهره اش را روشن کرد... نامی را زیر لب زمزمه کرد... گوئی پیش از اتفاق افتادن میدانست... وارد خانه که شد فهمید وقتش رسیده... زنهای فامیل را دید که در یکی از اطاقها جمع شده اند...نمیدانست چه باید بکند...مثل تولد فرزند اولش که بکلی دست و پایش را گم کرده بود از صدای ناله های دردآلود گوهر...اینبار اما کمی آزموده تر بود... سعی کرد آرام باشد...روی پله حیاط نشست و سیگاری گیراند... صدای ناله همراه با تکاپوی زنهای فامیل و مادرش سقرا که یک استکان چای را بدون آنکه بفهمد، پیش رویش قرار داده بود...صدای گریه ی پرویز که در اتاق دیگری مادرش را میخواست... ناگهان انگار مطمئن شد فرزندش دختر است...به جای دختری که سال پیش از دست داده بودند... وگوئی قرنها طول کشید تا صدای فریاد گوهر و گریه نوزاد و هلهله زنها همزمان در خانه پیچید... یکی از زنهای فامیل که برای بردن چیزی بیرون دویده بود، با دیدن او شادمانه گفت "معمار مژده بده... دختره...یه دختر کاکل زری...خدا بهتون ببخشه"...و با خوشدلی خندید...  علی اکبر سیگارش را به زمین انداخت...پرویز را که بطرفش آمده بود در آغوش گرفت و داخل اتاق شد...گوهر با گیسوان پریشان و رنگی پریده، لبخند بی رمقی زد و هر دو همزمان به موجود کوچکی که در پارچه سپیدی پیچیده شده و فقط صورت فرشته وارش پیدا بود، نگاه کردند...دوباره نام  را بر زبان آورد، اینبار به صدای بلند...یکی از زنها پرسید "من نشنیدم...چه گفتید؟"...علی اکبر و گوهر یکصدا باهم گفتند: "مهرآئین..."  

با یه دسته نرگس و مقداری اشتیاق رفتم خونه تا ازین فرصت برای شادی استفاده کنم ...مادر هم خوشحال بود...تلویزیونش روشن و کانالها را میکاوید برای تصاویر و شنیدنیهای تازه تر...بوسیدمش...بهش تبریک گفتم...بعد از مدتها این خبر را شادترین میدونستیم...نخواستم با آنچه خوانده بودم شادیش را نابود کنم توی این روز دلگیر پائیزی...همین که تهدید جنگ فعلآ از میان برداشته بشه...همینکه مدام فکر تهیه آذوقه و ملزومات پزشکی و شمع و کنسرو و رادیو و چراغ قوه برای روزهای بد نباشی...حداقل برای شش ماه...همینکه ته ته دلت احساس کنی روندی شروع شده که به خشونت ختم نمیشه...حداقل برای شش ماه...همینکه امید کم سوئی را در چشمهای آدمهای اطرافت ببینی که دیگه حتا ساده لوحیشان هم برایت شیرین است و میدانی که مثل هر کس دیگری در دنیا دوست دارند زندگی کنند و از زندگی لذت ببرند... اینا برای من شادی داره حتا اگه توی سوپر مارکت محل هنوز نگاه حیران و مردد آدمها و کیسه های خرید لاغرشان را تا نمیدانم کی قرار باشه ببینی ..

هم سلولی

 

میگه همه شون خوبن...بدشون منم...

سرمو که بلند میکنم

چشماشو که میبینم

دلم میگیره

میگم شما از همه شون بهترین...

.................................

این روزها نصیبم شده

هم بند شدن با کسی که

  مشخصآ خیلی ماجرا داشته

ولی همه رو با شهامت

از سر گذرونده

 تا به اینجا رسیده

که هر روز بیاد و

جلوی صفحه ی جادو بشینه و

چایشو با آبنباتهای تعارفی من

سر بکشه

توی اون ترافیک وحشتناک

یکراست

میاد بطرف من

گلهاشو از پنجره ی ماشین میده تو

میگم نمیخوام

ولی با خنده

میگم دارم میرم یه جائی که

تا شب تو ماشین میپوسن اینا

میگم برو سراغ بقیه

تا چراغ قرمزه...

میگه بقیه را بیخیال!

تو بخر...

به رزهای در حال پژمرده شدنش نگاه میکنم

با عذاب وجدان راه میفتم

نگاهمو میبینه

لبخند بزرگوارانه ای میزنه

میگه شاد باشی

و من به ذهن حسابگرم لعنت میفرستم باز..

ادویه دونی

یه صفحه هم هست

که کسی ازش خبر نداره هیچ

توش زیاد خط خطی میکنم

بیشترش اما

همونجا میمونه

مث ادویه-خونه ای

که توی قفسه هاش

یعالمه شیشه های کوچولوی رنگ و وارنگ و خاک گرفته

با انواع و اقسام بوها و طعمها رو

داشته باشی

ولی ندونی به درد چه غذائی میخورن

هنوز..

دوستی...

 

تازه اومدن

گاهی میبینمشون

تک تک

یا باهم

دختر کوچولوی موبلند ناز 3-4 سالشون

حرف نمیزنه

در حد یکی دو کلمه  گاهی

امروز صبح

که منتظر آسانسور ایستاده بودم

دیدم کله اشو از در آورد بیرون و لبخند زد

منم بهش لبخند زدم و گفتم : سلام....صبح بخیر....

بعد یهو گفت :هوووووووووو

یعنی دارم میترسونمت

منم خودمو زدم به دست پاچگی و ترسیدن و پریدم تو آسانسور

کیف کرد...

 

 

هدیه

 

 

در آینه ی عقب ماشینم

خورشید داره غروب میکنه

داخل تونل که میشم

با زیبائی هر چه تمامتر بدرقه ام میکنه

از تونل که در میام

قله ی دماوند اومده به استقبالم

دیگه کم کم دارم لوس میشم...

گذشته...

آدمای "گذشته" را دوست دارم...

مخصوصآ "نمیدونم" هائی که به هم میگن...

شبیه زندگین...

بعد از مدتها مینویسم

برای اونچه گذشت تعریفی نیست

شکوه ای هم

////////////////////////////////

پائیز  تهران شروع شده و من مینوشمش

منتظر اخرائی و نارنجیهائی هستم که در راهن

باد مثل همیشه منو جابجا میکنه

از خودم میبره

به خودم میاره

چند تا پائیز دیگه تا تو مونده؟

 

 

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس...

دل گوئیهای ولنتاین زده

نمیدونم معنیش چیه

این آهنگ کردی عجیب

فقط قلبمو به درد میاره

انگار فریادی در باااااااااد

 

*******************************

خیال میکردم تموم شده...

تموم شدیم...

ولی انگار خدا قصد نداره

از شگفتزده کردن من دست برداره

تفریح میکنه لابد

عاشقشم وقتی به ریشم میخنده

به آسمونش نگاه میکنم

از پشت ابرا داره منو میبینه حتمآ دیگه

براش دست تکون میدم

 

 

 

42

 

اين روزها

روزهاي پذيرش و شناخت هستن

روزهائي كه ديگه دست از سر خودش برداشته

نشسته كنار

و فقط نگاه ميكنه

رشدشو

ضعفشو

دلشو

حسهاشو

روزهائي كه  كامل بودن براش مفهوم ديگه اي داره

مفهومي بغير از فيت و زيبا و خوش لباس بودن

براش كامل بودن توي چشماشه كه معني پيدا ميكنه

توي لحن صداش

توي دستيه كه روي شونه يه آدم خيلي غمگين ميذاره

با اين باور كه ميتونه با اين حركت

فركانس جديدي رو بهش منتقل كنه

كه از شر اون غم عميق رها بشه

.........................

توي يكي از مضرباي هفت زندگيشه آخه...

 

 

 

 

 

سرم را ميدزدم

مث يه بوكسور

خودمو قايم ميكنم

يواشكي نگاه ميكنم بهشون

با تعجب ميپرسم

اينها، يه روزي من بودن؟

 

دنياي اين روزاي من

 

خيلي فرقي با قبل نكرده

اين اسب سپيد سم طلاي آرزوهاي من

شايد يه كمي رژيمي تر

عميقتر

رنگ پريده تر

غمگين تر

كلآ عاشق

ولي نه "تر"

دهنه شو ميكشم

مهارش ميكنم

نمي ارزه

ممكنه ايندفعه ديگه با سر پرتم كنه زمين...

 

 

 

 

عین واقعیت

بیابان را سراسر مه گرفته است

چراغ قریه پنهانست و موجی گرم در خون بیابانست


نمیخواستم دیگه اینجا بیام

دلم واسه خود اون روزام تنگ میشد

اومدم که ببینمش

نبود



درس کیمیاگری

 

آهای شاگردهای کیمیاگری

که به عشق معتقدین

و میخواین با عشق

 همه دردهای دنیا را شفا بدین

لطفآ مواظب یک نکته باریکتر از مو باشین:

خطرتعبیر وارونه

 و اینکه

 این روزها باید "خیر" را پنهان کرد

تا خاصیت اسمزی اش

باعث جذب نیروی "شر" نشه

 

عید بازار

 

1

براد پیت در لباس کابوی

جهان پهلوان  تختی

یک گنبد طلائی زیر آسمانی آبی

فراری لیموئی رنگ

با نگاهی به دیوار انتهای مغازه کوچک راسته ماهی فروشها

میشود به علائق این ماهی فروش جوان

پی برد

 

2

حاجی فیروزهای ساکت و صامت

بر فراز شهر

حکمهای اعدام را

نظاره میکنند

 

3

پیرزن

پیش از آنکه بدانی  

دستی که صدقه میدهد را

میبوسد

و تو احساس "ناتوانی" میکنی

 

4

 هفت سین کوچکتر شده

اما هنوز کامل است

پدر میگوید

فقط سنبل کم داریم

به دلش حسودی میکنم

 

.......................

 

سال نو مبارک

    

ناتمام

 

 

گوئی هم امروز بدنیا آمده ام

اینگونه که از کلمه خالی

و ازنگاه سرشارم

وهمیست بودن

هنگامیکه زمان

بر ترد ترین برگهای نیلوفر

وزنی معادل هیچ دارد

 

 

 

گریز

 

اونجا ایستاده بودم

بهت زده از گذر زمان

 

یه کم خسته

یه کم عصبانی

صندوقچه ای رو که مامان

بمناسبت روز تولدش باز کرده بود

تا هزار تا خاطره قدیمی رو با هم مرور کنن

کنار زد

 

کارت پستالها

نقاشی های بچه گونه

نامه ایکه جوهرش به مرور زمان کمرنگ شده بود

(از پدر بزرگم که شاعر بود و با شعری زیبا شروعش کرده بود)

مهرهای صد آفرین توی دفترچه های مشق

همه رو کنار زد

با بغض گفت:

گذشته چه ارزشی داره؟ مرده...

...

 

خوشحالم ازینکه

بعد از میلیونها سال

هنوزداری

کوه میسازی

و آتشفشان

واینکه

 اون دریاچه های فسفری بخار آلود

که آدمو یاد ماکوندو میندازه

نشونه رخوت و سکون نیست

 

 

برگشت ناپذیر

 

 

از بازیهائی که بهت فرصت میدن همش برنده بشی خوشم نمیاد

از فرصتهای دائمی برای پیروز شدن هم همینطور

شبیه زندگی نیست

زندگی باید یه چیزی شبیه صدای این خواننده زن اسپانیائی باشه

که به قلب آدم چنگ میکشه

و دنبال راه خروج میگرده

 

 

جذر و مد

 

  خیابونا

خیسن از باران پائیزی

 

چاله ها رو

با نوک پا

با احتیاط

رد میکنم

 

هوا تاریکه

 چراغای خیابون

روشنن اما

 

همون محله ی قدیمی

همون مغازه ها

و آدمها

که انگار توی گذر فصلها

از خودشون فاصله میگیرن

و دوباره به خودشون میپیوندن

 

توی زندگیم

هیچوقت

تا این حد

به بوی باران

شبیه نبودم

 

رنجم نده

وقتی نگاهت سرشار نیست یا وقتی درد داری میرنجم میرنجم که خسته ای که چرا اعتراض میکنی وقتی خواهشی داری ازت میرنجم ازینکه بگی دیگه نمیتونی میرنجم فکر کنم هنگام مرگت هم خیلی دل چرکین بشم که چرا تنهام گذاشتی

ماندگان

چقدر خواب آن خانه را میبینم؟

چرا همیشه تاریک؟

چرا آینه اش غبارآلود؟

چرا پلکان همیشه پرنورش، پر از اشباح نادیدنی؟

چه چیزی را آنجا جا گذاشته ام؟ 

……………

وقتی میگفت:

-ننه واسم یه چائی بریز!

یعنی دریک استکان کمر باریک لب طلائی با نعلبکی گل مرغی که بقاعده دو میلی متر پائینتر از لبه استکانش،حاشیه جگری رنگی داشته باشد. چای نیزمیبایست حتمآ تازه دم و با ته مزه ای گس بوده و هیچ برگه چای ای رویش نایستاده باشد و رنگش (که بهیچ عنوان قابل اغماض نبود) به تیرگی یا روشنایی بیش از حد متمایل نبوده و از همان رنگ قرمززیبای مشهورسفره خانه های ایرانی تبعیت کند.

هنگام نوشیدن چای، با یکدست نعلبکی را نگه میداشت و با دست دیگر استکان را کمی خم کرده، مقداری چای را در نعلبکی میریخت (معمولآ نصف استکان) و قند کوچکی که بعدآ جایش را به کشمش و توت داده بود، برای زدودن تلخی چای در دهان میگذاشت و چای را داغ داغ مینوشید. نیمه دوم استکان نیز بهمان ترتیب و تقریبآ بلافاصله تقاضای یک چای دیگر میکرد که باید در استکانی کاملآ تمیز و شسته شده، با همان مناسک و ایندفعه با کمی آبجوش مخلوط، تقدیم میشد.

سپس با رضایت سری تکان داده، از جعبه نقره ای که رویش همیشه آهوئی در چنگ پلنگی گرفتاربود،سیگاری برمیداشت و با طمآنینه و دقت خاصی بر سر چوب سیگار همیشه تمیز شده اش سوار میکرد و با فندک گازی یکبار مصرفی آنرا روشن میکرد، پک عمیقی میزد و با آن نگاه دانا، از بین دودی که به هوا فرستاده بود، تماشایت میکرد.

مادربزرگم بود!

به برادرم که سالهاست جلای وطن کرده واوبطورغریزی میدانست دیگردر زمان حیاتش دیداری ممکن نیست، درتلفن میگفت:

- عزیزجون، یادته چقدرقرمه سبزیای منو دوس داشتی؟ کی میای تا دوباره برات درست کنم؟

تمام محبت و عشق و شور و امید و ترس و نگرانیهایش را در قالب ترشیجات متعدد لذیذ و قائوتهای مقوی و مرباهای عجیب و غریب از میوه هائیکه فکرش را هم نمیکردی بتواند مربا شود و یکسری خوراکیهامثل برنجک و آب زرشک خانگی و لواشک و قیسی و انواع خوردنیهای دیگر، همراه با شیره جانش مخلوط میکرد و به خورد ما میداد. با لذت تماشایمان میکرد. انگار پاداشش همان لحظه ای بود که دائی بزرگم از خانه بالای شهرش، برای بردن ترشی میامد و روی کوزه ای که درش را با تکه پارچه نوی کش دوزی شده ای پوشانده بود، خم میشد و بو میکشید ودرحالیکه سیبیلهاش تکان میخورد، میگفت:

- دستت درد نکنه عزیز. شورم انداختی؟

و عزیزجون، دستپاچه، گوئی گناه بزرگی مرتکب شده و فرصت جبران نیاز دارد، جواب میداد:

-والا این حسین آقا سبزی فروش هنوز گل کلم نیاورده ننه. همه چیزشو آماده کردم، منتظرم فردا گل کلمم برسه، رو چشمم. خبر میکنم بیاین ببرین. بخورین نوش جونتون.

و" نوش جون" را با غلظت آمیخته با عشق،واز ته دل میگفت.

زیر نگاه مهربانش، بقول خودش "حریصه کاری" میکردیم درخانه اش. بعد ازظهرها که همه خواب بودند،به اکتشاف میرفتیم و با یک جلد حافظ قدیمی خطی یا کبوترهای پشت بام یا جعبه سوزن نخ قدیمی که ظاهرآ متعلق به نوعی شکلات روسی بود و همه چیزدر آن پیدا میشد (روبانهای رنگی، مابقی دکمه های قدیمی، سنجاق قفلی و هزار تا چیز دیگر! دکمه جوجه ایه رو یادته؟ همیشه میگفتیم خوش بحال اون بچه ایکه این دکمه رو لباسش بوده!) خودمان را سرگرم میکردیم. گاهی هم شانس میاوردیم و درهزارتوی یخچال قدیمی سبز رنگش، یک بسته شکلات خارجی پیدا میکردیم که بخاطر دیابتی بودن عزیزجون، در گوشه ای از یخچال به رخوت دچار شده بود.

تنوره دیو

 

آنچه که

بنام زندگی

تجربه میکنیم

از عهده هیچ فرشته بالداری

بر نمیاید

 

سرشار از حسهای لطیف و ابهام آمیز

نسبت به تجربه های پتک مانند

 

باید بجهیم و فرار کنیم

ولی ایستاده ایم

نگاهش میکنیم

منتظریم انگار

 

آنچنان تا عمق درد

و تا عمق لذت...

نه، لذت از عمق برخوردار نیست

آنچه عمق دارد

حس "بودن" است

در لحظاتی که

به سوی "نبودن"

بدرقه ات میکنند

 

 

هنر برای هنر

 

 

سلیقه چه اهمیتی داره

وقتی

 یک آهنگ کوچه بازاری

به همون نسبت

توی دل آدمهای نازنینی مثل او

ایجاد انبساط میکنه

که مثلآ

فلان سمفونی

توی دل یک نوازنده فیلارمونیک

 

با آوازه خوان دست دادم

همیشه شعراش برام

"دوزاری" محسوب میشد

خودمو،

غمهامو

اونقدر جدی میدیدم

و اونقدر خودخواهانه چسبیده بودم

به تمام اون چیزای تزئینی

که نمیتونستم بفهمم

حق ندارم اینطوری فکر کنم

 

اما امشب

ازش تشکر کردم

چون فهمیدم که چقدر اهمیت داره

وقتی توی اون اتاق دلگیر

که با وسواس غم انگیزی

بشدت پاکیزه نگه داشته میشه

از یه پخش صوت فوق قوی

 پخش بشه

وتوی این دل جوون 24 ساله

برای یه لحظه هم که شده

ایجاد انبساط کنه

 

امشب دلم میخواد

 با همین آهنگ دوزاری

اشک بریزم

برای تمام نداشتنهای دنیا

و تمام جویبارهای

پرشور جوشانی

که توی کابوس من

بهت زده و ناباور

از صحرائی بی آب و علف

سر در میارن

 

مشت

 

امشب

همه آهنگها رو

هزار بار گوش میدم

و همه شون برام

طنین غم مشابهی رو بهمراه دارن

غمی که احاطه ام میکنه

و منو به بن بستی میکشونه

که فقط پریدن از خواب

میتونه نجاتم بده

 

.........................

 

بهش خواهم گفت

منم به اندازه تو خسته ام

سلاحی توی دستم نیست

مشتهام؟ یه عادت دیرینه اس

واسه دلگرمی خودم

که مثلآ یه وسیله دفاعی هم دارم

ولی بیشتر وقتا

فقط بهشون خیره میشم